۲۱ آذر ۱۳۹۶   ۱۵:۱۵    
 
 
 
 
تبلیغات
 
تبلیغات در روزهای بروجرد
 
خبر ساز RSS
تاریخ
متن کامل کیفرخواست و اتهامات امیر عباس هویدا
روزهای بروجرد- 18 فروردین یادآور اعدام امیر عباس هویدا نخست وزیر 13 سال از دوران سلطنت محمد رضا پهلوی کمتر از دو ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و در سال 1358 است.

 به این بهانه متن کامل کیفر خواست صادره از جانب دادستان انقلاب اسلامی ایران که در نخستین جلسه دادگاه که به ریاست شیخ صادق خلخالی و روز24 اسفند 1357 تشکیل شد، عینا نقل می شود:

 « دادگاه انقلاب اسلامی ایران- تهران

آقای امیر عباس فرزند حبیب الله به شماره شناسنامه 3542 صادره از تهران متولد 1295 وزیر سابق دربار شاهنشاهی منقرض و نخست وزیر اسبق شاه سابق و ساقط ، تبعه ایران متهم است به:

1- فساد در ارض

2- محاربه با خدا و خلق خدا و نایب امام زمان (ع)

3- قیام علیه امنیت و استقلال مملکت با تشکیل کابینه های دست نشانده آمریکا و انگلیس و حمایت از منافع استعمارگران

4- اقدام بر ضد حاکمیت ملی با حفظ سلطه سلطان دست نشانده آمریکا و دخالت در انتخابات قانون گذاری و عزل و نصب وزرا و فرمانداران با نظر و خواست سفارتخانه های خارجی

5- واگذار کردن بی قید و شرط منابع زیر زمینی از نفت و مس و اورانیوم و غیره به بیگانگان

6- گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی امپریالیسم آمریکا و همدستان اروپایی اش بر ایران، من جمله ازطریق نابودی صنایع داخلی و تضعیف آنها در برابر رقبای خارجی و تبدیل ایران به بازار مصرف کالاهای خارجی

7- پرداخت درآمدهای ملی حاصل از نفت به شاه وفرح و نیز تسلیم این درآمدها به ممالک وابسته  به غرب و سپس اخذ وام به نرخ های بالا و گزاف و شرایط اسارت بار از آمریکا و سایر دول غرب

8- نابود ساختن کشاورزی و دامپروری و از بین بردن جنگل ها

9- شرکت مستقیم در فعالیت های جاسوسی به نفع غرب و صهیونیسم

10- دسته بندی با توطئه گران بین المللی در پیمان های سنتو و ناتو و سرکوبی ملت های ایران و فلسطین وویتنام، عضو فعال سازمان فراماسونری در ایران در لژ فرعی با توجه به اسناد موجود و اقرار شخصی متهم

11- شرکت در خفه کردن و ارعاب مردم حق طلب و استعمار شده ایران با دستگیری آزادیخواهان و کشتار مردم بی دفاع و ضرب و جرح و شکنجه و آزار آنان و نقض آزادی های اساسی مصرح در قانون اساسی وقت و قوانین موجود از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و قوانین الهی از جمله با توقیف روزنامه ها و اعمال سانسور در مطبوعات و کتب

12- موسس و اولین دبیر کل حزب استبدادی رستاخیز ملت ایران

13- اشاعه فساد فرهنگی و اخلاقی و شرکت در تحکیم پایه های استعمار ازجمله شرکت در برقراری مجدد کاپیتولاسیون یعنی ایجاد قضاوت کنسولی در مورد آمریکاییان

14- شرکت مستقیم در قاچاق هرویین در دوران اقامت در فرانسه در معیت حسنعلی منصور

15- دادن گزارش های خلاف واقع و اشاعه اکاذیب با انتشار روزنامه های دست نشانده و گماردن سردبیران جیره خوار در راس نشریات و سانسور اخبار و انتشار اخبار و گزارش های مجعول که تمام این اقدامات در اجرای توطئه  استعمارگران بیگانه و سلطان دست نشانده به منظور اسارت و استعمار هر چه بیشتر ملت ایران بوده است. سلطانی که حسب اقرار متهم به وسیله آمریکا روی کار آمده است.

نظر به :

- صورت جلسات هیات دولت
- گزارش های شورای عالی اقتصاد
- مقالات و شکایات نویسندگان و شاکیان از جمله آقای دکتر علی اصغر حاج سید جوادی  
- فتاوی علما و مراجع تقلید
- مندرجات روزنامه ها
- اسناد به دست آمده ازساوک و اسناد موجود در نخست وزیری
- شهادت دکتر آزمون وزیر کابینه متهم و شهادت آقای جعفریان و آقای نیکخواه در همین دادگاه
  و
- اقاریر شخص متهم

چون وقوع جرایم منتسبه قطعی و محقق است تقاضای رسیدگی و صدور حکم اعدام متهم و مصادره اموال وی را از پیشگاه دادگاه محترم دارم.

دادستان دادگاه انقلاب اسلامی ایران».

در واپسین جلسه دادگاه البته نماینده دادستان تصریح کرد:

« در این دادگاه محترم امیر عباس هویدا محاکمه نمی شود. در این دادگاه نظامی محاکمه می شود که استبداد را به جای آزادی و فحشا را به جای انسانیت گذاشت. نظامی محاکمه می شود که به هیچ نوع آزادی چه از نوع اروپایی چه شرقی و چه حتی قرون وسطایی معتقد نبود.»

هویدا اما تنها مدام یک سخن را به چند صورت تکرار می کرد: « من مقصر نبودم سیستم بود و من هم جزئی از آن سیستم بودم .»

در آخرین دفاع هم گفت: «دست من به مال و خون آلوده نیست اما اگر در زمان من بعضی از جوانان از طرف مقامات شکنجه شدند و زجر کشیدند عرض می کنم اطلاع نداشتم. ولی چون در زمانی بودم که چنین کاری صورت پذیرفت جز این که از آنها عفو بخواهم کار دیگری از من ساخته نیست اما همه کارهای من هم بد نبوده است. من تسلیم دادگاه هستم و همیشه شعارم توکلت علی الله بوده است.»


متن کامل کیفرخواست و اتهامات امیر عباس هویدا

هادی غفاری در خاطرات خود نقل کرده است هویدا به رغم ادعای عربی دانی «توکلت» را به صورت «توکُلتُ» تلفظ کرد که اسباب خنده حضار شد و من هم که یکی از حضار بودم و در روند دادگاه نقشی نداشتم اما کنار او نشسته بودم به طعنه گفتم «کلت» این است و بعدا شایعه درست کردند که من گفته ام با همین کلت تو را می کشم.

  جان کلام هویدا در دفاعیات همین عبارت بود که بارها تکرار کرد که البته به او کمک نکرد:

« در آن سیستم این طور عمل می شد که سیاست خارجی مستقیما زیر نظر پادشاه اجرا می شد.سیاست نظامی هم زیر نظر پادشاه اجرا می شد. سیاست امنیتی نیز مستقیما زیر نظر پادشاه بود. این که چرا این طور بود یک حرف دیگر است ولی زیر نظر پادشاه اجرا می شد و اگر جنایتی دستگاهی انجام داده و من اطلاع نداشتم ایا من مقصرم؟ به قدر تقصیر خودم باید مرا مقصر بدانید نه بیشتر...»

حکم صادره را صادق خلخالی امضا و اعلان کرد و بعدها در خاطرات خود در روزنامه سلام ( هشتم مهر ماه 1371) نوشت: «هنگامی که دادگاه برای صدور حکم وارد شور شد آقایان [احمد] آذری قمی، [احمد]جنتی و [محمد]محمدی گیلانی نیز ناظر و مشاور دادگاه بودند.»

دادگاه در بعد از ظهر حکم صادره را ابلاغ کرد و بر خلاف تصور خود متهم و حاضران نه در سحر گاه روز بعد که همان روز و در عصر 18 فروردین 1358 اجرا شد و به حیات او پایان داد و به رغم شایعاتی که در گرفت و حتی در برخی کتاب ها آمده جنازه او نه به اسراییل و نه به فرانسه منتقل نشد و پس از مدتی نگاه داری در پزشکی قانونی با نام دیگری در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
 
عصر ایران
آخرين بروز رساني ( ۱۸ فروردين ۱۳۹۴ )
مصاحبه تاریخی با هیتلر: نیازی به مفتخور نداریم!

روزهای بروجرد- اصل مصاحبۀ زیر را جورج سیلوستر ویرک با آدولف هیتلر در سال 1923 و زمانی که وی چندان شناخته شده نبود انجام داده و هنگامی که در سال 1932 هیتلر بسیار به قبضۀ قدرت در آلمان نزدیک شده بود، برای چاپ مجدد آن در نشریۀ لیبرتی آن را ویرایش کرده است.

به گزارش فرادید، در زیر متنی را که در سال 1932 چاپ شد را می‌خوانید:
 
"وقتی زمام امور آلمان را در دست بگیرم، به باج دهی به خارج و بلشویسم در داخل پایان خواهم داد."
مصاحبه تاریخی با هیتلر: نیازی به مفتخور نداریم-روزهای بروجرد

 آدولف هیتلر جوری فنجانش را سر کشید که گویی چای در آن نیست، و خون بلشویسم است.
 
رییس "پیراهن قهوه‌ای‌ها"، فاشیست‌های آلمان، نگاه نافذش را بر من متمرکز می‌کند و ادامه می‌دهد: "بلشویسم بزرگترین شری است که ما را تهدید می‌کند. بلشویسم را در آلمان بکشید و آن وقت هفتاد میلیون مردم آلمان را به قدرت بازگردانده‌اید. فرانسه قدرت خود را مدیون ارتشش نیست، بلکه وامدار بلشویسم و دشمنی‌های میان خودمان است."
 
"عهدنامۀ ورسای و عهدنامۀ سنت ژرمن، فقط به دلیل حضور بلشویسم در آلمان است که هنوز پا برجا هستند. عهدنامۀ صلح و بلشویسم دو سر یک هیولا هستند. ما باید هر دو سر را قطع کنیم."
 
زمانی که هیتلر برنامه‌اش را برملا می‌کرد، ظهور رایش سوم که او مدعی ایجادش است، همچنان رویایی دوردست به نظر می‌رسید. سپس انتخابات از پس انتخابات دیگر برگزار شد و قدرت هیتلر هر بار بیشتر شد. اگرچه هیتلر توان برکناری هیندنبرگ از ریاست جمهوری را ندارد، اما امروز به رییس بزرگترین حزب آلمان بدل شده است. چنانچه هیندنبرگ به اقدامات دیکتاتورمآبانه دست نزد و یا اتفاقی غیرمترقبه تمامی محاسبات فعلی را بر هم نزند، حزب هیتلر قادر خواهد بود که رایشتاگ را در اختیار گرفته و دولت را در دست بگیرد. مبارزۀ هیتلر علیه هیندنبرگ نبود، بلکه او علیه بروئنینگ، صدراعظم، شوریده بود. بعید است که جانشین بروئنینگ بتواند بدون حمایت ناسیونال سوسیالست‌ها کاری از پیش ببرد.
 
بسیاری از کسانی که به هیندنبرگ رای دادن، قلبشان با هیتلر بود، اما یک حس عمیق وفاداری آنها را مجاب کرد که باز هم به این مارشال کهنه‌کار رای دهند. در صورتیکه ناگهان یک شبه رهبر جدیدی در آلمان سربرنیاورد، هیچ کس در آلمان به غیر از هیندنبرگ توان شکست هیتلر را ندارد؛ و هیندنبرگ هم هشتاد و پنج سال دارد! زمان و زیاده‌خواهی فرانسوی‌ها دو عاملی هستند که برتری هیتلر را رقم زده‌اند، و چنانچه هیتلر اشتباه بزرگی مرتکب نشود و یا در سطوح بالای حزبش نفاق و اختلاف روی ندهد، هیچ چیز نمی‌تواند مانع از بدل شدن او به موسولینی آلمان شود.
 
اولین امپراطوری آلمان زمانی که ناپلئون امپراطور اتریش را مجبور به تسلیم تاج و تخت امپراطوریش کرد به پایان رسید. امپراطوری دوم آلمان زمانی به پایان رسد که ویلیام دوم، به توصیۀ هیندنبرگ، به هلند پناهنده شد. امپراطوری سوم به آرامی ولی قطعاً در حال شکل‌گیری است، هر چند که شاید در آن خبری از تاج و عصای سلطنت نباشد.
 
ملاقات من با هیتلر نه در دفتر کارش، کاخ قهوه‌ای در مونیخ بلکه یک در یک خانۀ شخصی صورت گرفت. این خانه محل زندگی یک آدمیرال سابق نیروی دریای آلمان است. ما در حین صرف چای در مورد سرنوشت آلمان با هم صحبت کردیم.
 
از هیتلر پرسیدم: "چرا خود را ناسیونال سوسیالیست نامیده‌اید؟ آنهم در حالی که برنامۀ حزب شما شدیداً در مقابل آن چه که معمولاً سوسیالیسم نامیده می‌شود قرار دارد؟"
 
او فنجان چایش را روی میز گذاشت و با عصبانیت پاسخ داد: "سوسیالیسم علمِ توزیع ثروت عمومی است. کمونیسم، سوسیالیسم نیست. مارکسیسم، سوسیالیسم نیست. مارکیست‌ها این اصطلاح را دزدیده‌اند و معنای آن را پیچانده‌اند. من سوسیالیسم را از سوسیالیست‌ها پس خواهم گرفت."
 
"سوسیالیسم یک نهاد آریایی-آلمانی باستانی است. نیاکان ژرمن ما بر زمین‌های خاصی مالکیت مشترک داشتند. آنها ایدۀ ثروت عمومی را پدید آوردند. مارکسیسم حق ندارد که نقاب سوسیالیسم بر چهره بزند. سوسیالیسم، برخلاف مارکسیسم، منکر مالکیت خصوصی نمی‌شود، سوسیالیسم میهن پرستانه است."
 
"ما می‌توانستیم اسم خود را حزب لیبرال بگذاریم. اما اسم ناسیونال سوسیالیست را انتخاب کردیم. ما انترناسیونالیست نیستیم. سوسیالیسم ما ناسیونالیستی است. ما به پشتوانۀ همبستگی نژادی، خواهان محقق شدن خواسته‌های بر حق طبقات تولید کنندۀ جامعه به دست دولت هستیم. برای ما دولت و نژاد یکی هستند."
 
هیتلر خودش خیلی ژرمن به نظر نمی‌رسد. موهای تیرۀ او، این ظن را که او نیاکانی از آلپ داشته را تقویت می‌کند. او سالها حاضر نبود که از او عکس بگیرند. این بخشی از استراتژی او بود تا فقط نزد دوستانش شناخته شده باشد و در زمان بحران بتواند هر جا که خواست بدون اینکه شناخته شود، سرک بکشد. امروز او دیگر حتی در دورافتاده‌ترین روستاهای آلمان هم شناخته شده است. ظاهر او به طرز غریبی با نظرات جسورانه‌اش در تناقض است. فکر نمی‌کنم در تاریخ اصلاح‌طلبی با چنین رفتار آرامی کشتی دولتی را غرق کرده یا چاقوکشی سیاسی کرده باشد.
 
پرسیدم: "اصول اساسی برنامۀ کاری شما چیست؟"
 
"ما به یک ذهن سالم در بدن سالم باور داریم. اگر بخواهیم روح سالم باشد، بدن باید ساق و سلامت باشد. سلامت اخلاقی و جسمی معادل هم هستند." میان حرفش پریدم و گفتم: "موسولینی هم همین را به من گفت." هیتلر خشنود شد.
 
او اضافه کرد: "زاغه‌ها مسئول نه-دهم و الکل مسئول یک دهمِ تباهی‌های بشر هستند. هیچ انسان سالمی مارکسیست نمی‌شود. افراد سالم ارزش شخصیت را می‌دانند. باواریا نسبتاً سالم است، چرا که کاملاً صنعتی نشده است. با این وجود، کل آلمان، از جمله باواریا، به سبب قلمرو کوچک ما، محکوم به شدیداً صنعتی شدن است. اگر بخواهیم آلمان را نجات دهیم، باید اطمینان حاصل کنیم که کشاورزان ما به زمین وفادار خواهند بود. برای این کار ما باید فضایی برای تنفس داشته باشیم و فضایی هم برای کار داشته باشیم."
 
"فضای کار را از کجا می‌آورید؟"
 
"ما باید مستعمره‌هایمان را حفظ کنیم و قلمرو خود را به سمت شرق گسترش دهیم. زمانی بود که حکومت بر جهان را با انگستان شریک بودیم. در حال حاضر فقط می‌توانیم دستهای منقبض شدۀمان را به سمت شرق دراز کنیم. دریای بالتیک، لزوماً یک دریاچۀ آلمانی است."
 
پرسیدم: "آیا این امکان که بدون گسترش قلمرو، آلمان بتواند جهان را دوباره از لحاظ اقتصادی فتح کند، وجود ندارد؟"
 
هیتلر سر تکان می‌دهد.
 
"امپریالیسم اقتصادی، همچون امپریالیسم نظامی، وابسته به قدرت است. تجارت جهانی در مقیاس بزرگ بدون قدرت جهانی ممکن نیست. مردم فکر کردن از منظر تجارت جهانی و قدرت جهانی را یاد نگرفته‌اند. با این وجود، آلمان بدون اینکه آنچه را که از دست داده باز پس بگیرد و تا زمانی که خودش را پیدا نکند، نمی‌تواند از لحاظ اقتصادی یا قلمرویی گسترش یابد."
 
"ما در موقعیت مردی هستیم که خانه‌اش را سوزانده‌اند. او قبل از اینکه بتوان سراغ برنامه‌های بلندپروازانه برود، اول باید سقفی بالای سر خود داشته باشد. ما موفق شده‌ بودیم که یک پناهگاه اضطراری برپا کنیم که فعلاً ما را از باران حفظ کند. ما خود را برای تگرگ آماده نکرده بودیم. با این وجود بدبختی روی سرمان بارید. آلمان با طوفانی از فجایع ملی، اخلاقی و اقتصادی زیسته است."
 
"نظام حزبی بی‌اخلاق ما نشانی از فاجعۀ ماست. اکثریت‌های پارلمانی با حال و هوای لحظه‌ای جابه‌جا می‌شوند. دولت پارلمانی دروازه را در مقابل بلشویسم می‌گشاید."
 
پرسیدم: "آیا شما، همچون برخی نظامیان آلمانی، خواهان همپیمانی با روسیۀ شوروی نیستید؟"
 
هیتلر از پاسخ مستقیم به این پرسش طفره رفت. او همچنین وقتی که نشریۀ لیبرتی از او خواست تا به بیانیۀ تروتسکی که در آن گفته بود که به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان باعث یک جنگ مرگ و زندگی میان اروپا به رهبری آلمان و روسیۀ شوروی خواهد شد، پاسخ دهد نیز از جواب دادن طفره رفت.
 
"ممکن است به نفع هیتلر نباشد که به بلشویسم در روسیه حمله کند. حتی ممکن است در صورت بروز خطر شکست، به عنوان برگ آخر خود با بلشویسم پیمانی هم ببندد. او باری تهدید کرده بود که اگر کاپیتالیسم ناسیونال سوسیالیستها را به عنوان آخرین سنگر مالکیت خصوصی به رسمیت نشناسد، و اگر در راهشان سنگ اندازی کند، آلمان حاضر است که به سوی روسیۀ شوروی برود. اما او مصمم است که اجازه ندهد بلشویسم در آلمان پا بگیرد."
 
او در گذشته به پیشنهادات صدراعظم بروئنینگ و دیگرانی که خواهان تشکیل جبهۀ سیاسی متحد بودند، پاسخهای محتاطانه‌ای می‌داد. اما با توجه به اینکه روز به روز بر رای‌های ناسیونال سوسیالیست‌ها افزوده می‌شود، بعید است که هیتلر علاقه‌ای به سازش بر سر اصول اساسیش با احزاب دیگر داشته باشد.
 
هیتلر به من گفته بود: "ترکیب‌های سیاسی‌ای که یک جبهۀ متحد بر آن متکی است، بسیار بی‌ثبات هستند. اینها اتخاذ یک سیاست کاملاً مشخص را تقریباً غیرممکن می‌کنند. من این روزها همه جا شاهد مسیر زیگ زاگی سازش و کوتاه آمدن هستم. نیروهای سازندۀ ما در مقابل شر اعداد بی‌اثر میشوند. این اشتباه است که ما ریاضیات و سازوکارهای دنیای اقتصاد را بر شرایط زندگی اعمال کنیم. اعدادی که روز به روز بالاتر می‌روند و ایده‌ئال‌هایی که روز به روز پایین‌تر می‌آِیند، ما را تهدید می‌کند. اعداد به خودی خود بی‌اهمیتند."
 
پرسیدم: "اما فرض کنید که فرانسه با حملۀ دوباره به خاک شما در صدد انتقام برآید؟ فرانسه یک بار پیشتر به "روهر" حمله کرده، و ممکن است بار دیگر این کار انجام دهد؟"
 
هیتلر مشخصاً عصبانی شده و می‌گوید: "اگر که روح ملی‌گرایی بیدار شود، اهمیتی ندارد که دشمن چند مایل مربع را می‌تواند اشغال کند. ده میلیون آلمانی آزاد که حاضرند برای زنده ماندن کشورشان جان خود را بدهند، قویتر از پنجاه میلیون نفری هستند که نیروی ارادۀشان فلج شده و آگاهی نژادی‌شان توسط خارجی‌ها عفونی شده است."
 
"ما به دنبال آلمان کبیری هستیم که همۀ قبایل ژرمنی را متحد کند. رستگاری ما می‌تواند از یک کنج کوچک آغاز شود. حتی اگر تنها ده هکتار زمین داشته باشیم و مصمم به دفاع از آن به قیمت جانمان باشیم، آن ده هکتار بدل به اساسی برای بازتولید خواهد شد. کارگران ما دو روح دارند: یکی آلمانی است، دیگری مارکسیست. ما باید روح آلمانی را بیدار کنیم. ما باید مارکسیسم را از ریشه دربیاوریم. مارکسیسم و ژرمنیسم آنتی‌تز یکدیگرند."
 
"در طرح من برای کشور آلمان، جایی برای بیگانه نیست، کاری برای آدم علاف، نظاره گر و مفتخور یا هر کسی توانایی کار تولیدی را ندارد نیست."
 
رگهای پیشانی هیتلر به شکل ترسناکی بیرون زده است. صدایش اتاق را قبضه کرده است. صدایی از سمت در می‌آید. پیروانش که همیشه، همچون بادیگارد، در نزدیکی هستند، به رهبرشان یادآوری کردند که بناست در جلسه‌ای سخنرانی کند.
 
هیتلر چایش را سر کشید و برخاست. 

آخرين بروز رساني ( ۱۴ بهمن ۱۳۹۳ )
مکالمه تاریخی محمدرضا پهلوی با دکتر علی امینی
روزهای بروجرد- سایت موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی با انتشار فایل صوتی مکالمه محمدرضا پهلوی و دکتر علی امینی نوشته است: این فایل مربوط به شنود ساواک از خانه دکتر علی امینی نخست‌وزیر زمان شاه است. این مکالمه تاریخی در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی در پنجم دی‌ماه ۱۳۵۷ انجام شده است. شاه در ابتدای سخنان خود به سخنرانی کریم سنجابی در بیمارستان پهلوی (امام خمینی(ره) کنونی) اشاره دارد. بر اساس اسناد موجود در ساواک در اطلاعیه‌هایی که در قسمت‌های مختلف دانشکده پزشکی بيمارستان پهلوی در روز دوشنبه چهارم دی‌ماه ۱۳۵۷ نصب شده بود از کلیه کارکنان دانشکده خواسته شده در ساعت ۱۰ صبح به منظور پشتیبانی از استادان متحصن در دانشگاه تهران به خیابان رفته و اقدام به راهپیمایی کنند. در پایان این راهپیمایی دکترکریم سنجابی برای حضار سخنرانی کرده است.

به گزارش آفتاب، در مکالمه تاریخی شاه با علی امینی، آنها درباره اتفاق هایی که درپنج دی ماه ۱۳۵۷ به وقوع پیوسته است با هم مشورت می‌کنند. شاه ۲۱ روز قبل از خروج از ایران به صراحت به امینی می‌گوید «ما داریم آب می‌شویم.»

در ادامه این مکالمه شاه تلاش می‌کند دیدگاه علی امینی را در باره سخنرانی کریم سنجابی در بیمارستان پهلوی تهران بداند. سنجابی در این سخنرانی بصورت علنی خواستار تشکیل جمهوری دموکراتیک در ایران بجای نظام شاهنشاهی شده بود. علی امینی ضمن اظهار بی‌اطلاعی از این ماجرا می‌گوید اگر چنین ادعایی صحت داشته باشد اقدام غیرقانونی است و در نهایت در برابر پرسش مشورتی شاه در باره دستگیری سنجابی، نظر موافق خود را اعلام می‌کند.  

در بخش دیگری از این سند درباره ترور استاد نجات اللهی گفت‌وگو شده است. این استاد شهید در محل تحصن اساتید دانشگاه هنگام قدم زدن بر روی تراس ساختمان وزارت علوم در خیابان ویلا (استاد نجات اللهی کنونی) توسط نیروهای امنیتی به شهادت رسیده بود. شاه و امینی درباره مشکوک‌بودن این اقدام به بحث می‌پردازند و هر دو مدعی آن هستند که احتمال دارد کار مخالفان باشد!!

در بخش سوم درباره اعتصاب کارکنان نفت و تاثیر آن بر اقتصاد ایران و منطقه صحبت می‌شود که در این مورد امینی به تشریح اقدام‌های احتیاطی خود با کمک معتمدین انقلابی در مهار اعتصاب کارکنان صنایع نفت ایران می‌پردازد.

در این بخش شاه ضمن اظهارنگرانی برای از دست‌دادن درآمدهای نفتی به صراحت عجز خود را در برابر اراده مردم برای سرنگونی حکومتش نشان می‌دهد؛ آنجا که می‌گوید:

«بله، اصلاً رفتیم، بدون اینکه با آبرو هم رفته باشیم، مثل پیرزن‌ها»

از دربار با منزل علی امینی تماس گرفته‌اند:

امینی: الو

شاه: الو

امینی: تعظیم عرض می‌کنم قربان

شاه: شب بخیر، شنیدید که سنجابی صحبت از جمهوری دمکراتیک چیز ایران کرده دیروز؟

امینی: نه قربون – نه خیر

شاه: خب چکار کنیم در این صورت

امینی: برخلاف قانونه آقا

شاه: تحمل نمیشه کرد

امینی: نخیر، بنده صحبتی نشنیده‌ام – قربون، نخیر

شاه: بله از قرار معلوم در میتینگ آن بیمارستان پهلوی، نطق کرده و صحبت از جمهوری دموکراتیک خلق کرده

امینی: عجب

شاه: اینطور میگن

امینی: نه بنده نشنیده‌ام آقا، نه

شاه: خب در صورت صحت چی؟

امینی: این که خلافه و اگر بخواهید یک ذره جلوش رو ول کنید که باعث زحمت که به این ترتیب، شعارهای اینجوری که قابل تحمل نیست

شاه: اصلاً ما داریم آب میشیما!

امینی: نخیر آقا اصلاً (نانفهوم) ایست، اصلاً اقدامات زیادی کرده بود راجع به نفت و روی هم رفته بد نبود قربان. با آقای فلسفی صحبت کردیم، قرار شد که یک مقدار در منابر بگن که مردم احتکار نکنند ضمناً کارگران هم یک تقاضاهایی داشتند، که الان آقای طالقانی پیام دادند که من مشغول هستم که این بخش داخلی لنگ نشه

شاه: خب درآمدمون چی میشه؟

امینی: والا که اجالتاً تجارت داخلی خیلی خطرناکه ولی این را جلوشو بگیریم تا ببینیم قسمت بعدش چه میشه، آقای انتظام صبح مشغول بود که دیشب تلفن کردم این اقدامات شده و سه قسمت بود که یکی هم راجع به همین موضوع ارتش بود و بردن نفت که این هم کارگرها امروز صبح بعضی‌ها گفتن نفت رو ارتشی‌ها زیادتر می‌برن و جنبه رزرو دارد و می‌خواهد تعدیلی بکنند و یکی هم راجع به خود منطقه آبادان و اونجاها بود، خوزستان که نظامی‌ها رو از آنجا جمع کنند و خود کارگرا یک سرکارگری معین می‌کنند که خودشون تامین می‌کنند و نظامی دخالت نکنند و خب همین مسائلی بود که دیشب اتفاقاً به عرض تون رسوند، بله، گفت مجدداً به عرض‌تونمیرسونه که تا سه قسمت بود که این قسمت را تامین بکنند که یکی این نفت داخلی که خیلی خطرناک هم است، این معطل نشه.

شاه: فردا جلسه دارم با نظامی‌ها ولی خب این را من الان تعقیب می‌کنم موضوع سنجابیو اگر تایید شد خب قبول کنیم؟

امینی: والا به نظربنده مشکله قبول کردنش ولی اینطور اصلا دیگه اختیار درمی‌آید از دست همه!

شاه: بکلی

امینی: بله این دیگه صحیح نیست

شاه: پس دیگه نقشه نمی‌شه ریخت

امینی: نه دیگه هیچی یه وقت میبینی اصلاً به کلی نمی‌شه

شاه: و در اون جا در اون بیمارستان پهلوی اونها گفتند بودند که بله ما یک جمهوری توده‌ای میخواهیم مثل رومانی

امینی: صحیح، نه من نشنیدم

شاه: توی خیابونها هم که دیگه هر روز شعار و اینها

امینی: بله، یک عده هم طرفدار سخت‌گیری بودند و صبح مراجعه می‌کردند که بالاخره این شل‌کن سفت‌کن درست نیست.

شاه: خب مقرراتیه که هست، آیا صحیح نیست که مقررات اجرا بشه؟

امینی: خب مقررات که باید اجرا بشه اونکه چاره‌ای نداره، منتها یک وقتی تدبیری می‌خواهد، یک دسته مقررات اجرا نشه همه چی لق میشه، تقریباً همین‌طور هم شده دیگه، هم حکومت نظامی هست هم نیست ولی یک مقدار اسباب تجرییه عده‌ای شده و زندگی مردم را واقعاً داره لنگ میشه.

شاه: اصلاً من نمیدونم مثلا فردا چه میشه، یعنی اگر قانونو اجرا نکنیم

امینی: نه آقا قانون باید اجرا بشه علی القاعده همه طرفدار اجرای قانون هستند دیگه، شکی نیست  اگر قانون اجرا نشد که هرج و مرجه

شاه: اصلاً نمیشه دیگه اصلاً هیچ چیزو پیش بینی کرد

امینی: نخیر، واقعاً قابل پیش‌بینی نیست و درمیره از هم چون یک عده هم این وسط برای سخت‌گیری ادارات هم، یک عده‌ای تایید می‌کردند که اگر گفتند که آقا کسی نیاید بیرون، حد عمل را بکنند و یک عملی دنبال این حرف باشه

شاه: حالا من تحقیق می‌کنم راجع به سنجابی و اگر یک همچین حرفی زده باشه؟

امینی: خوب دیگه چاره‌ای نیست باید جلوش گرفته بشه

شاه: بگیریمش

امینی: بله چون اینها یک مقداری دارن تلاش‌هایی می‌کنند برای اینکه مانع آمدن صدیقی بشن

شاه: الان بله، فکر میکردن که میاد

امینی: بله بله یک مقدار دارن پیش‌گیری همین را شروع می‌کنن و همین‌طوره

شاه: در شهر هم فکر می‌کنم باید یک خورده جلوشو گرفت!

امینی: بله بله یک مقدار باید جلوش رو گرفت برای اینکه بدین ترتیب اسباب زحمت خواهد شد خب مردم بیکار هم زیاد هستند یک مقدار تماشاچی بیکار هم به اینها اضافه می‌شه و کافی مردم عصبانیمیشن دیگه!

شاه: یک کسی هم روی بالکن وزارت فرهنگ اومد بود، همون جایی که تحصن کرده بودن، حالا تیر از کجا اومده خورد بهش، تلف شده، یکی از اون دکترا. حال اینم فردا لابد می‌خوان پیراهن عثمونبکنن!

امینی: لابد دیگه بعضی از این افراد اشخاصین که کارهایی رو می‌کنن، معلوم نیست که اصلاً کارهای ایرنسپونساب [غیر مسئولانه   [irresponsibleاست تقریباً، البته تو این یه میلیون تصمیم این چیزها پیش می‌آید خواه ناخواه.

شاه: حتماً، از توی اتومبیل‌هام تیراندازی می‌کنن.

امینی: عجب!

افراد معمولی می‌یان از اتومبیل تیراندازی می‌کنن چندین اتوبوس آتش زدند.

امینی: نخیر یک مقدارش البته سخت‌گیری می‌خواد، خشونت و سخت‌گیری می‌خواد، چاره‌ای نیست و الا اصلاً در میره

شاه: در همین فکرم دیگه که اگر ما قانونو اجرا نکنیم

امینی: نه دیگه تو اجرای قانون کسی نمی‌توند ایراد بگیره، قانونو باید اجرا کرد

شاه: بله، [ اگه قانون رو اجرا نکنیم] اصلاً رفتیم، بدون اینکه با آبرو هم رفته باشیم، مثل پیرزن‌ها، راجع به تبریز هم دستور داده‌ام، نمیدونم تماس گرفته با اون فرماندار نظامی یا نه؟

امینی: نخیر، هنوز نرفته

شاه: هنوز نرفته؟

امینی: نخیر

شاه: پس دیشب هم همین صحبتی کردیم که بالاخره قانون اجرا بشه

امینی: بله خود آقای صدیقی موافق قانون که حتماً باید اجرا بشه که خلاف قانون خوب نیست می‌خوان اجرا نشه، خب هیچی

شاه: حالا این عقب‌افتادن شما همان دلایلی که دادن دیروز همونو می‌بینید؟

امینی: بله بله یک قدری، یک عده‌ای صبح فرستادم پهلوی آقای صدیقی پنج‌شنبه همان استادانی که شرفیاب بودند پنج‌شنبه صبح ساعت هشت میرن که ایشان قدری تسریع بکنند که خواه و ناخواه که یک قدری زودتر جلو بیافتد، تاخیر زیادش هم صلاح نیست.

شاه: ولی تا اون موقع باید نظم را حفظ بکنیم

امینی: بله بله چون غیر از این چاره‌ای نداریم، مردم واقعاً یک عده ایشان جداً ناراحتند. حالا اگه نظمی نباشد، اسباب زحمت همه است، آخه این مدارس را بیخود اجازه دادند باز بشه، آخه به صلاح هم نبود، بیخود بود

شاه: بله کار بیخودی بود، این تحصن در دانشگاه  که از اون هم بدتر است

امینی: بله خسته می‌شوند می‌آیند بیرون، اون خیلی مهم نیست

شاه: چرا ! آنجا را مرکز دادند، تلفن دارن، مرکز دارن، همه چیز دارن، به پاریس تلفن می‌زنند، پیش‌خدمت دارند و ستاد عملیاتشان شده!

امینی: هر جا تلفن میشه قطع می‌کنند

شاه: برق و تلفن و اینها را قطع کرده‌اند

امینی: بله

شاه: این که دیگه اشکال نداره

امینی: نخیر اشکالی نداره، بله این جزء تدابیری است، خسته میشن میایند بیرون، برق  و تلفن و ارتباط داشتن غلط است

شاه: خیلی خب، اگر چیزی بود بعد به شما میگم

امینی: بله سایه مبارک کم نشه
آخرين بروز رساني ( ۰۴ دي ۱۳۹۳ )
گفتگو با فرزند آیت الله خلخالی/ از کلیه محاکمات فیلمبرداری شده است
روزهای بروجرد- «مردم می‌پرسیدند که چرا خلخالی به اعدام‌ها ادامه نمی‌دهد؟»، «روزی چند هزار نفر اعدام و اعدام‌های ده دقیقه‌ای و از این نوع مطالب ساخته و پرداخته مخالفین است»، « خلخالی می‌گفت اگر شما جوی خون شهدای ۱۵ خرداد و... را دیده بودید از من بیشتر اعدام می‌کردید»، « از کلیه محاکمات فیلمبرداری شده»، «خلخالی گفت رضا پهلوی می‌تواند به ایران بازگردد»، «شخصی که ظاهرا برادر رضا شاه بود دستگیر کرده و به نزد آقای خلخالی آورند. ایشان گفت فورا او را آزاد کنید»...‌ اینها بخش‌هایی از گفت‌وگوی سایت «انتخاب» با مهدی صادقی، فرزند ارشد آیت‌الله صادق خلخالی است که پنج سال پیش انجام و منتشر شده و اخیرا به مناسبت سالگرد درگذشت اولین حاکم شرع دادگاه‌های انقلاب، بخش‌هایی از آن باز نشر شده است. «تاریخ ایرانی» همزمان با انتشار پرونده‌ «کارنامه و میراث خلخالی» این گفت‌وگو را که حاوی برخی نکات ناگفته درباره نحوه محاکمات و صدور احکام اعدام از سوی خلخالی، نظر وی درباره اعضای خانواده پهلوی و سال‌های خانه‌نشینی و خاطره‌نویسی اوست، بازخوانی کرده که در پی می‌آید:
 
آیت‌الله خلخالی- روزهای بروجرد
 
از چه سالی، رابطه آیت‌الله خلخالی و شخص جنابعالی با مرحوم فردید آغاز شد؟ آیا پیش از انقلاب نیز رابطه‌ای بین ایشان و مرحوم فردید بود؟
 
بنده از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۹ دانشجو بودم و در سال ۵۲ پس از انتقال تبعیدی آیت‌الله خلخالی به رودبار گیلان، تابستان و ایام تعطیل به نزد ایشان می‌رفتم و با ایشان در خصوص تحولات سیاسی، اندیشه‌های دکتر شریعتی و بعضا اندیشه‌های فردید و هایدگر و دیگران بحث‌هایی صورت می‌گرفت و مجموعه‌ای از کتاب‌های شریعتی و فلسفه غرب را برای مطالعه ایشان به رودبار بردم.
 
احمد آقای خمینی یک روز به دیدن آقای خلخالی به رودبار آمده بودند و از دیدن کتاب ناکثین و مارقین و قاسطین دکتر شریعتی خوششان آمد و به بنده گفتند چند جلد از آن را برایشان تهیه کنم. آقای خلخالی گفتند آقای منتظری در هرو‌آباد خلخال هم یک دوره کتاب‌های شریعتی را خواسته‌اند و بنده با زحمت آنها را از تهران تهیه کرده و برای ایشان به خلخال بردم. ایشان به من ۵۰۰ تومان دادند که آن روزها خیلی پول بود. قبل و بعد از انقلاب تا پس از استعفای آقای خلخالی از دادگاه‌ها ملاقاتی بین ایشان و فردید صورت نگرفته بود. آشنایی اینجانب با استاد فردید در اوایل سال ۵۰ صورت گرفت.
 
یک روز در دانشکده ادبیات دیدم که پیرمردی عصا زنان از پله‌های گروه فلسفه بالا می‌رفت و در خصوص درس ایشان کنجکاو شدم و همراه به دوستان دیگر به صورت مستمع در کلاس‌های ایشان شرکت کردیم. استاد فردید در آن سال‌ها در رشته فوق لیسانس درس پدیدار‌شناسی را تدریس می‌کردند و در این کلاس‌ها بود که حقیر برای اولین بار با اندیشه‌های متفکر آلمانی مارتین هایدگر آشنا شدم. استاد فردید می‌گفت اگر بخواهید فلسفه بخوانید و عمری همراه با فلسفه زندگی کنید باید حتما آلمانی و عربی یاد بگیرید، زیرا حکمای مهم غربی آلمانی زبان‌اند و انتقال مفاهیم آنها به زبان فارسی و عربی مستلزم آشنایی در حد فلسفی با این مفاهیم در این زبان‌هاست. در آن سال‌ها حقیر تا حد قرائت متون به زبان عربی و انگلیسی آشنایی داشتم ولی فرصت و امکان فراگیری زبان آلمانی فراهم نشده بود. تا قبل از دستگیری به زبان‌های انگلیسی، عربی مشغول مطالعه متون بودم و در زندان نیز مدت دو سال به یادگیری فرانسه تا حد قرائت متون فلسفی از جمله ژان پل سار‌تر پرداختم.
 
از سال ۵۹ تا ۶۰ به مدت یک سال به عنوان وابسته فرهنگی در سفارت ایران در مسکو بودم و کمی روسی یاد گرفتم. سپس به آلمان اعزام شده و در آلمان به فراگیری آلمانی تا حد متون فلسفی پرداخته و در حال حاضر مشغول مطالعه تاریخ فلسفه معاصر آلمان، مخصوصا مارتین هایدگر می‌باشم. برای مطالعه آثار هایدگر باید سال‌ها کتاب‌های تاریخ فلسفه آلمان به ویژه از کانت تا هوسرل و بعد کتاب‌های اساسی منطق، پدیدار‌شناسی را مطالعه کرد و به زبان‌های یونانی و لاتینی آشنایی داشت.
 
اخیرا جریان مشکوکی سعی می‌کند بدون ملاحظات تاریخی و شرایط قبل و بعد از انقلاب برخی از روحانیون از جمله آقای خلخالی و مصباح را کنار هم گذاشته و خشن جلوه دهد و این خشونت خیالی را منسوب به دیگران از جمله آشنایی با استاد فردید نماید. قبل از هر چیز باید اهل فن نظر بدهند که آیا آقای خلخالی خشن بود یا نه؟ اگر اکنون خشونتی از طرف جریانی بنام دین صورت می‌گیرد چه ربطی به سی سال پیش و محاکمات آقای خلخالی دارد؟ یا مثلا آقای خلخالی فتوا به خشونت داده یا وجوهی به افراد برای اعمال خشونت داده است؟
 
 
با توجه به این اظهارنظر جنابعالی که «آیت‌الله خلخالی این اواخر در مصاحبه‌ای اعلام کرده بودند که بسیاری از هواداران فداییان اسلام هم مسلمان نبودند»، آیا شخص آیت‌الله، همفکر واقعی فداییان اسلام بود؟
 
سابقه همفکری ابوی و فدائیان اسلام به سال‌های قبل از کودتای ۲۸ مرداد و صدارت مصدق باز می‌گردد. در این سال‌ها نواب، واحدی و خلخالی همفکری داشتند و بعضا در آن سال‌ها در مدرسه فیضیه قم حجره داشتند. برخی از آیات عظام از جمله آیت‌الله بروجردی با فعالیت‌های سیاسی مخالفت می‌کردند.
 
گوش دادن به رادیو و خواندن روزنامه در بین طلاب رسم نبود و حتی نوشتن و یادداشت‌برداری نیز ناپسند بود. یک شب مرحوم ابوی را با کتک از مدرسه فیضیه بیرون انداخته و لوازم حجره را کنار حوض مدرسه فیضیه پرت کرده بودند. آقای خلخالی و نواب به خلخال فرار کرده و مدت‌ها در روستای گیوی پنهان شده بودند و در این مدت چراغ و وسایلی که از هجره به کنار حوض مدرسه فیضیه انداخته بودند بجای خود باقی مانده بود تا اینکه پس از چند ماه ایشان شبانه به قم آمده وسائل خود را از کنار حوض مدرسه برداشته و بیرون آوردند و دیگر در مدرسه اقامت نداشتند.
 
بعد‌ها شخصی بنام شیخ علی لر نیز سردمدار مخالفت با طلبه‌های سیاسی بود. در آن سال‌ها طلاب علوم دینی باید فقط درس می‌خواندند و خواندن روزنامه و داشتن رادیو و یا طرح مباحث سیاسی در حوزه‌ها رسم نبود و شهریه این افراد قطع می‌شد. ما در منزل رادیوی بزرگی داشتیم و گاهی در صورت خراب شدن آن را در یک گونی کتانی مخفیانه به مغازه تعمیر ضبط صوت آقای دوانی می‌بردم. حتی سال‌های قبل از انقلاب آیت‌الله شریعتمدار گفتند اگر در حجرات جعبه ضاله (یعنی رادیو) مشاهده شود، شهریه طلبه قطع می‌شود. ابوی می‌گفت وقتی در مدرسه فیضیه حجره داشتم یک‌بار در خواب بودم که چند نفر از طلاب با انبر دیوان حافظ و مولوی را از طاقچه حجره بنده برداشته و به سطل زباله فیضیه انداختند. این افراد‌‌ همان گروهی بودند که با درس فلسفه آیت‌الله طباطبائی شدیدا مخالفت می‌کردند و بقول آیت‌الله خمینی وقتی آقا مصطفی خمینی از سقاخانه مدرسه فیضیه آب می‌خورد، ظرف او را می‌شستند. زیرا این افراد فلسفه خوان‌ها را نجس می‌دانستند... در آن سال‌ها آیت‌الله طباطبایی ابتدا خارج از قم و سپس در شهر قم علیرغم تهدید به تدریس فلسفه مشغول شدند.
 
در سال‌های قبل و بعد از روی کار آمدن مصدق فعالیت‌های سیاسی به شکلی باز‌تر بود و هیچ بعید نیست که افراد با انگیزه‌های گوناگون به احزاب و جریانات سیاسی می‌پیوستند و به قول ابوی برخی از طرفداران فدائیان اسلام شاید اعتقاد مذهبی نداشتند. در دوره چهاردهم مجلس شیخ حسین لنکرانی کاندیدای توده‌ای‌ها در اردبیل بود.
 
 
چه شد که آیت‌الله خلخالی، به مقام «حاکم شرع» رسید؟
 
پس از ورود آیت‌الله خمینی به ایران و اقامت در مدرسه رفاه در خیابان ایران طی حکمی از طرف ایشان آقای خلخالی به سمت قاضی شرع دادگاه‌های انقلاب منسوب شد.
 
 
از محاکمات آقای خلخالی بگویید.
 
در اولین محاکمه چهار نفر از جمله ارتشبد نصیری و خسرو داد به اعدام محکوم و در پشت بام مدرسه رفاه تیرباران شدند. از این پس آیت‌الله خلخالی به عنوان یک شخصیت جنجالی با عزمی آهنین مطرح شد و گرچه نامی از ایشان در مطبوعات درج نمی‌شد ولی همه ایشان را شناخته بودند. ایشان در کتابی که بعد از استعفا از دادگاه‌های انقلاب به عربی تحت عنوان قضا در اسلام در بیروت به چاپ رسید نوشته‌اند که کلیه محاکمات اسلامی باید علنی و ثبت و ضبط شود. لذا به دستور ایشان از کلیه محاکمات فیلمبرداری شده و این محاکمات به صورت علنی بود و جمع کثیری در این محاکمات شرکت می‌کردند. یک تیم فیلم بردار از رادیو تلویزیون فیلمبرداری از محاکمات را آغاز کردند.
 
محاکمات آقای خلخالی با انعکاس داخلی و خارجی شدیدی ادامه داشت حتی یک‌بار آقای خلخالی چنانکه خودشان گفتند در مورد اعتراض به محاکمات، با آیت‌الله خمینی ملاقات خصوصی داشتند و ایشان گفته بودند که ما حرف خودمان را می‌زنیم، شما با قاطعیت کار خودتان را ادامه بدهید. پس از محاکمه امیرعباس هویدا و استعفای ایشان، در زمین چمن دانشگاه تهران یک راه‌پیمایی عظیم توسط فدائیان خلق در اعتراض به استعفای ایشان برگزار شد و گروه‌ها و اقشار دیگر خواستار ادامه محاکمات ایشان بودند. در آن روز‌ها هرکس حتی از زندانیان سیاسی که بنده را می‌شناختند می‌پرسیدند که چرا آقای خلخالی به اعدام‌ها ادامه نمی‌دهد؟ به آقای خلخالی گفتم بچه‌های زندان معترض کاهش اعدام‌ها هستند. آقای خلخالی اعلام کرد هرکسی از محکومین شکایت دارد شخصا به دادگاه مراجعه کند.
 
روزهای محاکمه افسر نگهبان‌های زندانیان سیاسی زندان قصر بود. یکی از زندانیان سیاسی با مراجعه به دادگاه گفته بود که سروان نظری یک لگد محکم به من زده است. آقای خلخالی گفته بودند بسیار خوب شما هم جلو بیایید و یک لگد محکم به نظری بزنید ولی با این جرم نمی‌شود او را اعدام کرد و اعدام نشد. گرچه نظری به بسیاری از زندانیان مشت و لگد زده بود. اگر کسی از زندانیان به علت بیماری و یا بدرفتاری پلیس اعتراض می‌کرد و او را به زیر هشت (محل نگهبانی زندان) می‌بردند با شلاق و کتک مواجه می‌شد. اگر درست یادم باشد، قاسم شعله‌ور افسر نگهبان بند‌های سیاسی زندان قصر، زندانی را پس از کتک و شلاق زدن روی زمین خوابانده و با جفت پا به روی شکم زندانی می‌پرید. زندانی بعد از این رفتار وحشیانه و خشن مدت‌ها دچار خون‌ریزی داخلی می‌شد. البته شعله‌ور اعدام شد.
 
در خصوص محکومیت رضا پهلوی از آقای خلخالی سوال شد ایشان گفت او نوجوان است و جرمی مرتکب نشده و حتی می‌تواند به ایران بیاید و مایل هستم او را ببینم ولی شاپور غلامرضا و اشرف پهلوی و بسیاری دیگر که نامشان در خاطرم نیست غیابا محکوم به اعدام شدند. شخصی که ظاهرا برادر رضا شاه بود دستگیر کرده و به نزد آقای خلخالی آورند. ایشان گفت فورا او را آزاد و به محل اقامتش برگردانید.
 
در جو انقلابی آن روز‌ها بسیاری حتی آقای خلخالی را به مسامحه متهم می‌کردند. در خصوص محاکمه سریع سران رژیم پهلوی آقای خلخالی چندین بار گفتند که ما تجربه تلخ کودتای ۲۸ مرداد را دیدیم و نمی‌گذاریم این حادثه تکرار شود. مخالفت ایشان با مرحوم بازرگان هم از همین جا ناشی می‌شد. یک روز آقای خلخالی به پادگان نیروی هوایی رفت و طی حکمی ۶۰ نفر از سران این نیرو را اخراج کرد. مخالفت دیگر در خصوص پرداخت حقوق دلاری امرا و بازنشستگان ارتش در خارج از کشور توسط دولت بازرگان بود که طی حکمی از طرف آقای خلخالی این پرداخت‌ها پس از چند ماه لغو شد.
 
آیت‌الله خمینی در مدرسه رفاه نماز شکسته می‌خواندند و پس از چند روز به قم رفتند. آقای خلخالی می‌گفت اگر این‌طور بشود کار ما بسیار مشکل خواهد شد. در‌‌ همان روزهای شلوغ و انتقال زندانیان به زندان قصر، بختیار و ارتشبد قره‌باغی به شکل مرموزی از زندان فرار کردند. مردم می‌گفتند مرغ طوفان از مرز بازرگان گذشت.
 
بعد از دستگیر شدن برخی از مهره‌های رژیم پهلوی، یک شب یکی از افسران محبوس در یکی از کلاس‌های مدرسه رفاه که به زندان موقت تبدیل شده بود، هنگام انتقال به دست‌شویی، یک اسلحه ژـ۳ از دست نگهبان راهرو را ربود و می‌خواست تیراندازی کند که با فریاد نگهبان بچه‌ها به راهرو پریده و اسلحه را از دست او گرفتند. اگر او چند ثانیه زود‌تر وارد عمل می‌شد ده‌ها نفر به قتل می‌رسیدند. این جریان در چند متری اتاق اقامت آیت‌الله خمینی اتفاق افتاد. روزهای بعد به دستور آقای خلخالی زندانیان را به زندان قصر منتقل کردند. با وجود این اعدام‌ها چند ماه بعد برخی از افسران سابق کودتای نوژه را طرح‌ریزی کردند. گرچه مردم مسلح بودند و هیچ کودتایی به نتیجه نمی‌رسید ولی با زد و خورد‌ها هزاران نفر کشته می‌شدند و خرابی زیاد ببار می‌آمد.
 
 
نظر آقای خلخالی چه بود؟
 
آقای خلخالی می‌گفت اگر اعدام‌ها صورت نمی‌گرفت ما هر روز با طرح کودتای نوژه دیگری مواجه می‌شدیم. تعداد اعدام‌های آقای خلخالی از ۲۴ بهمن ماه ۵۷ تا فروردین سال بعد صد نفر نرسید. لذا روزی چند هزار نفر اعدام و اعدام‌های ده دقیقه‌ای و از این نوع مطالب ساخته و پرداخته مخالفین است.
 
در زندان قصر یک ساختمان دو طبقه وجود داشت و سی جهل نفر شب و روز مشغول بررسی سوابق اعدامی‌ها و جنایتکاران بودند و هیچ اعدامی بدون داشتن پرونده نبوده است. اینکه برخی گفته‌اند باید هر زندانی وکیل مدافع می‌داشت، اساسا مطالب درستی است. ولی در شرایطی که هر آن احتمال کودتا و حمله به زندان‌ها می‌رفت و ضد انقلاب مسلح بود و خلاصه سر هر کوچه حاکمیتی برقرار شده بود نمی‌توان انتظار داشت برای کسانی نظیر ارتشبد نصیری و فرماندهان نظامی که دستور به قتل عام‌ها داده بودند صبر می‌کردند تا وکیل مدافعی پیدا شود. طبیعی است ضد انقلاب می‌خواست با طرح این مسائل، زمینه را برای فرار و‌‌ رها شدن بسیاری از جنایتکاران از محاکمات فراهم سازد. این جوسازی‌ها از طرف کسانی که اساسا خواستارم طرح شدن و نامجویی‌اند مطرح می‌شود و این قصه سر دراز دارد.
 
 
چرا پس از فوت حضرت امام، رفته رفته فاصله آیت‌الله از حاکمیت زیاد شده و ایشان پس از رای نیاوردن در مجلس، از صحنه سیاست کناره گرفتند؟ آیا عدم حضور ایشان در مجلس باعث اتخاذ چنین مسئله‌ای شد یا اینکه عده‌ای مانع حضور ایشان در قدرت شدند.
 
بعد از فوت امام و بعد از انتخابات دوره چهارم مجلس، شورای نگهبان بیش از پنجاه نفر از نمایندگان دوره سوم از جمله ایشان را فاقد صلاحیت کاندیداتوری دوره چهارم مجلس اعلام کرده بود. برای مجلس خبرگان هم شورای نگهبان اعلام کرده بود که کاندیدا‌ها باید امتحان اجتهاد بدهند. آقای خلخالی با خنده می‌گفت عجیب است کسانی که فاقد درجه اجتهادند، می‌خواهند از مجتهدین آزمون اجتهاد بگیرند. در هر حال ایشان با اعتراض به سیاست‌های گذشته و محاکمات در زندان‌ها که در صورت مذاکرات مجلس به تفصیل درج شده و در مطبوعات هم به چاپ رسید خانه‌نشینی را ترجیح دادند. از عجایب دیگر بقول ایشان لزوم فرستادن رساله‌های عملیه به وزارت ارشاد و کسب اجازه چاپ بود. آقای خلخالی از وزیر ارشاد وقت پرسیده بود که در وزارتخانه شما کیست که علمش از مجتهدین صاحب رساله بیشتر است؟ به نظر آقای خلخالی باب اجتهاد در سنت به علت ترس علما از اظهار نظر در قرن چهارم بسته شد.
 
 
پس از انتشار کتب خاطرات آیت‌الله خلخالی، برخی ایشان را متهم به تغییر وقایع آن روز‌ها کردند. نظر جنابعالی در این مورد چیست؟
 
معمولا خاطره‌نویسی روحانیون مبتنی بر وقایع‌نگاری سیستماتیک نبوده و بسیاری خاطرات و مطالب حافظه را برشته تحریر کشیده‌اند. البته مورخین هم بعضا در خصوص رویدادهای واقعی و بدیهی اختلاف‌نظر دارند و علت این امر دیدگاه‌های مختلف نویسندگان خاطرات است. ناشر خاطرات ابوی گفت اگر می‌خواستیم فهرستی برای اسامی کتاب تنظیم کنیم بیش از نیمی از کتاب می‌شد. داوری در مورد کتاب‌ها و محاکمات و اظهارنظرات آقای خلخالی‌، خارج از صلاحیت بنده است. فکر می‌کنم یک نهاد مستقل از مورخین و قضات، بتواند در خصوص حوادث دوران انقلاب خاطرات نویسندگان و جریان دادگاه‌های متهمین دوران پهلوی تحقیقات به عمل آورده و اظهار نظر نماید.
 
 
یکی از انتقادهای فراوانی که به ابوی جنابعالی است، شیوه برخورد تندی است که ایشان با مخالفان داشتند. جمله معروف ایشان را نیز می‌دانید که گفته‌اند «من حاکم شرع بودم و پانصد و چند نفر از جانیان و سرسپردگان رژیم شاه را اعدام کردم... اکنون در مقابل این اعدام‌هایی که کردم نه پشیمانم و نه گله‌مند و نه دچار عذاب وجدانم. تازه معتقدم که کم کشتم! خیلی‌ها سزاوار اعدام بودند که به چنگم نیفتادند...»
 
فکر می‌کنم جغرافیای پرسش را هم باید در نظر گرفت. کسانی که جنایت‌های نظام پهلوی بعد از ۲۸ مرداد نظیر قتل دکتر فاطمی در لباس خواب و در هنگام بیماری، تیرباران فدائیان اسلام، قتل عام ۱۵ خرداد و ایجاد تپه‌ای از شهدا، تیراندازی و قتل دانشجویان در ۱۶ آذر دانشگاه، شکنجه‌های زندان کمیته و اوین و نیز تپه‌ای از کشته‌های روزهای ۱۷ شهریور و بهمن ۵۷ را دیده بودند می‌گفتند باید بسیار بیش از این مقدار محاکمه و اعدام می‌شد، حتی اگر آیت‌الله خلخالی رییس دادگاه‌ها نبود.
 
آنچه که حقیر خود شاهد آن بودم بسیار بیان کننده است. در زندان کمیته که اکنون به صورت موزه درآمده عکس بیش از ۶۰ نفر از کسانی که در سال‌های ۵۰ تا ۵۵ در زیر شکنجه به شهادت رسیدند روی دیوار نصب شده است. از فرط ضربات کابل شکنجه بر کف پای محمد حنیف‌نژاد که زیر شکنجه به شهادت رسید، گوشت کف پای او ریخته بود و دیگر جایی برای زدن شلاق نداشت. پای چندین زندانی در اثر ضربات شلاق و عدم بهبود زخم از جمله محمد دزیانی قطع شده بود. محمد دزیانی از دوستان بنده و دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود و بعد از قطع پا توسط ماموران به قتل رسید. زیرا می‌خواستند فرستادگان عفو بین‌الملل که در سال ۵۶ از زندان‌ها بازدید به علم آوردند، او را نبینند.
 
ده‌ها شهید شکنجه شده دیگر از مجاهدین و فدائیان و دانشجویان دانشگاه‌ها و شهدای کارگر و غیره یاد‌آور سال‌های خونین مبارزه قبل از انقلاب بود. از اتاق شکنجه و سلول‌های زندان کمیته همیشه بوی خون و ادرار به مشام می‌رسید. ظرف غذای ما در زندان کمیته یک کاسه مسی برای چهار نفر بود که با دست‌های خون آلود بدون قاشق از آن غذا می‌خوریم. خوب است اکنون اعتراض‌کنندگان به اعدام‌های آقای خلخالی از زندان کمیته که به موزه عبرت تبدیل شده دیدار کنند و سپس در خصوص محاکمات و اعدام‌ها نظر بدهند. در حال حاضر کسی که زندان کمیته را می‌بیند دچار وحشت می‌شود. تنها در زندان شماره یک قصر، ۸ بند وجود داشت که زندانیان محکوم بیش از ۴ سال تا ابد در آن نگهداری می‌شدند و در هر بند حدود ۵۰۰ نفر در بد‌ترین شرایط بهداشتی به سر می‌بردیم.
 
صفر قهرمانیان بیش از ۳۲ سال در زندان بود. محکومین بند ۶ زندان یک اغلب ده سال به بالا و ابد بودند. بند ۲ و ۳ ما بودیم که ۴ و ۵ سال محکومیت داشتیم. پلیس حتی از تحویل سبزی خوردن ملاقاتی‌ها به داخل بند خودداری می‌کرد. در یکی از هجوم‌های پلیس به ملاقاتی‌ها مادر یکی از زندانیان بنام شریعتی به ضرب باتوم گارد زندان به قتل رسید.
 
به علت کمبود‌های بهداشتی و پزشکی و درمانی اغلب زندانیان دچار نقض عضو و بیماری‌های مزمن شده بودند که بعدا به عنوان جانباز تلقی شدند. در بهار سال ۵۴ تعداد ۹ نفر از زندانیان با سابقه از جمله بیژن جزنی، ‌مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار را به اتهام تلاش برای فرار از زندان در زندان اوین دست بسته تیرباران کردند. بدرفتاری پلیس و مامورین با زندانیان را نمی‌توان به وصف کشید. از هر ده حوله که برای ملاقاتی‌ها می‌آوردند یک حوله را به داخل بند تحویل می‌دادند و آن را پاره می‌کردیم و هرکس از یک تکه از آن استفاده می‌کرد. هر از چند گاهی گارد زندان به بهانه بازرسی از داخل بند‌ها به زندان حمله‌ور می‌شد و ده‌ها کتاب و لباس و وسائل دیگر را با خود می‌بردند و بسیاری از لباس‌ها و وسائل زیر چکمه گارد زندان پاره می‌شد و از بین می‌رفت. هزاران نفر زندانی تنها چند رمان و کتاب‌های داستان در اختیار داشتند و طبیعتا محروم از رفتن به کتابخانه زندان قصر بودیم.
 
 
در مورد اعدام‌ها چه؟
 
در خصوص اعدام‌ها بار‌ها شاهد بحث با آقای خلخالی بودم و آنچه را دیدم و شنیدم بدون اظهارنظر می‌گویم. ایشان می‌گفت ما نتوانستیم عوامل قتل عام‌های ۱۵ خرداد را دستگیر کنیم. ارتشبد اویسی از این افراد بود. بسیاری دیگر از ارتشبد‌ها و تیمسارهایی که در کشتار مردم در ۱۵ خرداد دست داشتند از کشور فرار کرده بودند. عصر روز ۱۵ خرداد اویسی و چند نفر دیگر به نزد شاه رفته و سرکوب و قتل عام آن روز در تهران و شهرستان‌ها را به شاه تبریک گفته بودند. افراد دیگری نظیر تیمسار محرری، زند وکیل، شاپور غلامرضا قاتل قهرمان غلامرضا تختی، سربازجوی کمیته بنام مستعار رسولی و عضدی و ده‌ها نفر از شکنجه‌گران کمیته و اوین از ایران فرار کرده بودند. ایشان می‌گفت اگر شما جوی خون شهدای ۱۵ خرداد در قم در چهارراه شاه و نیز کشته‌های این قیام در تهران و تیرباران زندانیان سیاسی و کشتار و سرکوب‌های دیگر را می‌دید از من بیشتر اعدام می‌کردید. آیا بایستی عوامل قتل عام‌ها را آزاد می‌کردیم؟
 
 
خود حضرتعالی آیا دیداری هم با حضرت امام داشته‌اید؟
 
یک شب دیروقت در مدرسه رفاه بودیم آقای خلخالی گفت بیا تا نزد امام برویم. یکی از کلاس‌های درس مدرسه را فرش کرده بودند و آقا در آنجا بودند ولی شب‌ها و بعضا در مواقع خطرناک از پشت‌بام به منزلی مجاور مدرسه و یا به خانه‌های دیگر منتقل می‌شدند. آن شب با ایشان وارد اتاق آقا شدیم. بنده را معرفی کردند و گفتند مهدی چهار سال در زندان بود. آقای خمینی با خنده به بنده گفتند ایدک‌الله و دست ایشان در دست بنده بود و ایشان چند جمله از اوضاع مبارزه و زندان‌ها از بنده سوال کردند. پس از دو سه دقیقه از اتاق خارج شدیم.
 
ملاقات دوم سال ۶۰ پس از مراجعت از یک سال اقامت در شوروی بود. به آقای خلخالی گفتم می‌خواهم چیزی به آقا بگویم. ایشان گفت باشد خبر می‌دهم. یک روز به اتفاق آقای خلخالی به دفتر رفتیم، آقا در حیات منزل امام جمارانی مشغول قدم زدن بودند. آقای خلخالی اشاره کردند در کوچه نیمه باز است وارد حیاط بشوید، به امام گفت که مهدی می‌خواهد چند جمله با شما صحبت کند. وارد شدم سلام کردم و آقا خندیدند و گفتند بفرمایید کجا بودید. گفتم من در شوروی بودم. پس از احوال‌پرسی گفتم به نظر می‌رسد وضع شوروی بحرانی و در حال فروپاشی است. ایشان برای بنده آرزوی موفقیت کردند. بعدا ایشان در یکی از سخنرانی‌های خود به این موضوع اشاره کردند. در هنگام اقامت در شوروی یک روز وزارت خارجه طی تلکسی اعلام کرد آیت‌الله خلخالی وارد مسکو می‌شوند و تسهیلات فراهم شود. بعد از ورود آقای خلخالی به مسکو ایشان از لئونید برژنف درخواست ملاقات کردند که پاسخ منفی بود و تنها با ریاست شورای عالی امور مذهبی برای ایشان وقت ملاقات تنظیم شد. آقای خلخالی گفت شوروی‌ها خیال می‌کنند من برای زیارت به مسکو آمده‌ام. از ایشان پرسیدم هدف از ملاقات شما با برژنف چه بود. ایشان طی قدم زدن در حیات آهسته گفتند امام بنده را فرستاد که با برژنف ملاقات کنم و بگویم اگر آمریکایی‌ها در سواحل جنوب ایران نیرو پیاده کردند ما از شما درخواست کمک می‌کنیم و می‌خواستیم نظر شما (یعنی شوروی‌ها) را بدانیم. در این تاریخ حدود ۶ ماه از آغاز جنگ می‌گذشت و آقای خلخالی گفت روس‌ها با همه زرنگیشان نفهمیدند من برای چه به مسکو آمده‌ام.
 
 
نظر حضرتعالی به عنوان فرزند آیت‌الله خلخالی در مورد چنین برخوردهایی چیست؟ آیا موافق چنین برخورد‌ها و اظهاراتی چنین هستید یا اینکه برخورد‌های رادیکال را از مسائل عادی انقلاب‌ها می‌دانید.
 
صرفنظر از مواضع آیت‌الله خلخالی، بنده خاطرات بسیار تلخی از زندان به یاد دارم و در حال حاضر بعضا از فرط وحشت شکنجه در آن سال‌ها از خواب بیدار می‌شوم. بنده مدتی در زندان کمیته شهربانی و حدود ۱۰ ماه در سلول انفرادی اوین زیر بازجویی بودم و کسانی که در زندان کمیته بودند می‌دانند که بچه‌ها به شکنجه‌گران می‌گفتند ما را بکشید ولی شکنجه نکنید. بار‌ها از بازجو‌ها خواسته بودیم که ما را بکشند ولی شکنجه نکنند. از همه بد‌تر ضربات شلاق با کابل بر روی پاهای ورم کرده بود که روزهای قبل بازجو یا سرباز‌ها به کف پا و بدن زندانیان زده بودند. حبس در سلول انفرادی اوین و بی‌خوابی اجباری که باید سه روز روی پای می‌ایستادیم و هیچ سر و صدایی هم به گوش نمی‌رسید از شکنجه با کابل بسیار بد‌تر بود. من بعضا مایل بودم که مرا به بازجویی ببرند و شلاق بخورم و ساعتی از محیط کشنده سلول انفرادی بیرون بروم. سلول انفرادی زندان اوین محلی به ابعاد ۱/۵ متر در ۲ متر با دست‌شویی و توالت فرنگی بود و نیازی به بیرون بردن زندانی نداشت. بعضا در همین سلول پنجره را مسدود می‌کردند و فقط موقع تحویل غذا مواقع روز را درک می‌کردیم و بعضا آب توالت را قطع می‌کردند.
 
یک بار بنده بعد از سه روز بی‌خوابی بروی زمین افتادم و هرچه سرباز به پهلویم لگد زد نتوانستم از زمین بلند شوم و مرا کشان کشان به اتاق بازجویی ته بند برد و بازجو بعد از کتک مفصلی با کابل برق گفت ببرش. سرباز مرا کشان کشان به سلول بازگرداند. این‌ها همه غیر از جیره شلاق روزانه و هفتگی بود.
 
بنده در اوین دو رشته بازجویی می‌شدم یک‌بار به خاطر پرونده خودم و فعالیت‌های سیاسی در دانشگاه تهران و یک ‌بار به خاطر ابوی و رفتن به ملاقات تبعیدی‌ها از جمله آیت‌الله منتظری. ساواک از من هنگام پیاده شدن در هروآباد خلخال، محل تبعید آیت‌الله منتظری عکس گرفته بودند که در حال حمل یک کارتن از کتاب‌های دکتر شریعتی به منزل ایشان بودم. در این مورد بنده را برای بازجوی به اوین پایین می‌بردند و شلاق می‌زدند. نام مستعار بازجو منوچهری بود و می‌گفت در کارتن چه بود؟ می‌گفتم کارتن میوه بود ابوی داده بود و از رودبار برای آیت‌الله منتظری می‌بردم. منوچهری می‌گفت تو بمیری من هم باور کردم که میوه بود. در اتاق مجاور تختی بود که سربازی پای زندانی را به لبه تخت می‌بست و شلاق می‌زد. می‌گفتم من دیشب شلاق خوردم تورا به خدا روی شلاق‌های دیروز نزنید. منوچهری می‌گفت آقا مهدی این شلاق ربطی به شلاق اوین بالا ندارد. ما اینجا تشکیلات جدا داریم و خلاصه شلاق‌ها را با نعره و فریاد تحمل می‌کردم و با دست و پای خونی بنده را روی برانکارد با ماشین زندان به اوین بالا یعنی محل سلول‌های انفرادی منتقل می‌کردند. دو سه روز بعد روز از نو شلاق از نو. در هر صورت هدف از نقل این خاطرات بیان بی‌رحمی و قساوت ماموران رژیم پهلوی البته به دستور سران بود و معلوم بود که سرباز دهاتی فقط مجری دستور است و شلاق را خیلی محکم‌تر از سرباز شهری به پای ما می‌زد. اگر دادگاه‌ها به ریاست شخص دیگری غیر از آقای خلخالی تشکیل می‌شد مردم ایران انتظار داشتند دادگاه‌ها جنایتکاران آن دوران را اعدام می‌کردند و این مطلب هیچ ربطی به خشونت و یا عدم خشونت ندارد. چنانکه بعد از استعفای آقای خلخالی، قضات دیگر نظیر آیت‌الله گیلانی چند نفر از جمله دو تن از بازجویان شکنجه‌گر یعنی تهرانی و آرش را به اعدام محکوم کرد. آیت‌الله گیلانی چنانکه می‌گویند بسیار رئوف است.
 
از طرف دیگر نباید فراموش کنیم که نا‌بسامانی‌ها و طبیعتا تندروی و کند رویها‌زاده شرایط هر انقلاب است. بعد از انقلاب روسیه گروهی پل‌های ساخت دوره تزار‌ها را خراب می‌کردند. بعد از انقلاب آتش زدن برخی از منازل و چپاول ثروت برخی از ثروتمندان و تصفیه حساب‌ها، امری طبیعی بود. از طرف دیگر هیچ کشوری در مبارزه با مفاسد اجتماعی نظیر موادمخدر و قاچاق و نظایر آن مسامحه نمی‌کند. در چین مجازات شکار خرس پاندا اعدام و در آمریکا مجازات قتل عمد اعدام است.
 
 
اگر آیت‌الله هم اکنون در قید حیات بودند، نظریات خود را نزدیک به چه طیفی می‌دانستند؟
 
در سال‌های اخیر از تبادل نظرهای متعدد متوجه تغییر در نظرات سیاسی ایشان شده بودم. ایشان می‌گفت باید با اتخاذ محصنات سرمایه‌داری غرب نظیر برنامه‌ریزی و رقابت و تولید و نیز دوری از تشنج زمینه رشد کشور و جذب سرمایه‌های فراری را فراهم کنیم و در غیر این صورت نابود خواهیم شد. لذا اگر ایشان در قید حیات بود موافق تشنج و نابسامانی‌ها نبود. ایشان بار‌ها می‌گفت دولت به مرور زمان باید از مجری به ناظر تبدیل شود.

آخرين بروز رساني ( ۱۹ آذر ۱۳۹۳ )
حافظه تاریخی مدرنیته
نشست «امیرکبیر و تجدد ایرانی» با حضور داریوش رحمانیان و صادق زیباکلام برگزار شد
 
روز دوشنبه نشست «امیرکبیر و تجدد ایرانی» توسط سازمان مردم‌نهاد انس (نسل‌سوم امید) برگزار شد. نیم‌ساعت از ساعت پنج‌عصر می‌گذشت و هنوز هیچ‌یک از میهمانان به مراسم نرسیده بودند. عده‌ای نشسته و عده‌ای ایستاده به موسیقی سنتی که از سالن کوچک مراسم پخش می‌شد، گوش می‌دادند و منتظر آغاز مراسم بودند. اولین میهمانی که رسید داریوش رحمانیان بود. صادق زیباکلام هم دیرتر به مراسم آمد. علی رضاقلی نویسنده کتاب «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی» که اسم او به‌عنوان سخنران در تبلیغات قبلی این نشست آمده بود اما غایب این نشست بود. مراسم با قرائت شعر زنده‌یاد فریدون مشیری در مورد امیرکبیر آغاز شد و سپس نوبت به سخنرانی‌ها رسید.

سنت‌گرا یا متجدد؟
اولین سخنران داریوش رحمانیان استاد دانشگاه تهران بود. او امیرکبیر را سرآغاز بیداری ایرانیان دانست و تجدد و گره‌خوردن آن را با تاریخ روشنفکری مساله‌ای محوری در تاریخ معاصر ایران عنوان کرد. او مطالعاتی را که به صورت کلاسیک در حوزه‌های تاریخ، علوم سیاسی، فلسفه و دیگر رشته‌ها در گذشته انجام می‌شد، جوابگوی نیازهای امروز جامعه ندانست و با اشاره به باب‌شدن گرایش‌های بین‌رشته‌ای در علوم‌انسانی از مفهوم حافظه تاریخی یا حافظه سیاسی یاد کرد. این مفهوم در مورد شخصیت‌های مهم تاریخی همچون امیرکبیر و مصدق یا در مورد رویدادهای تاریخی همچون انقلاب مشروطه تاثیر مهمی دارد. او نگاه لئوپل رانکه‌ را به تاریخ منسوخ دانست؛ نگاهی که می‌کوشد واقعیت گذشته را چنان که بوده کشف و بیان کند. این تغییر نگرش به خصوص با نقدهایی که پست‌مدرن‌ها به روایت‌های کلاسیک تاریخ‌نگاری وارد کرده‌اند، اتفاق افتاده است. اینکه اتفاقات زندگی و شهادت امیرکبیر و تجدد را به‌صورت دقیق بیان کنیم، روایت تاریخی است اما آنچه در حافظه تاریخی جامعه می‌ماند ربطی به آن حقیقت ندارد. روایت تاریخی به شرایط امروز چسبیده است. از نظر او در معرفت تاریخی وظیفه مورخ صرفا به‌دست‌آوردن واقعیت گذشته نیست و فراتر از آن، چگونگی پدید‌آمدن و زندگی‌کردن حافظه تاریخی مهم است. او نقد وارد به تجدد ایرانی را همان‌طور که برخی مورخان گفته‌اند گرفتارشدن در رویکرد پوزیتیویستی و سطحی می‌داند بدون آنکه به مبانی تجدد غربی نگاهی داشته باشد: «در ابتدای حرکت تجدد گمان می‌کردند مشکل فقط فقدان ارتش منسجم است و سراغ نوسازی ارتش رفتند.» رحمانیان نقدهای واردشده به دوره اول عباس‌میرزا و نظریه سنتی‌بودن امیرکبیر را که هدفش نجات دولت رو‌به‌زوال قاجار بوده است، غیرمنصفانه دانست. در این نظرگاه گفته می‌شود اگر امیر با ماجرای بابیه و ماجرای سالار در خراسان و اصلاحات حکومتی قاجار را تقویت نمی‌کرد شاید قاجاریه هم مانند صفویه به فترت می‌رفت چراکه در دوره‌های مختلف تاریخ هزارساله متاخر ایران به محض اینکه برش شمشیر سلطان کم شده شورش کشور را فراگرفته است.

رحمانیان سپس به نقد نظر همایون کاتوزیان در مورد امیرکبیر پرداخت. کاتوزیان امیرکبیر را با رضاشاه مقایسه می‌کند و می‌گوید با توجه به پیشینه شهیددوستی در فرهنگ ایرانی که از سیاوش آغاز شده، هرکس شهید شود تبدیل به قهرمان می‌شود و اگر امیرکبیر شهید نشده بود شبیه رضاشاه می‌شد.
 
رحمانیان توضیح داد که در زمان احمدشاه هم به او پیشنهاد کردند رضاشاه را بکشد تا جلو قدرت‌گرفتن او را بگیرد. احمدشاه در پاسخ گفت من اشتباه جدم را تکرار نمی‌کنم که امیرکبیر را کشت و از او یک قهرمان ساخت. او اصلاحات در ایران را دارای قدمتی طولانی دانست که نمی‌تواند با این ادعاها زیر سوال برود و تاکید کرد جریان اصلاحات از انقلاب 57 و دهه70 و آقای خاتمی هم شروع نشده است، این جنبش از بطن تمدن ما می‌آید.
 
برخی در مورد مشروطه نیز چنین قضاوت‌های بی‌مبنایی می‌کنند. از نظر او امیرکبیر فیلسوف و دانشمند نبوده که از همه تحولات فکری آن زمان خبر داشته باشد. او ابتدا در دستگاه قائم‌مقام تربیت شده و کار میرزایی کرده و بعد هم وارد ارتش شده است. او صدراعظم شاه شد و فرصتی نداشت بسیاری از منویات خود را عملی کند و زمان کوتاهی صدارت کرد: «مرحوم آدمیت در کتاب خود به رئوس برنامه‌هایی که امیر برای عملی‌کردن مدنظر داشته و در کتابچه خیالات عنوان کرده، اشاره می‌کند.
 
او یک دولتمرد عملگرا بود که در حد خود شرایط جدید غرب را درک کرد. مریضخانه دولتی، آبله‌کوبی، علم پزشکی مدرن، تاسیس کارخانجات، فرستادن صنعتگران روز به اروپا برای فراگیری صنعت جدید، اصلاح نظام قضایی، قراولخانه، چاپارخانه جدید، متوقف‌کردن آداب خرافی همچون قمه‌زنی و... همه جزو برنامه‌های او بود.» رحمانیان جریان تجددخواهی بعدی را بر پایه امیرکبیر استوار دانست؛ روشی که بعدها دیگر مصلحان اجتماعی در ایران ادامه دادند: «کسانی که می‌گویند امیر سنتی بوده بیشتر به اندیشه سیاسی او و نامه‌های او به ناصرالدین‌شاه اشاره می‌کنند که همه مردم ایران را رعیت و غلام‌شاه خوانده بود که ناخودآگاه استبداد شرقی را به ذهن می‌آورد. ولی امیرکبیر تلاش می‌کند از ناصرالدین‌شاه سلطانی مصلح بسازد. ناصرالدین‌شاه هم در تمام طول سلطنت خود از فقدان امیر تاسف خورد و در طول حکومت بین سنت و تجدد نوسان کرد.»

شهادت سقراط‌گونه
رحمانیان در ادامه گفت: تجدد در ابتدا با رویه خشن و در حین جنگ ایران و انگلیس بر سر هرات به تاریخ ما وارد شد. در جریان تجدد نخبگان ایرانی درکی از انقلاب صنعتی اروپا و انقلابات سیاسی به‌دست‌آوردند و به این نتیجه رسیدند که می‌توان حکومتی به جز پادشاهی داشت چرا که تا اوایل قاجار ایرانیان تنها صورت حکومت را دیکتاتوری شاه می‌دانستند و مشروطه سلطنتی، مشروطه پارلمانی، جمهوری و انواع دیگر حکومت را نمی‌شناختند. اما بعد از انقلاب کبیر فرانسه که با اوایل دوره قاجار همزمان بود، شرایط تغییر کرد.
 
آنچه نخبگان ما درک نکردند انقلاب‌های فکری و فلسفی و علمی بود که در اروپا در حال شکل‌گیری بود. اگر این انقلاب‌های فکری در اروپا اتفاق نمی‌افتاد هیچ انقلاب سیاسی هم در اروپا اتفاق نمی‌افتاد. از زمان امیرکبیر متون انگلیسی همچون رساله دکارت و نظریه نیوتن به فارسی ترجمه شدند. او شهادت امیرکبیر را همانند شهادت سقراط در راه حقیقت دانست که موجب نوشته‌شدن کتاب جاودانه «جمهوری» افلاطون شد. شهادت امیر هم پرده از کراهت و فساد سلطنت کنار زد و وجدان تاریخی ایرانیان از آن پس زخم خورد. او با اشاره به کتاب «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی»، اثر سخنران غایب مراسم، امیرکبیر را نماد جامعه نخبه‌کش دانست. وجدان مردم ایران این موضوع را از مدت‌ها قبل درک کرده بود. مشکل جامعه استبدادپرور بود که نتوانست امیرکبیر و مصدق را نگه دارد.

کاتالوگ ناکامی‌ها
پس از آن نوبت به صادق زیباکلام استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران رسید. او به دیدار 200سال قبل عباس‌میرزا با موسیو ژوبر فرانسوی رییس هیات سیاسی اعزامی به ایران برای بررسی جوانب حمله به هند اشاره کرد. عباس‌میرزا در آن دیدار دلیل پیشرفت فرانسوی‌ها را می‌پرسد و خود در پاسخ می‌گوید: «اگر تابش آفتاب دلیل پیشرفت است که خورشید زودتر به ما می‌تابد و اگر تقدیر خداوند است که با عدالت نمی‌خواند.» زیباکلام داستان تجدد در ایران را همان سوال‌های عباس میرزا دانست. چرا برای قاجاری‌ها این سوال پیش آمد و برای صفوی‌ها پیش نیامد. چون در زمان صفویه غرب هنوز انقلاب صنعتی را تجربه نکرده بود و تفاوت ایران با اروپا در آن دوران کم بود. از نظر زیباکلام بعد از 200سال بسیاری هنوز این شکاف را ندیده‌اند و همه چیز را به نالایقی شاهان مربوط می‌کنند. بعد از عباس‌میرزا جریانی از نظریه‌پردازان و منورالفکرها ظاهر شد که دوران بیداری و مشروطه را رقم زدند. جریانی هم به دنبال «چه باید کرد» رفتند.
 
زیباکلام سپس به کشور ژاپن اشاره کرد که از نظر قدمت تاریخی مشابه ایران به‌نظر می‌رسد: «هر اثری را در مورد ژاپن بخوانیم با اسم «می‌ جی» مواجه می‌شویم. پیشرفت ژاپن امروز را نتیجه کارهای او می‌دانند. کارهای او انسان را یاد امیرکبیر می‌اندازد. تمایز امیرکبیر در این است که منتظر جواب ژوبر نماند و افرادی را برای آموزش به اروپا فرستاد.» به‌زعم زیباکلام در تاریخ ما داستان فراموش‌کردن نخبه‌ها مدام اتفاق افتاده است.

بررسی تاریخی افرادی که برای پروژه تجدد تلاش کرده بودند بخش پایانی صحبت‌های زیباکلام بود: «عباس‌میرزا در 43سالگی از دنیا رفت. امیرکبیر به شهادت رسید. میرزاملکم‌خان هم که هیات دولت را به شکل امروزی به‌وجودآورد به جایی نرسید. بعد از او به ناصرالدین‌شاه می‌رسیم. در دوره‌هایی خود ناصرالدین‌شاه موتور محرکه اصلاحات و تجددخواهی در ایران بوده است. او میرزاحسین‌خان سپهسالار را صدراعظم کرد. اگر قرارداد رویتر باقی می‌ماند ما هم‌اکنون قطعا از ترکیه و بسیاری کشورهای دیگر جلوتر بودیم. در همان زمان ملاعلی کنی نامه‌ای به شاه می‌نویسد با این مضمون که کلمه قبیح آزادی دودمان ما را به باد خواهد داد. بعد از آن به مشروطه می‌رسیم. مشروطه هم مثل امیرکبیر برای ایرانی‌ها کاتالوگی از ناکامی‌هاست. قبل و بعد از انقلاب 57 فهرست‌های بلندبالایی علیه مشروطه نوشته شد مبنی بر اینکه مشروطه زود اتفاق افتاد و هنوز زمان آن نرسیده بود. بعد از آن به عصر رضاشاه می‌رسیم. گمان کردیم این‌بار موفق شدیم. شماری از روشنفکرترین رجال کشور ما در آن زمان نظیر فروغی، تقی‌زاده، داور و تیمورتاش با رضاشاه همکاری کردند. آنها سرشیر جامعه فکری ایران بودند.
 
بعد از سقوط او همانند امروز همه به او ناسزا گفتند. محمدرضا پهلوی هم با انقلاب سفید و ورود صنایع جدید بعد از کودتای 28مرداد روی ریل تجدد و مدرنیته افتاد. به زنان حق رای و طلاق داد. او در مصاحبه سال54 خود با فالاچی پرسید کدام یک از کارهای من ضدمردم بوده است؟ فالاچی از زندانیان سیاسی می‌گوید و او پاسخ می‌دهد آنها کمونیست‌های وطن‌فروش و روحانیون قشری هستند، من سپاه‌دانش درست کردم.»
 
زیباکلام در سیر تاریخی خود به دوران جمهوری اسلامی نیز اشاره کرد: «بعد از انقلاب در دوره آقای هاشمی که جنگ و منافقین و آمریکا تمام شده بودند، مملکت روی ریل پیشرف قرار گرفت، اما بعد از هشت‌سال گفتند که کارهای او درست نبوده است. یک عده هم او را متهم به همکاری با بانک جهانی کردند. هشت‌سال بعد آقای خاتمی آمد. گفتند او از عدالت غافل شده است. جامعه مدنی و دموکراسی را مطرح می‌کند. سال 84 رسید. فکر کردیم دوباره داریم روی ریل می‌افتیم اما معلوم نشد چه اتفاقی افتاد. چند سال بعد هم خواهند گفت اقدامات دولت فعلی اشتباه بوده است. اما می جی یک‌بار اقدام کرد و موفق شد. در ترکیه و برزیل و شیلی و سنگاپور نیز همین اتفاق افتاد. البته عدم‌پیروزی خود تئوری می‌آورد. حرف‌هایی که در مورد مشروطه و اصلاحات گفته شد نیز همین‌گونه بود و در همه این موارد ما جلو رفته‌ایم. درست است که در ماجرای مشروطه قانون مسلط نشد اما اصل تفکیک قوا، انتخابات، حق آزادی بیان، محدودیت قدرت حکومت، قانون‌گرایی و... همه از آنجا آمد.»

سخنران اعلام‌نشده
پس از آن با اصرار مجری و صادق زیباکلام و تشویق حضار، مهندس صفایی‌فراهانی که تا آن لحظه جزو شنوندگان بود برای ایراد سخنانی کوتاه پشت تریبون آمد. او امثال امیرکبیر و قائم‌مقام و مصدق را در ایران کم ندانست اما گفت مشکل ما این است که به یک نفر نگاه می‌کنیم. باید از خودمان شروع کنیم. از بین 200کشور موجود فقط چند کشور هستند که نام‌شان طی هزار سال تغییر نکرده است. پس ما یک پیشینه گسترده داریم. نه‌تنها باید نیمه پر لیوان را ببینیم بلکه باید نیمه خالی را نیز ببینیم و درصدد پرکردن آن برآییم. چند نفر بعد از زندانی‌شدن مصدق اعتراض کردند؟ حرف‌زدن و کسب دانش کافی نیست. یک ملت وقتی می‌تواند ادعای موفقیت کند که بتواند دانایی را به توانایی تبدیل کند. توانایی خود آدم‌ها هستند. اگر ما روی پای خودمان بایستیم دیگر شاهد اتفاقی مثل قتل امیر نخواهیم بود. اگر هر ایرانی ماهی صدتومان پس‌انداز کند، 2500سال طول می‌کشد تا این مبلغ سه‌هزارمیلیاردتومان شود. فقط با بحث‌کردن در اتاق‌های ایزوله تغییری روی نمی‌دهد. امیدوارم نسل‌سوم بعد از انقلاب بتواند از توانایی خود استفاده کند.
 
 
شرق
آخرين بروز رساني ( ۲۰ دي ۱۳۹۲ )
20 دیماه سالروز حمله موشکی به مدارس بروجرد + تصاویر
 
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺻﺪاي آژﯾﺮ ﺧﻄﺮ در ﻓﻀـﺎ ﻣـﯽ ﭘﯿﭽـﺪ. ﺻـﻔﻮف ﻣـﻨﻈﻢ داﻧﺶ آﻣﻮزان در اﺛﺮ رﻋﺐ و وﺣﺸـﺖ ﺑـﻪ ﻫـﻢ ﻣـﯽ رﯾـﺰد .  ﻧﺎﻇﻢ ﻣﺪرﺳﻪ آﻧﺎن را دﻋﻮت ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺴﺮدي و ﺣﻔﻆ آراﻣﺶ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ وﻟﯽ در آن ﻟﺤﻈﺎت ﻫﻮل اﻧﮕﯿـﺰ ﭼـﻪ ﮐﺴـﯽ ﻣـــﯽ ﺗﻮاﻧﺴـــﺖ آراﻣـــﺶ را ﺑـــﻪ ﮐﻮدﮐـــﺎن ﺑﺎزﮔﺮداﻧﺪ. آن ﮐﻮدﮐﺎن ﻣﻌﺼﻮم ﺗﺎ ﭘـﯿﺶ از اﯾﻦ ﺑﺎرﻫـﺎ و ﺑﺎرﻫـﺎ ﺑﻤﺒـﺎران ﻣﺤﻠـﻪ و ﺷـﻬﺮ و دﯾــﺎر ﺧــﻮد را دﯾــﺪه و از ﻧﺰدﯾــﮏ ﺷــﺎﻫﺪ ﮐﺸــﺘﺎر ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧــﻪ ﻣــﺮدم ﺑــﯽ دﻓــﺎع ﺑﻮدﻧــﺪ.  ﺑـﯽ ﺧﺒـﺮ  از اﯾﻨﮑــﻪ اﯾـﻦ ﺑـﺎر ﻧﻮﺑــﺖ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻮد.

 
درﺳﺎﻋﺖ 12:45 ﻇﻬﺮ روز ﺷﻨﺒﻪ 20 دﯾﻤﺎه ﺳﺎل 1365 ﺗﻌﺪاد 68 داﻧﺶ آﻣﻮز ﻣﺪارس ﺷﻬﯿﺪ ﻓﯿﺎض ﺑﺨﺶ و اﻣﺎم ﺣﺴـﻦ ﻣﺠﺘﺒـﯽ(ع) ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن ﺑﺮوﺟﺮد ، ﺑﺮ اﺛﺮ ﻣﻮﺷﮏ ﺑﺎران رژﯾﻢ ﺑﻌﺜﯽ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻧﻪ ﺑﻪ درﺟﻪ رﻓﯿﻊ ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﺋﻞ آﻣﺪﻧﺪ.
 
در ﭘﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﻫﺎي ﻣﮑـﺮر ﻧﯿﺮوﻫـﺎي ﺑﻌﺜﯽ ﻋـﺮاق و ﻣﺨﺼﻮﺻـﺎ ﺷﮑﺴـﺖ ﺳـﺨﺖ آﻧـــﺎن در ﻋﻤﻠﯿـــﺎت ﮐـــﺮﺑﻼي  5 ، ﺻـــﺪام بر آن ﺷـﺪ ﺗـﺎ دﺳـﺘﻮر ﺣﻤـﻼت ﻫـﻮاﯾﯽ ﺑـﻪ ﻣﻨــﺎﻃﻖ ﺷــﻬﺮي ، ﻏﯿــﺮ ﻧﻈــﺎﻣﯽ و ﻣﺨﺼﻮﺻــﺎ ﻣﺪارس ﺷﻬﺮﻫﺎي ﻣﺨﺘﻠـﻒ اﯾـﺮان را ﺻـﺎدر ﮐﻨﺪ.
 
داﻧﺶ آﻣـﻮزان اﺑﺘـﺪاﯾﯽ ﻧﻮﺑـﺖ ﻋﺼـﺮ ﻣﺪرﺳﻪ در ﺑﯿـﺮون و ﺣﯿـﺎط ﻣﺪرﺳـﻪ ﺗﺠﻤـﻊ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ﻧﺎﻇﻢ زﻧﮓ ﻣﺪرﺳﻪ را ﺑـﻪ ﺻـﺪا در ﻣﯽ آورد.
 
ﻋﺪه زﯾﺎدي ﻫﻨـﻮز در ﺧـﺎرج از ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ ﺑﺮدﻧﺪ. در ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈـﻪ ﺑﻪ ﯾﮑﺒﺎره ﺻﺪاي رادﯾﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺮوزﯾﻬﺎي رزﻣﻨﺪﮔﺎن را ازﺑﻠﻨﺪﮔﻮي ﮔﻮرﺳﺘﺎن ﺑﻬﺸﺖ ﺷﻬﺪا ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﺮد ، ﻗﻄﻊ ﺷﺪه و اﻋﻼم وﺿﻌﯿﺖ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ :
 
و ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺻﺪاي آژﯾﺮ ﺧﻄﺮ در ﻓﻀـﺎ ﻣـﯽ ﭘﯿﭽـﺪ. ﺻـﻔﻮف ﻣـﻨﻈﻢ ﺻﻔﻬﺎي داﻧﺶ آﻣﻮزان در اﺛﺮ رﻋﺐ و وﺣﺸـﺖ ﺑـﻪ ﻫـﻢ ﻣـﯽ رﯾـﺰد .
 
ﻧﺎﻇﻢ ﻣﺪرﺳﻪ آﻧﺎن را دﻋﻮت ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺴﺮدي و ﺣﻔﻆ آراﻣﺶ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ وﻟﯽ در آن ﻟﺤﻈﺎت ﻫﻮل اﻧﮕﯿـﺰ ﭼـﻪ ﮐﺴـﯽ ﻣـــﯽ ﺗﻮاﻧﺴـــﺖ آراﻣـــﺶ را ﺑـــﻪ ﮐﻮدﮐـــﺎن ﺑﺎزﮔﺮداﻧﺪ.
 
 
آن ﮐﻮدﮐﺎن ﻣﻌﺼﻮم ﺗﺎ ﭘـﯿﺶ از اﯾﻦ ﺑﺎرﻫـﺎ و ﺑﺎرﻫـﺎ ﺑﻤﺒـﺎران ﻣﺤﻠـﻪ و ﺷـﻬﺮ و دﯾــﺎر ﺧــﻮد را دﯾــﺪه و از ﻧﺰدﯾــﮏ ﺷــﺎﻫﺪ ﮐﺸــﺘﺎر ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧــﻪ ﻣــﺮدم ﺑــﯽ دﻓــﺎع ﺑﻮدﻧــﺪ.
 
 
ﺑـﯽ ﺧﺒـﺮ  از اﯾﻨﮑــﻪ اﯾـﻦ ﺑـﺎر ﻧﻮﺑــﺖ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻮد. ﻫﻨﻮز ﺻـﺪاي آژﯾـﺮ ﻗﻄـﻊ ﻧﺸﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ دو ﻋﺪد ﻣﻮﺷﮏ ﻫﻮا ﺑﻪ زﻣـﯿﻦ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﺻﺎﺑﺖ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ .
 
2dabestan.jpg
 
 
آﺳﻤﺎن ﺻﺎف ﻣﺪرﺳﻪ در دود و ﻏﺒﺎر ﻏﻠـﯿﻆ  ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﺳﮑﻮﺗﯽ ﻣﺮﮔﺒﺎر ﻫﻤـﻪ ﺟـﺎ را ﻓﺮا ﻣﯽ ﮔﯿﺮد اﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ از اﻧﻔﺠﺎر اﺷﯿﺎي ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ از ﮐﯿﻒ و ﮐﻔﺶ و ﻟﺒﺎس ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ دﺳﺖ و ﭘﺎي ﻗﻄﻊ ﺷﺪه داﻧﺶ آﻣـﻮزان، از آﺳـﻤﺎن ﺑﺮ زﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺑﺎرد .
 
اﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﺧﯿﻠﯽ دردﻧﺎك ﺑﻮد .
 
ﺑﻌﻀـﯽ در زﯾـﺮ آوار ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮدﻧﺪ.
 
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﻢ ﻣﺠـﺮوح ﺑﻮدﻧـﺪ و   ﻧﺎﻟـﻪ اي ﺿـﻌﯿﻒ از دﻫﺎن ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺧﻮن ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﺎن ﺑﯿـﺮون ﻣـﯽ رﯾﺨـﺖ.
 
اﻧﮕـﺎر ﮐـﻪ آﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎن را ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ .
 
1dabestan.jpg

 
داﻧﺶ آﻣﻮزاﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ دﯾـﺮوز در ﯾﮏ ﮐﻼس و ﯾﮏ ﻣﺪرﺳﻪ ﮐﻨﺎر ﻫﻢ درس ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎزي ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ، ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺑﺪﻧﯽ ﻏﺮق در ﺧﻮن و ﺟﺴـﻤﯽ ﺑـﯽ  ﺟـﺎن  ﮐﻨﺎر ﻫﻢ اﻓﺘﺎده و در ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﻓﺮو رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ .
 
 
شادی روحشان فاتحه و صلوات.
 
خبرگزاری فرهنگ
آخرين بروز رساني ( ۲۰ دي ۱۳۹۲ )
کفن و دفن در ایران باستان
ایرانیان در دوره‏‌های باستان گاه جسد را با موم می‏ پوشاندند و آن‏گاه آن را دفن می‏کردند چنانکه در جنوب ایران متداول بود. گاه جسد را می‏‌سوزاندند و این عمل به دلیل فراوانی چوب و وجود جنگل بیشتر در جنوب دریای مازندران و دیگر مناطق پرجنگل انجام می‏شد. گاهی نیز اجساد را در دخمه‌‏هایی می‌‏گذاردند تا طعمه ی لاشخورها شوند.
 
گاه نیز اموات را در تابوت‌‏ها یا کوزه‏‌های سفالین دفن می‏‌کردند. پس از فراگیری دین زرتشت و هنگامی که این دین به صورت دین رسمی ایرانیان درآمد، سوزاندن، غرق کردن و به خاک سپردن جسد گناه بزرگی شمرده شد.
 
در آیین زرتشت آتش و آب و خاک مقدس هستند اگر جسد را مدفون کنند خاک را آلوده ساخته‌اند و اگر در آب غرق کنند آب را ناپاک نموده‌اند و اگر در آتش بسوزانند با آلوده ساختن این فروغ آسمانی بزرگترین معاصی صورت گرفته‌است.
به عقیده ی پیروان مزدیسنا باید جسد را در دسترس مرغان و جانوران لاشه‌خور قرار داد و یا بالای برج های خاموشی یا دخمه در معرض نابودی گذاشت.

تعدادی از این دخمه ها قدیمی و کهنه بوده و برخی دیگر توسط روانشاد فرزانه "مانکجی لیمجی هاتریا "که حدود سال 1233 خورشیدی از سوی پارسیان بمبئی برای بهبود وضع اجتماعی و دینی زرتشتیان به ایران آمده بود، ساخته شد که مدتی هم این دخمه ها مورد استفاده قرار می گرفتند. پس از آن در تهران از میانه دهه 1310 و در کرمان پس از دهه 1320 و در یزد پس از دهه 1340 دخمه ها تبدیل به آرامگاه ها شدند.

دخمه، دیوار دایره ای و ضخیمی به شکل برج است که بر بالای صخره ها و کوه های نه چندان بلند از خشت و گل ساخته شده است و پلکانی زمین هموار را به درب دخمه متصل می کند.
 
دخمه، 2 طبقه و دارای چندین اتاق می باشد که یکی از این اتاقها ویژه “آتش سوزها”‌ بوده است. فاصله دخمه از اتاق آتش سوزها حدود 150 تا 200 متر می باشد؛ وظیفه آتش سوزها که معمولا 2 نفر بوده اند این بوده است که از روزی که تن درگذشته را به داخل دخمه می سپردند، از سر شب تا بامداد، در آن اتاق که یک پنجره رو به دخمه داشته آتش روشن کنند و این آیین از آنجا سرچشمه می گیرد که بنابر باور زرتشتیان، روان درگذشته تا 3 شبانه روز در اطراف و بالای تن درگذشته در پرواز است و پس از شب سوم به آسمانه پرواز می کند و در مدت 3 شب نخست پس از مرگ، روان نباید از تاریکی و تنهایی بهراسد.
 
خاک‌سپاری
اعتقاد به روح و روان و زندگی پس از مرگ به اشکال گوناگون در سراسر نقاط و مراکز جهان باستان از جمله ایران وجود داشته‌است. بر اساس و مبنای همین اعتقاد در گور مردگان اسباب و لوازم زندگی و خوراک و پوشاک قرار می‌دادند.

در ادواری قدیم‌تر بر اساس شغل متوفا ابزار پیشه‌اش را نیز پهلوی دستش قرار می‌دادند. اغلب مردگان را در عمق کمی که گاهی از 20 سانتیمتر نیز تجاوز نمی‌کرد، دفن می‌کردند. شکل اسکلت‌هایی که باقی مانده به شکل خمیده و منحنی است. برخی اوقات مرده را طوری خمیده دفن می‌کردند که تمام اعضای بدنش به جانب شکم کشیده شده باشد.

با پیدایش و کشف فلزات، زینت مردگان با اشیا ی طلا و نقره و سنگ‌های گران‌بها رسم و شایع شد. این رسم خدمت مهمی به فهم هنر و دانستنی‌های دیگر باستان‌شناسان کرده‌است زیرا که تقریباً تمامی جواهراتی که از زمان‌های باستان به دست ما رسیده‌است از مقابر و گورها یافت شده‌است.

رنگ‌کردن مردگان در ادوار قدیم
 جسد مرده را با رنگ قرمزی می‌پوشانیده‌اند که از اکسید آهن به دست می‌آمده و در فلات ایران فراوان بوده‌است. این نظر هم وجود دارد که ممکن است زندگان بدن خود را به دلایلی با همین ترتیب رنگ می‌کردند و چون فوت می‌شدند، اثر این رنگ بر بدنشان باقی می‌مانده‌است. در دوران های متأخرتر بجای اکسید آهن بر استخوان‌بندی متوفا با رنگی سرخ فام، با گِلِ اُخرا نقش هایی ایجاد می کردند.
 
 روش خاک‌سپاری مردگان در ایران باستان,نحوه دفن مردگان در ایران باستان,تاریخ و تمدن

 خاک‌سپاری در منازل دفن
مردگان از ایران باستان تا امروز در بعضی موارد تفاوت پیدا کرده و آن این است كه گاهی در آن زمان مردگان را كف خانه خود متوفی دفن می كردند. به این ترتیب كه كف گلین خانه را در حاشیه دیوارها می كندند و مرده را در آن قرار می دادند. در خانه های اشرافی تر و محكم تر به جای كف حیاط كف اتاق را می شكافتند.
 
شیوه ساده تدفین پیچیدن مرده در كفن و خاك كردن آن بود. نوع تجملی تر این بود كه مرده را در كندوی گلی ذخیره آذوقه جای می دادند و سپس در گودالی می گذاردند. ظاهرا برای این كار از كندوهای لب پریده و گاهی شكسته هم استفاده می شده است. برای كودكان خردسال از تشت و لگن و خمره های گلی استفاده می شد.

افراد ثروتمند و متمول ترها می توانستند از تابوت شخصی که خود سفارش می داده اند استفاده کنند.این تابوت ها معمولاً از گل بود و سرپوشی از تخته داشت . معمولاًشکل تابوت های تجملی ایرانی ها در قسمت پا مثلثی و در قسمت سر به صورت دایره بود.تابوت های مسین بسیارگران قیمت تری هم  به شکل تابوت های گلی ساخته می شد دونمونه کاملا سالم از این گونه تابوت ها در اور پیدا شده است که از ابزار و آلات درونشان پیداست که از دوران هخامنشیان است.
 
در داخل یکی از این دو تابوت ، تابوت چوبی دیگری به همان شکل تابوت مسیجای داشت این یکی نیز از چوب بود.روی تابوت مسی دیگر قوسی از آجر زده بود.
اعتقاد به روح و روان و زندگی پس از مرگ به اشکال گوناگون در سراسر نقاط و مراکز جهان باستان از جمله ایران وجود داشته‌است. بر اساس و مبنای همین اعتقاد در گور مردگان اسباب و لوازم زندگی و خوراک و پوشاک قرار می‌دادند.

نوارهایی از برنز که مانند کمربند میان تابوت را گرفته ، از زیبایی خاصی برخوردار است.در این نوارها نقش قوچ و گل کنده شده است.تابوت مسینی که در زیویه به دست آمده نیز شباهت زیادی به این تابوت دارد.تابوت مسی که در شوش پیدا شده است بیش تر شبیه به یک وان بیضی شکل است که لبه دارد و در قسمت پایین گرد نیست.
 
در نزدیکی تخت جمشید گورستانی با ویژگی های خاصی پیدا شده است.تابوت ها از سفال و قسمت پایینشان گرد است ، البته قسمت پایین باریک تر از قسمت های بالای تابوت است.سرپوش این تابوت ها هم از سفال و کمی محدب است.به عقیده باستان شناسان از این گورستان در زمان هخامنشیان متأخر و همچنین در زمان اشکانیان استفاده می شده است.

 
 
منبع:tebyan.net
آخرين بروز رساني ( ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ )
افلاطون ملکیان بنیانگذار داروخانه نوین در بروجرد
افلاطون ملکیان از همشهریان کلیمی و بنیانگذار داروخانه نوین در بروجرد بود که نسل به نسل طبیب و طبیب زاده بوده اند.افلاطون ملکیان بنیانگذار داروخانه نوین در بروجرد
 
در سال 1294 ش (اواخرقاجاریه) اولین داروخانه با سبک و سیاق امروز را در خیابان دانش بروجرد بنام «داروخانه شفاء» افتتاح کرد، و پس از آن دومین داروخانه سال 1298ش ابتدای بازار دواتگرها بنام «داروخانه مرکزی» به مدریت محمد حسین دوایی و با همکاری برادرش محمد حسن دوایی با سبک و سیاق امروز شروع به فعالیت نمود و به خدمات رسانی می پرداخت.
 
همچنین در همان سال عبدالحسین دوایی سومین داروخانه در بروجرد را با نام «سعادت» افتتاح و با توجه به توسعه شهر و افزایش نیازها، چهارمین داروخانه بروجرد به سال 1337 به نام «بوعلی» توسط محمد علی هدایتی و پنجمین آن در سال1347 به مسئولیت دکتری داروساز به نام «طبیب زاده» دایر و خدمات ضروری را در اختیار بیماران قرار می دادند.
 
 
 
منبع: بروجرد سرزمین فرازنگان
آخرين بروز رساني ( ۲۶ فروردين ۱۳۹۲ )
بروجرد شناسی، آشنائی با محله های اصلی و کوچه های فرعی بروجرد(قسمت دوم)
سایت فرهاد داودوندی: استاد عباس زرین نویسنده بروجردی
 
ادامه محله های کوی دودانگه(جعفری) به روایت استاد عباس زرین

14 – در امام زاده قاسم( به کوچه های اطراف امام زاده قاسم محل تاریخی و قدیمی بروجرد اطلاق می شد) و چال پسه در محدوده خیابان جعفری

15 – دَر ِ حاج ظُهرابی ( فعلا در کمرکش خیابان جعفری است) در شرق خیابان 12 متری

16 – کوچه هفت کوچه، پیوسته بوده است که فعلا یکی دو کوچه اش را خیابان احتمالا گرفته است.

17 – کوچه روستم گوش بُرِسَه ( کوچه رستم گوش بریده) غرب سر دریاچه بطرف پشت قلعه، رستم نامی بوده است، مهتر اسبهای امیر امنع که این محل به اسم او نامگذاری شده است.

18 – محله یهودیا: شامل چند کوچه تو در تو که حمام و مسجد( کنیسه) یهودیها در آنجاست.

19 – محله ناسکدین: شامل تعدادی کوچه بود که از یکطرف از پشت مسجد ناسکدین راه داشت به کوچه دکتر تاج و کوچه های منزل مرحوم حاج شیخ و....

20 – کوچه "نال ونا " کوچه نعل بندها: شاید بیشتر نعل بند ها آنجا خانه داشته اند با محل کار آنها بوده است.

21 – کوچه حمام آقا حسن و آقا حسین
  خیابان جعفری - بروجرد
 
محله های فرعی صوفیو- خیابان صفا

1 – در شازده ابوالحسن( کوچه های پشت امام زاده ای به همین نام): به کوچه قوانینی از یکطرف و به کوچه امینی از یکطرف راه داشت.

2 – کوچه بانک ملی روبروی امام زاده فوق ( کوچه امیر امنع)

3 – باغ چال: تقریبا انتهای صفا نرسیده به رودکی فعلی

4 – سر قبر آقا کوچه مقبره( پارک فعلی صفا جنب هلال احمر) پشت مقوره ( مقبره)

5 – سر قنات: مقابل خیابان فروردین، ابتدای شکوفه و طالقانی

6 – کوچه پا توت کَرَم: خیابان بحرالعلوم فعلی روبروی حافظ فروشگاه فرهنگ

7 - کوچه چنار سوخته( کوچه دکتر تاج)

8 – کوچه قونسول: کوچه قوانینی

9 – گُنگ شاپَری کُله: اول خیابان بحرالعلوم بود یا بقول احمد خوشبین بین بحرالعلوم و فروردین

10 – کوچه آقا بزرگ: کوچه مواهبی

11 – کوچه لُرا: در محدوده فروردین( از انشعابات توت کرم) پشت مقوره

12 – کوچه سیزده خونه( سیزده خانه): روبروی سه راه جعفری شامل چند کوچه و یکی دو تا دالان که پاساژ قدس فعلی در سه راه جعفری در آنجا ساخته شده است.

13 – کوچه مچد میر( مسجد میر) : سه راهی محله ایمنی

14 – کوچه سه جو ( سه جوی آب): سر سه جو

15 – در چاه سرده روبروی هلال احمر: شیر و خورشید ( جنب باغ ملی) در این کوچه آبی بسیار گوارا وجود داشت.

16 – کوچه زرشکه ایها

17 – کوچه سه آسیابه: کوچه درمانگاه اعتماد

18 – کوچه آقا: روبروی درمانگاه اعتماد

19 – کوچه مسجد حاج ایساق( اسحق)

20 – کوچه "سر دو "رسم گوش بُرسَه در حموم حاج فتحعلی

21 – مین گو فروشا ( گاو فروشان): پشت حموم آقا تُراو

22 – کوچه مسجد سید( احمدی طباطبائی)

23 – کوچه معتمدی

24 – کوچه سرحموم آشیخ حسن


پاورقی: خیابان صوفیو یا صفا را بدین علت صوفیو نامگذاری کرده اند که در اواخر قاجار جمعی از اهل تصوف یا صوفی در آنجا بیتوته می کنند و در بوق درویشی می دمند و نیاز جمع می کنند و خلاصه اینکه آنجا محل بر و بیای آنها می شود تا اینکه یکی از مجتهدین که از اینجا عبور می کرده این وضع را خلاف تشخیص می دهد، در بروجرد توقف می کندبه قصد اینکه ریشه صوفیها را در آورد و اینکار را هم می کند و گویا به آنها سخت می گیرد و آزار و اذیتشان می کند و چنین می شود که نام این خیابان صوفیو می شود.

در انتهای صوفیو یک قنات پر آب گوارا وجود داشت با آب زلال شفاف خنک و تمام سقاهای بروجرد تقریبا از این آب برای مشتریان خود آب می بردند.

بعد از اینکه خیابان امتداد پیدا کرد و خیابان رودکی به انتهای صوفیو اضافه شد، این قنات هم با صد افسوس از بین رفت و دیگر کسی ندانست آن چند چشمه آب زلال شفاف کجا رفت و چه شد و اکنون فقط افسوسش مانده است.

از ویژگیهای دیگر صوفیو این بوده و هست که زیارتگاه شاهزاده ابوالحسن در کمرکش آن واقع شده و امیر لشگر امیر طهماسبی از افسران زبده رضا شاهی در آن امام زاده مدفون است.

 صوفیو خیابان آقایان طباطبائی هاست و مردمی که در آن زندگی می کردند و می کنند از قشر متوسط شهری و آرام و بی سر و صدایند.

 
آخرين بروز رساني ( ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ )
نقشه بروجرد در سال 1850 میلادی

فرهاد داودوندی: نقشه پایین در سال 1850 میلادی توسط روسها تهیه شده است. ارتش روسیه در این زمان در مناطق مهم و استراتژیک ایران و از جمله بروجرد حضور داشته و نقشه ها و اطلاعات و آماری از برخی شهرهای ایران تهیه کرده است. طول و عرض بروجرد دو و نیم در یک و نیم کیلومتر بوده است و چنانچه در نقشه دیده می شود تمام شهر محصور به حصار بوده است.
بازار، معابر و باروی قدیمی بروجرد در نقشه دوره قاجار این شهر پیداست.

 نقشه بروجرد در سال 1850 میلادی  

 

آخرين بروز رساني ( ۲۰ اسفند ۱۳۹۱ )
آتلانتیس تمدن گمشده
رامین فخاری: براد استایگر نویسنده ی کتاب آتلانتیس معتقد است که تمدن های موجود بروی زمین چرخشی بوده است.و پیش از دوران ما انسان های کاملا پیشرفته در علم و فرهنگ وجود داشته باشند.

دکتر دبلیو موریس اوینگ اقیانوس شناس و استاد زمین شناسی دانشگاه کلمبیا معتقد است برخلاف اعتقاد مردم آتلانتیس در اقیانوس اطلس نبوده است.

در سال ۱۹۵۶ فردی به نام دکتر رنه مالاس از موزه ی ریکز در سوئد شواهد تازه ای را مبنی بر اینکه ممکن است آتلانتیس در اقیانوس اطلس وجود داشته باشد ارائه داد بر اساس نظریه ی دکتر مالاس در قسمت میانی اقیانوس اطلس زمانی یک رشته کوههایی وجود داشته است که ۱۰-۱۲ هزار سال قبل به اقیانوس فرو رفته است.
آتلانتیس تمدن گمشده
دانشمند سوئدی نشنان کرد که سلسله کوههای فوق مانند سدی در برابر گلف استریم قرار داشته و اقیانوس منجمد شمالی از اروپا تا منطقه گرینلند جدا ساخته است. زمانی که این ستیغ فرو نشست .گلف استریم به اقیانوس منجمد شمالی متصل شد و عصر یخبندان پایان یافت تحت تاثیر تغیرات آب و هوایی قرار گرفت که این تغر به علت فرونشستن آتلانتیس ایجاد شده است.

در ۱۹۶۳ پرفسور گئورگلی لیندبرگ از بخش بخش جانور شناسی آکادمی اتحاد جماهیر شوروی اعلام کرد:یافته های جدید این فرضیه را که قاره ای در شمال اقیانوس اطلس وجود داشته در حال حاضر در عمق ۴۵۰۰-۵۰۰۰ متری آب دریا فرو رفته است اثبات می کند.

نویسندگان قدیمی از جمله افلاطون و پلینی از آن یاد کرده بودند افلاطون نوشته است که آتلانتیس مهد تمدنی پیشرفته نه تنها در زمینه ی تکنولوژی بلکه در زمینه ی علوم و هنر نیز بوده است.او می گوید مردم آتلانتیس دارای قدبلند پوست سفید موهای درخشان و مردمی بسیار مهربان بوده اند. و هیچ چیز برای آنها با ارزش تر از اخلاقیات نبوده و اقتصاد آنها دارای پول نبوده و یک ملیون ارتش و کشتزار های فراوان بوده اند.

افلاطون نیز معتقد است که آتلانتیس در اقیانوس اطلس قرار داشته است.

افلاطون در رساله ی کورتیاس نوشته است که آتلانتیس دارای جمعیت بیست میلیون نفری بوده است. و دارای مساحت ۱۵۴ هزار مایلی بوده است هم چنین افلاطون نوشته است که در قاره ی آتلانتیس قاره ها با شکل هندسی زیبایی ساخته شده بودند و نهر های آب مانند رگ های بدن در همه جا جاری بودند.
و در وسط هر شهر معبد اطلس خدای آتلانتیس قرار داشته که مردم برای آن گاو نر که برایشان ازارزش بالایی برخوردار بود را قربانی می کردند.

همچنین افلاطون علت نابودی این قاره را چنین بیان کرده است.که وقتی زیاده طلبی مردم آتلانتیس زیاد شد و قصد حمله به آتن را داشتند زئوس طوفانی را بر آنها نازل کرد سپس به کمک سه نیروی طوفان آتشفشان و زلزله آنجا را از بین برد .
بعد از مرگ افلاطون تا قرن اخیر کسی از آتلانتیس سراغی نگرفت.
همچنین از نظر علمی قوی ترین احتمال برای نابودی آتلانتیس بر خورد سنگ آسمانی با سطح زمین در محدوده ی دریای کارائیب و خلیج مکزیک است محققان اندازه و تاریخ برخورد این سنک را با زمین مطابقت داده و مدعی شدند که با زمان نابودی آتلانتیس مطابقت دارد.
یوسفوس فلاویوس مورخ یهودی قرن اول برجی را در بابل ساخت تا در صورت وقوع دوباره ی طوفان به آنجا پناه ببرند.
علاوه بر شواهد زمین شناسی شواهد قدیمی از جمله نقشه های piri reis نیز وجود این قاره را تایید می کند

پائول توئیچل نویسنده ی کتاب اک ویدیا می نویسد در دوران باستان در حدود ۲۰ هزار سال قبل در وسط اقیانوس اطلس شمالی سرزمینی وجود داشته آن سرزمین به بزرگی مجموع انگلیس فرانسه و اسپانیای فعلی بود و شکلی شبیه به قاره ی استرالیا داشته است.
همچنین زنجیره ای از جزایر کوچک وجود داشته که از یک طرف تا برزیل و از طرف دگیر تا پرتقال امتداد داشته است.
در حدود ۱۲ هزار سال قبل تمدن پیشرفته ای وجود داشته آتلانتیس بر تمام مردم مدیترانه به جز آنتی ها که در برابر آنها مقاومت می کردند تسلط داشته است و دارای بزرگترین شبکه تجاری اقتصادی زمان خود بوده است.
آتلانتیس بهشت عدن روی زمین بود خاک حاصلخیر و آب و هوایی نیمه استوایی داست و به علت وجود موانع آبی تا هزاران سال منزوی بود.

به عقیده مغول‌ها در زمان قدیم، دو قاره در اقیانوس اطلس وجود داشته که هر دو در آب فرو رفتند، ولی بعضی از ساکنان آنها توانستند در پناهگاه‌هایی زیرزمینی به زندگی خود ادامه دهند. این غارها با نور عجیبی روشن می‌شد که گیاهان در پرتو آن رشد می‌کردند. تونل‌های زیرزمینی بلند و متعددی در سین‌چوان چین کشف شده که این تعبیر مغولی را تایید می‌کند.

اوتو هاینریش‌موک، مهندس اتریشی که علاقه وافری به تاریخ و جغرافیا داشت، کتابی تحت عنوان راز آتلانتیس نوشت که شهرتی جهانی یافت و بار دیگر آتلانتیس را سر زبان‌ها انداخت. به اعتقاد وی، جزیره آتلانتیس وجود داشته و دستخوش بلای سهمگین طبیعی شده اما تمام آتلانت‌ها از بین نرفته‌اند و بازماندگان آن فاجعه توانسته‌اند خود را به سواحل اقیانوس اطلس (شامل آمریکای جنوبی، آمریکای شمالی، آفریقا و اروپا) برسانند. آنها به هر سرزمینی که رسیدند، دانش خود را در زمینه شهرسازی و معماری به کار گرفتند تا بناهایی عظیم، معابدی باشکوه و قصرهایی بزرگ مانند آنچه در آتلانتیس وجود داشت، بسازند. براساس فرضیه‌های موک، بناهایی مانند اهرام مصر، معابد مایا و آزتک و بسیاری از تمدن‌های دوره باستان همگی زاییده یک تمدن مادر به نام آتلانتیس هستند!
 
منبع:  tarikhema.ir
آخرين بروز رساني ( ۰۲ اسفند ۱۳۹۱ )
پل چالان چولان

روزهای بروجرد : پل چالان چولان در دشت سیلاخور در مسیر جاده قدیمی بروجرد به خوزستان و اصفهان روی رودخانه سزار در روستای گاراژ احداث شده است.

‌این پل در زمان صفوی و روی شالوده پلی از زمان ساسانی ساخته شده و ‌طول این پل 120 متر است كه دارای شش طاق چشمه آجری است كه پایه‌های آن تا ارتفاع یك متری از سنگ و بدنه از آجر ساخته شده است.

اكنون این پل دارای شرایط مناسبی است. نکته قابل توجه تغییر نكردن عرض رودخانه است که هنوز آب از زیر تمام طاق چشمه‌های آن عبور می‌کند.

پل چالان چولان


در دو طرف گذرگاه این پل دو دیواره آجری به ارتفاع 90 سانتی‌متر برای امنیت و ممانعت از سقوط عابران از روی پل ایجاد شده است.

روی گذرگاه پل، جان پناه آجری در طرفین مسیر ایجاد شده که در بالا به شکل مثلثی و شیروانی ساخته شده است.

تا چندی پیش عبور و مرور خودروها از روی این پل انجام می‌گرفت که امروزه با ساختن پلی جدید در کنار آن، مسیر حرکت ماشین‌ها تغییر كرده است.

در پایه‌های پل و قسمتی که با آب تماس دارد، زائده‌های مثلثی شکلی ایجاد شده است که جریان عبور آب را تسهیل می‌کند.

پل تاریخی چالان چولان در زلزله فروردین 85 خسارت دید كه اكنون این بخش‌ها مرمت شده است.

 

 منبع:jamejamonline.ir

آخرين بروز رساني ( ۲۳ دي ۱۳۹۱ )
بروجرد شناسی با عباس زرین نویسنده بروجردی

به نقل از سایت فرهاد داودوندی :  استاد عباس زرین برای اهل قلم و کتاب در بروجرد چهره بسیار آشنائی می باشد. ایشان سالیان سال است که عمر خود را وقف نگارش بروجرد شناسی نموده است. همانطور که قبلا وعده داده بودم از امروز مقالاتعباس زرین نویسنده بروجردی بروجرد شناسی ایشان در این سایت بصورت اختصاصی در اختیار علاقمندان به بروجرد و بروجرد شناسی قرار خواهد گرفت. لازم به ذکر است مطالب دنباله دار بوده و حتی الامکان سعی شده اسامی قدیم خیابانها و کوچه ها بدون دست بردن در آنها، در مطالب آورده شود.

محله های اصلی و کوچه های فرعی بروجرد(قسمت اول):

 

آنچه از دهه های اخیر بر می آید بروجرد دارای چهار محله اصلی بود که عبارتند از :

 

1 – محله بزرگ دودانگه1 : بزرگترین و پرجمعیت ترین محله های شهر بود و دروازه ای قدیمی نیز در این محله وجود داشت که سیاحان اروپائی در نقشه های ترسیمی آنجا را دروازه دو دنیا نامیده اند. علت نامگذاری آن هم به نظر می رسد همان بزرگ بودن محله بود است.

2 – محله یخچال (یا پهلوی سابق) شهدا: که خیابان اصلی شهر در آن محله است.


3 – محله صوفیو یا صفا: که وجه تسمیه آن وجود تعدادی درویش در این محل بوده است. این محله را بیشتر سادات سلسله طباطبائی ساکن شده اند و بزرگان این سلسله بیشتر ساکن در این محله بوده و هستند.


4 – محله قدغون و بروا: که بیشتر محل سادات بزرگوار مستجاب الدعوه بوده و تعدادی از مهاجرین اطرافی نیز در این محله گرد آمده اند.


محله های فرعی شهر نیز تا جائیکه در توان اینجانب بوده بصورت زیر یاد داشت گردیده است:

کوچه ها و محله های فرعی بروجرد:

محله های کوچک از انتهای خیایان جعفری به بالا( محله های مربوط به دودانگه) :

1 – کوچه گمرک( انتهای خیابان جعفری سمت راست روبروی خیابان منتهی به امام زاده جعفر)


2 – سَر حوض خونی – محوطه فعلی ورودی امام زاده جعفر، گویا حوض کوچکی بوده است و کسی یا کسانی در آن غرق شده اند و به این نام معروف شده است. از انتها به کوچه ای باز میشود که به پل لف آور منتهی می گردد.

3 – دَر مَلِۀحاجی احمد( زیر توتها): محوطه ای بود میدان مانند که اطراف آن درختهای انبوه توت کاشته شده بود و بچه های محل در فصل توت همیشه بر شاخه های آن مشغول شکم چرانی بودند. از سمت راست وارد کوچه کاکاوندها می شد که عموما چوبدار بودند و همچنین شماعی های صابون پز از انتها وصل می‌شود به زیور آباد.

4 – در ِ مَچِد خِراوه( درب مسجد خرابه): این کوچه از کوچه پل لوار منشعب می شد بطرف امام زاده جعفر

5 – گذر پُل لوار: از نظر موقعیت درست روبروی محله حاجی احمد است. از سمت چپ بطرف سرعلمدار و کوچه سجادی وصل می‌شد.

6 – محله کبریتی ها: از گذر لوار بطرف دیوار شهر

7 – دَرِ قَلَه: بموازات دیوار قلعه منزل بعضی بزرگان که منتهی می شد به زمینهای کشاورزی پشت قلعه،  مثل مرحوم نایب پدر سرگرد همتی و همچنین باغچه کاشف که باغچه ای بسیار مصفا و فرحبخشی بود، در این قسمت از شهر قرار داشت، این باغچه در هجوم زمین خواری قلع و قمع شد و بصورت چند بیغوله در آمد. باغچه کاشف درست دیوار به دیوار قلعه شهر بود، انتهای خیابان  شریعتی (ولیعهد سابق)
 
8 – سَر حَموم جعفر: نرسیده به آخر خیابان شریعتی که خود شامل چند کوچه بود و به آب بُرده ها می رسید

9 – مِیون مَد حسن خان( میدان محمد حسن خان): در محدوده چال قلعه میدانی بوده است که مرکز حکومتی در عصر صفویه بوده است و منزل خوانین زند بیگلری آنجا بود. این میدان از سه طرف به کوچه های دیگر منتهی می شد به سر چال قلعه، به کوچه آخوندها و به کوچه های جعفری.

10 – سر علمدار، جنب چال قلعه( گویا در قدیم گورستان بود): محوطه ای جنب چال قلا که در آنجا دو سه دستگاه کارگاه های عصاری مرحوم حاج غلام امجدی بود.

11 – چال قلعه( چال قِلا): گودی بسیار بزرگی که محل تجمع بچه ها و آشغال و کثافت های اهالی بود، خیلی وسیع، شامل چال قلا بزرگه و چال قلا کوچکه( اکنون به پارک بسیار با صفای زیبائی تبدیل شده است بسیار جالب) شاید بخاطر ساختن دیوار قلعه شهر از آنجا خاکبرداری شده باشد، زمستانها آب می آورد و حالت چشمه پیدا می کرد و بر اثر برودت بسیار آب آن یخ می زد، یخ زدگی ضخامت پیدا می کرد و بصورت یک پیست بسیار جالب اسکی و سُر خوردن بچه های محل در می آمد که تقریبا تمام اوقات فراغت ما در آنجا می گذشت. این کوچه از یکطرف به مسجد جامع می رفت، از یکطرف به سر علمدار، از یک طرف به در قلعه

12 – کوچه آخوندها: که از میدان محمد حسن خان به خیابان جعفری و هجده متری فعلی راه داشت.

13 – در حموم خشتی: محله نسبتا بزرگی بود که به خیابان جعفری راه  داشت و به امام زاده قاسم و چال پسته هم ارتباط پیدا می کرد و بیشتر پرورشگاه جاهلها و بچه زرنگهای جعفری بود. این کوچه هم انشعابات زیادی داشت و به کوچه های...............

 پایان قسمت اول( ادامه دارد...)

 پاورقی:
1- از ویژه گیهای دودوانگه این بوده است که اولا یکی از مهمترین دروازه های در این محل باز می شده که در دوره قاجار به دروازه دو دنیا معروف بوده است و دیگر اینکه این محل به علت اینکه از محله های دیگر بزرگتر بوده عنوان دو دوانگه یافته است و بار دیگر اینکه در این محله امام زاده جعفر که زیارتگاه بزرگی است وجود دارد و نیز مسجد قدیمی جمعه و همچنین بازار سنتی و بزرگ شهر در این خیابان باز می شود.
بازاری سرپوشیده شامل بازار های جوراب دوزها، حلبی سازها، بزازها و بازار یهودی ها و .... و نیز محله یهودی ها از این خیابان راه داشته است.

 

آخرين بروز رساني ( ۰۸ آذر ۱۳۹۱ )
گفت‌و‌گو با "دکترمحمود بروجردی" آخرین داماد امام خمینی (همسر خانم زهرا مصطفوی)
گزارش ۳۰ ساعت گفت‌و‌گو با محمود بروجردی: امام گفتند که این آقای صانعی حسابی ملا هستند

مدت‌ها بود که قصد انجام گفت‌و‌گو با "دکترمحمود بروجردی" آخرین داماد امام خمینی (همسر خانم زهرا مصطفوی) را داشتیم تا امام را از نگاه ودید او نیز به تماشا بنشینیم. چرا که دکتر علاوه بر پیوند با خانواده امام در سال 1340 ، از دوران کودکی و نوجوانی نیز به دلیل دوستی پدرش با امام، از نزدیکان آن بیت محسوب می‌شد. توفیق دست نمی‌داد تا آن که سرانجام دکتر به درخواست فرزند گرانمایه و فاضلشان "حجت الاسلام و‌المسلمین مسیح بروجردی" تن به بازگویی خاطرات مفصلش داد. دکتر بروجردی از میانه تابستان 1386 هفته‌ای یک روز را به این مهم اختصاص داد و با حضور در محل موسسه تنظیم و نشر آثار امام، تاریخ شفاهی زندگی خود، دیده‌ها و شنیده‌هایش از خمینی کبیر را در قالب پرسش و پاسخ‌های متعدد روایت کرد. او با دقت به سئوالات گوش و با حوصله‌ای ستودنی به آنها پاسخ داد.به گزارش پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران،مشروح این گزارش که توسط "دکتر محمد جواد مرادی نیا" تهیه شده است را با هم می‌خوانیم:
 

آنچه در خلال جلسات متعدد گفت‌و‌گو با دکتر بروجردی از شخصیت او دستگیرم شد، ادب و تواضع زائد الوصف او بود که در همان یکی دو جلسه اول آشکار شد. تواضعی که کمتر رنگ تصنع در آن یافت می‌شد. دیگر وقت‌شناسی و نظم او بود.او هرگاه به قراری تن می‌داد، حتما بر سر آن حاضر می شد. انصاف هم از جمله خوبی‌های دکتر بود که در خلال سی ساعت خاطره‌گویی از جاده آن خارج نشد و حق کسی را ضایع نکرد. او در غیاب کسی بد نگفت و از همه با احترام یاد کرد، اگر چه بر گفتار یا رفتار کسی نقدی داشت. عرق و عشق و ارادت تام او به امام نیز از دیگر خصوصیات دکتر بود که ازلابلای گفته‌های او می‌شد فهمید.

دلیل این ارادت نه فقط وابستگی سببی با آن رهبر فرزانه، که از جنس باور تمامی مریدان و ارادتمندان رهبر کبیر انقلاب بود.

به هر ترتیب جلسات گفت‌و‌گو از اواخر مرداد 1386 آغاز شد و پیش از فرارسیدن زمستان آن سال به پایان آمد. به درخواست دکتر متن پیاده شده و تا‌یپی خاطرات در اختیار وی گذاشته شد تا بر صحت و درستی آنچه که گفته بود، بار دیگر صحه گذارد و آنچه را که احیاناً سهو لسان بوده و یا در انتشارش مصحلتی نمی‌دید، قلم بگیرد. آنچه در زیر از نظر می‌گذرد، چکیده‌ای است از ماحصل 15 جلسه دو ساعته. چکیده‌ای "شاید با تناسب یک به صد" که امید است مشروح آن بزودی آماده و در دسترس علاقمندان قرار بگیرد.

***

28 مرداد 1386 نخستین جلسه‌ای بود که ضبط روشن شد و از دکتر خواستم تا از قدیم شروع کند به گفتن. از آشنایی مرحوم پدرشان با امام و از گذشته‌های دوری که دیگر هیچ کس باقی نمانده تا برایمان تعریف کند. دکتر هم قصه مهاجرت پدرش در سن نوجوانی از بروجرد به اراک ،اقامت در مدرسه سپهدار و آشنایی‌اش با یک هم کلاسی به نام آقا روح الله خمینی را روایت کرد. او گفت که چندی بعد همه شاگردان آن مدرسه به تبع استاد و رئیس‌شان "حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی" راهی قم شدند تا بقیه تحصیلاتشان را در آن جا کامل کنند.از آن جا "میرزا محمد حسین بروجردی" (پدر دکتر) با آقا روح‌الله خمینی پایه رفاقتی را می‌ریزند که بیش از نیم قرن دوام می‌یابد و فقط با مرگ میرزا جدایی حاصل می‌شود. از دکتر پرسیدم، پدرتان از دوره نوجوانی و جوانی امام چه برایتان گفته است؟ منظور خلقیات، منش، پوشش و هر آنچه که شخصیت یک فرد را نمایان می‌سازد. دکتر چیزهایی را که شنیده بود و به خاطر داشت برایم باز گفت. از آن جمله پاکیزگی و آراستگی ظاهری آقا روح الله که او را از دیگران کاملا متمایز می‌ساخت. کنترل زبان از هر گونه هجو و بیهوده و غیبت. برقراری تعادل و توازن بین تحصیل و تفریح، تقید به حفظ احترام برادر بزرگی که برای او جای خالی پدر را پر کرده بود و مسائلی از این دست.

 
دکتر در پاسخ این سئوال که کمی هم از خودتان، یعنی تولد، کودکی ، تحصیلات و...بگویید، از تولدش در قم به تاریخ اول شهریور 1312، مکتب خانه رفتنش در چهارسالگی و تحصیلات ابتدایی اش در مدرسه سینما گفت. دکتر تمایل به خلاصه گویی داشت و از مطالب، تلگرافی می‌گذشت. ولی نگارنده با سئوالات ریز او را به عقب باز می‌گرداند تا بتواند به شرح دقیق‌تری از وقایع دست یازد. مثلا هنگامی که او با اشاره از خاطرات پدرش از امام خمینی گذشت و قصد بازگویی حوادث چندین سال بعد را داشت، با عذر‌خواهی او را به همان دوران بازگردانده و سئوالاتی از این دست را مطرح کرد. پدرتان درباره اساتیدشان در اراک چه گفتند؟ امام و پدرتان دقیقا چه مدت در اراک تحصیل کرده و چه خواندند؟ آیا پدرتان در آن ایام به مهمانی امام در خمین هم رفته بود؟ خانواده آنان را چگونه یافته بود؟


و یا هنگامی که دکتر از جد، پدر و عمویش خاطراتی را بازگو کرد، با این سئوال نگارنده مواجه شد که آقای دکتر، تاریخ ما بیشتر مردانه است.الان هم که شما دارید تاریخ می‌گویید، فقط به مردان خاندانتان اشاره می‌کنید. آیا زن‌ها دراین میان حضور و یا نقشی نداشتند؟ پس از آن چشمان دکتر برقی زد و گویی صفحه‌ای خاطره‌انگیز از گذشته در ذهنش گشوده باشی، بلافاصله یادی از مرحوم مادرش کرد که هم خواندن بلد بود و هم نوشتن. مهم‌تر آنکه شنا هم خیلی خوب می‌دانست. دکتر به یاد آورد که در سه سالگی در حوض بزرگی افتاده و مادر بزرگش که او نیز در شنا مهارت داشت، شیرجه‌ای در میان حوض زده و او را نجات داده بود.از تاریخ زنان خانواده گذشته به خاطرات دوران دبیرستان رسیدیم. آنجا که دکتراز شیطنت‌های مرسوم دوره نوجوانی گفت و با ذکر چند خاطره برای لحظاتی هر دو با هم خندیدیم.

 

پس از آن از دکتر خواستم تا فضای آن روز قم را توصیف کند، مثلا بافت شهری، شکل و شمایل خانه‌ها، سطح اقتصادی و معیشت مردم، لباس آنها، رفت و آمد زائرین و هیات ظاهری شهر. او هم با این مقدمه که قم خیلی دیر رشد کرد، به بیان اوصاف قم در در دهه‌های 20 تا 50 پرداخت که وصف محله‌ها، آب انبارها، خیابان کشی‌های جدید،قبرستان‌ها، پل‌ها ،مهمانخانه‌ها و ...از آن جمله بود.

 
پس از بیان این توصیفات، نگارنده پرسید، حالا این وضعیت قم و آن چهره اسفبار و ناراحت کننده‌اش به نظر شما چقدر اثر گذاشت بر افکار ضد حکومتی امام؟ چون به هر حال مسئولیت آن عقب ماندگی‌ها بر عهده رژیم بود. دکتر پاسخ داد،نمی‌دانم.ولی امام ناراحتی از قم نداشتند... این بحث درادامه به حضور آقا زاده‌هایی همچون "انگجی"‌های تبریز،"حاج میرزا"،"عبد‌الله مجتهدی تبریزی"،"شیخ محمد صدوقی یزدی" و ...در قم کشیده شد. آنها با آنکه درشهرهای خود تمکنی داشتند، اما آمدند و در قم ماندند و با همه مشکلاتش ساختند.

 
دکتر در ادامه، داستان نماز باران معروف "آیت الله خوانساری" را با ذکر جزئیات باز گفت.همین موضوع خاطره‌ای را از امام و آیت الله خوانساری به یاد دکتر آورد. او گفت یک بار آیت الله خوانساری به حج مشرف شده بود و موقع بازگشت، امام و پدرم با اتوبوس به استقبال او رفتند و چون زمستان بود و هوا سرد، یادم است که روی پنجه‌های پایشان زیر جوراب، کاغذ پیچیدند که پایشان یخ نکند.

 در جلسه بعد دکتر بروجردی خاطره‌ای از سفر عتبات امام در سال 1322 نقل کرد. خاطره‌ای که دکتر از پدرش شنیده بود. او گفت، در آن سفر، امام به چند تن از علما و مدرسین حوزه نجف پیشنهاد می کند که چون "آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی" کهنسال است و آفتاب عمرش بر لب بام، خوب است که شما از الان به فکر آینده حوزه باشید و از "آیت الله حاج آقا حسین بروجردی" که در بروجرد است، دعوت کنید به نجف بیاید و بعد از سیدابوالحسن حوزه را اداره کند. فردای آن روز به ایشان پیغام داده بودند که آقا سید! آمدی اینجا زیارتت را بکن و برو و به حوزه نجف کاری نداشته باش.

بعد از این خاطره، بحث مهاجرت و ورود آیت الله بروجردی در سال 1324 به قم پیش آمد. دکتر تفصیل آن حادثه و نقش امام در آن را باز گفت. او گفت به خاطر می‌آورد که امام شبی به خانه ما آمد و همراه با پدرم تا صبح نشستند و به علمای بلاد نامه نوشتند که برای دعوت آقای بروجردی به قم دعوتنامه بنویسند.

موضوع بعدی که دکتر زیاد سئوال پیچ شد، ماجرای خواستگاری، عقد و نهایتاًً وصلت او با دختر امام بود. دکتر بروجردی از نحوه آشنایی‌اش با خانواده امام، چگونگی خواستگاری، مهریه، عقد، عروسی و... سخن گفت و از آن جمله درباره میزان مهریه همسرش گفت، حضرت امام برای همه دخترانشان و البته دیگران هم که با ایشان مشورت می‌کردند، قائل به ملک بودند برای مهریه. این منزلی که منزل پدرم است، زمین آن وقفی است. یعنی زمین آن ارزش چندانی ندارد. قیمت آن هم خیلی نازل بود. سه دانگ آن جا را به اضافه دوازده هزار تومان مهر کردند. این مهریه ما بود.

اطلاعاتی که دکتر می‌داد، مختصر بود و باز جای سئوال باقی می‌گذاشت. لذا ناچار شدم این نکته را یادآور شوم و با خنده بگویم، اطلاعات نمی‌دهید آقای دکتر. هی قطره چکانی، لطفا توضیح بدهید همه را . دکتر هم خندید و پاسخ سئوال بعدی را کمی مفصل‌تر داد. ولی باز مثل این که یادش رفت و رفتیم سرخانه اول. مثلا پرسیدم،عروسی چگونه برگزار شد. او پاسخ داد، دعوت کردیم و خانواده‌ها آمدند. مهمانی گرفتیم.‌ مهمان‌ها که رفتند، عروس را برداشتند آوردند آنجا. شام صرف شد و بعد رفتیم در منزل خودمان ساکن شدیم. متوجه شدید؟

شما خودتان نرفتید دنبال عروس،چه کسانی رفتند؟

نه خیر. آنها را خانم‌ها رفتند آوردند.
 
رسم نبود که داماد خودش برود؟
 
می‌رفتند. ولی برای ما که به اصطلاح زندگیمان، زندگی آخوندی بود، خیلی مرسوم نبود.

با چه وسیله‌ای رفتند؟
اتومبیل.

دیگر زمان درشکه تمام شده بود آن وقت؟
بله،اتومبیل بود.منتها آن اتومبیلی که عروس را با آن آوردند، اتومبیل خیلی شیکی بود. مال تولیت آستانه. من هم تا سر کوچه رفتم استقبال....

جهیزیه چه آوردند؟
جهیزیه خیلی معمولی بود. مثلا یک تخته فرش، یک دست ظرف بلور و یک دست ظرف چینی که به آن بوته گندمی می گفتند.

 
دکتر در جلسه بعد از ادامه تحصیل در دبیرستان دارالفنون تهران و سپس از معلم شدنش در 1331 سخن گفت. البته با خاطراتی از همکلاسی‌ها و یا همکاران.

بحث وقتی به کودتای 28 مرداد 1332 رسید، از دکتر پرسیدم نظر امام در آن مقطع درباره مصدق چه بود؟ دکتر جواب داد، نمی‌دانم. ولی آن چه یادم هست، با مرحوم "آیت الله کاشانی" خیلی صمیمی بودند. و در ادامه پرسیدم،در جایی خوانده‌ام که امام ملاقاتی هم با شاه داشته اند، این صحت دارد یا نه ؟ او پاسخ داد، بله. آن هم به نمایندگی آیت الله بروجردی بوده تا شاه را از دفن جنازه پدرش(رضا شاه) در قم باز دارند.

 
بحث که به اینجا رسید، دکتر خاطره جالبی یادش آمد که خلاصه آن چنین است، جایی که جنازه رضا شاه دفن شد، قبلا توالت‌های حرم حضرت عبدالعظیم بود که آن جا را خراب کرده و مقبره رضا شاه را ساختند. روزی در سال 1343 و به مناسبتی، در جمعی کوچک، امام گفتند که اگر دستم برسد قبر رضاخان را به صورت اولش بر می‌گردانم. از این موضوع سال‌ها گذشت تا 1358. روزی من در منزلشان (دربند) خدمتشان رسیدم. در لابلای صحبت، سراغ آقای خلخالی را گرفتند که چه کار می کند. من عرض کردم که قصد دارد همان فرمایش چندین سال پیش شما را محقق کند. امام زدند به خنده. بعد احمد آقا رسیدند وگفتند که آقا یک چیزی بگویید به آقای خلخالی، ممکن است بگیرندش. امام فرمودند که وکیل را مگر می‌توانند بگیرند. مصونیت دارد، چون آقای خلخالی به نمایندگی مردم قم در مجلس انتخاب شده بود 

از دکتر پرسیدم که آیا در جریان خیزش عمومی 15 خرداد 42 که همه به خیابانها ریختند، اهل بیت امام هم همراه جمعیت شدند که او پاسخ داد، نه. در آن روز خانه امام یک حالت عزاخانه پیدا کرده بود. زنان قم به عنوان سر سلامتی یا دلجویی به آنجا می آمدند.همدردی می کردند. گریه می کردند....حال بسیاری از خانواده امام هم فوق العاده بد شده بود.
 

دکتر در پاسخ به سئوالات متنوع و متعدد، در اعماق ذهنش به جستجو می‌پرداخت تا آن چه را خود مستقیم دیده یا شنیده به زبان آورد. او تقید داشت که هر چه می گوید به اصطلاح سندش محکم باشد. در لابلای گفت‌و‌گو‌ها، صحبت برادران "صانعی" پیش آمد. "آیات شیخ حسن و شیخ یوسف" و دکتر خاطراتی هم از آنها به یاد داشت. مثلا به یاد آورد که امام در تابستان 1341 هنگامی که قصد سفر به تهران و اقامت در امامزاده قاسم شمیران را داشت،از قم تا تهران را سوار اتومبیل "شریف‌زاده" نامی که از دوستان پدر دکتر بروجردی بود، طی طریق کرد و آقای شیخ یوسف صانعی هم در آن سفر همراه امام بود. امام بعد از همسفری با آشیخ یوسف به آشیخ حسن صانعی گفتند که این آقای حاج شیخ یوسف حسابی ملا هستند. نکته دیگری که دکتر درباره اقامت تابستانی امام در آن سال به یاد داشت، دیدار "صدرالاشراف" از امام در امامزاده قاسم بود.

در ادامه باز مسائل مختلفی مطرح شد و خاطراتی شنیدنی از آنها. مثلا روابط امام با آقا "مرتضی حائری" و "آقا مهدی حائری" علت و سرد شدن روابط آنها در سال‌های نزدیک به پیروزی انقلاب و پس از آن. حضور یافتن "سرلشکر پاکروان" وبرخی دیگر از مقامات رژیم پهلوی مانند "دکترعلی امینی"،"دکتر جواد صدر" و...در خانه امام و تقید امام به عمومی بودن دیدارها، نامه‌های امام به دکتر بروجردی از تبعیدگاه نجف، مسافرت‌های همسر امام از عراق به ایران،احترام وافر امام به همسر خود، چگونگی اطلاع یافتن از درگذشت "آیت الله سید مصطفی خمینی" و حوادث پیرامونی آن،حوادث پرتب و تاب انقلاب در سال 57 و... مثلا در‌باره واقعه کشتار 17 شهریور 57، دکتر که خود آن ایام در نجف بوده است، گفت، خبر اعلام حکومت نظامی را که امام شنید، روبه من کرد و فرمود اینها حکومت نظامی را دیر وقت اعلام کرده‌اند که مردم از آن با خبر نشوند و به خیابان بیایند تا قتل‌ عام کنند.

خاطرات بعد از انقلاب دکتر هم شنیدنی بود. از اقامت دو سه روزه امام در خانه آنها پیش از عزیمت به قم تا واکنش امام به هنگام شنیدن خبر سقوط خرمشهر در آغاز جنگ تحمیلی و یا مناسبات رهبر انقلاب با دولت موقت مهندس بازرگان، داستان تصویب قانون اساسی و ...

دکتر بروجردی در پاسخ به این سئوال که آیا دولت موقت در انتصاباتش نظر امام را هم جویا می شد؟ پاسخ مثبت داد و گفت، امام دلایل انتصاب آن شخص را از نخست وزیر می پرسید و بعد تایید می‌کرد و یا احیاناً رد. دکتر از مخالفت امام با سفیر شدن او در سال 59 هم ذکری به میان آورد و گفت که امام فرمودند، صلاح نیست بروی به خارج. او در ادامه تاکید کرد که اصولا امام مایل نبودند، بستگان نزدیکشان پست‌های بالا بگیرند. از همین رو پیشنهاد برخی برای انتصاب دکتر بروجردی به سمت وزیر فرهنگ و ارشاد ملی، اسلامی بعد، تحقق نیافت. دکتر چند سال در سمت قائم مقامی آن وزارتخانه انجام وظیفه کرد. وی خاطره جالبی را از آن دوران به یاد آورد. در محل وزارت ارشاد ساختمان یک کارگاهی بود که قبل از انقلاب در آن ساز می‌ساختند و بعد از انقلاب کارگاه تعطیل و روبه ویرانی گذاشته بود. کارکنانش بودند، ولی چون فکر می‌کردند که ساختن ساز حرام است، دست به کاری نمی‌زدند. خرداد سال 60 بود. یک شب من خدمت امام نشسته بودم و امام اخبار تلویزیون راتماشا می‌کرد. خبر که تمام شد، آهنگ پخش شد. من خدمت امام عرض کردم که در این وزارتخانه‌ای که من اخیرا رفتم یک تشکیلاتی وجود دارد که قبلا ساز می‌ساختند. ایشان پرسیدند برای چی؟ عرض کردم برای اینکه همین‌ها را بزنند.اشاره کردم به تلویزیون که در حال پخش آهنگ بود.ایشان فرمودند مانعی ندارد. من فردا صبح به گونه‌ای مطلب را به مسئول آن جا منعکس کردم. خدا می‌داند که آن روز کارکنان آن قسمت از شادی چه کردند.

 دکتر بروجردی درباره گرایش بیت و بستگان امام در نخستین انتخابات ریاست جمهوری هم گفت، سه مورد در بیت مطرح بود: آقایان "حسن حبیبی"، "ابوالحسن بنی صدر"، "قطب زاده". یعنی تعدادی با حبیبی بودند، تعداد کمتری با قطب زاده و عده‌ای هم با بنی صدر. البته نظر امام را هم کسی نمی دانست. دکتر بروجردی به هنگام صحبت درباره فرجام کار قطب زاده و بنی صدر خاطرات جالبی بیان کرد. دکتر می‌گفت،حضرت امام با این جور افراد خیلی مماشات داشتند. به گونه ای نبودند که یک کسی که از کارش عزل شد ولو این که خلاف‌های فاحش مرتکب شده باشد، اگر کارآیی داشت، اصلا از بین برود. مثلا یادم است که حضرت امام دلشان می خواست که قطب‌زاده کاری داشته باشد. بیکار نباشد. فلذا یکبار که بنی‌صدر از جنوب تماس گرفت خدمت حضرت امام، ایشان به من فرمودند که به آقای بنی‌‌صدر بگو که آقای قطب زاده را ماموریت بهش بدهید که برود با سران کشورهای اسلامی مثل سوریه و....راجع به قضایای ایران صحبت بکند. من این پیغام را به بنی‌صدر منتقل کردم. ظاهرا امام این مساله را به جناب آقای "هاشمی رفسنجانی" هم فرموده بودند. یا آن شبی که امام بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کردند، فرمودند، والله من نمی‌خواستم این جور بشه.

خاطره گویی دکتر بروجردی گاه به درد دل دوستانه بدل می شد. او با اشاره به برخی واقعیات ناخوشایند جامعه ابراز تاسف می کرد، از جمله کم توجهی به اصحاب علم و دانش. دکتر می‌‌گفت در زمان مسئولیتش در پژوهشگاه علوم انسانی،یک روز جلسه شورای علمی داشتیم."دکتر سید جعفر شهیدی" هم عضو آن جلسه بود و دیر به جلسه رسید.آهسته به معاون من که کنارش نشسته بود گفته بود من اتومبیلی که شما دنبالم فرستادید را دیدم ولی داخل صف نان بودم...دکتر با اشاره به موردی دیگر از اعضای هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی که به تعبیر برخی اساتید، باید او را علامه خواند، گفت، متاسفانه این آدم‌ها برای امرار معاش خود مشکل دارند، چون حقوقی که می‌گیرند کفاف زندگی امروز را نمی‌دهد.

جلسات گفت‌و‌‌‌گو با دکتر مرتب و منظم پیش می‌رفت و هر جلسه موضوع یا موضوعاتی جدید مطرح می‌شد. مثلا یک موضوع نحوه خبرگیری امام از اوضاع کشور و خصوصا جنگ بود. دکتر پاسخ داد، امام از تمام ظرفیت کانال‌های رسمی وغیر رسمی سود می‌جست. در تائید گفته خویش به ماموریتش در شبه جزیره فاو اشاره کرد و گفت، در مرداد سال 65 به آن منطقه رفتم و وقتی برگشتم، امام پرسید، آنجا چه خبر بود و چه دیدی؟ من نیز هر آنچه دیده بودم با دقت توضیح دادم.

 
موضوع دیگر، کراماتی بود که به امام منصوب می‌کنند. از دکتر پرسیدم که آیا خود مستقیم چیزی در این باره دیده اند؟ پاسخ دکتر مثبت بود. وی گفت، حداقل یک موردش چنین بود که خانمی در همسایگی ما زندگی می‌کرد که از درد کمر به حالت فلج و زمین‌گیر افتاده بود. یک روز ایشان به صورت ناگهانی سلامتی خود را بازیافت. همسرم از او پرسید که چه اتفاقی افتاده و او گفته بود،امام معجزه کرد. من همینطور که به صورت خوابیده نمازم را خواندم و بعد خوابم برد، امام به خوابم آمد. گفتم، آقا من کمک می‌کنم به دختر شما، شما یک فکری به حال من بکن که از این بیماری نجات یابم. امام فرمودند، یک دعایی را من به شما می‌گویم.اما بایستی قول بدهی که به هیچ کس نگویی. گفتم باشد. بعد امام دعایی را کلمه کلمه خواندند و من تکرار کردم. بعد که از خواب بیدار شدم، حرکت کردم. دیدم می‌توانم از جایم بلند شوم. پا شدم و لباسم را مرتب کردم و راه افتادم...حالا از آن دعا فقط یک کلمه‌اش یادم مانده .همسرم به او گفته بود،اگر می‌خواهی بدانی، آن کلمه را بنویس تا من به امام بدهم تا تکمیلش کنند. او هم همین کار را کرد و خانم آن را به دست امام رساند وامام هم آن را تکمیل کرد و برگرداند. چون امام در خواب به آن خانم گفته بود که دعا را به کسی نگو،حتی خانم من هم لای کاغذ را باز نکرد که ببیند چه دعایی است...


به نقل از تاریخ ایرانی

خاطره گویی جذاب، شیرین و شنیدنی دکتر محمود بروجردی پانزده جلسه دو ساعته به طول انجامید و آخرین جلسه آن در 21 آذر 1386 در طبقه دوازدهم موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س) برگزار شد. طبق قولی که به دکتر داده بودم، متن پیاده شده و تایپ شده خاطرات در اختیار ایشان قرار گرفت. وی مختصر دستی در آن برد و بر چند مطلب کوتاه که صلاح در انتشارشان نمی دانست قلم کشید.‌ ماحصل آن جلسات اکنون در دست آماده سازی برای انتشار است و امید می‌رود در آینده ای نه چندان دور، این گنجینه ارزشمند در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد.

آخرين بروز رساني ( ۳۰ آبان ۱۳۹۱ )
ابوریحان بیرونی چهره ای ماندگار

ابوریحان محمد بن احمد بیرونى(351-427 خورشیدی)، دانشمند برجسته‌ى ایرانى، در رشته‌هاى گوناگون دانش، ریاضى، جغرافیا، زمین‌شناسى، مردم‌شناسى، فیزیک و فلسفه، سرآمد روزگار خود بود.

باشگاه خبرنگاران جوان لرستان_مهدی گودرزی: وی در 18 دى‌ماه 351 خورشیدى در شهرکاث، از شهرهاى ولایت خوارزم، به دنیا آمد. پدرش ابوجعفر احمد بن على اندیجانى، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در رصدخانه‌ى گرگانج بود و مادرش، مهرانه، پیشینه‌ى مامایى داشت.

چنان که خود گفته است، پدرش را در پى بدگویى حسودان از دربار راندند و به ناچار در یکى از روستاهاى پیرامون خوارزم ساکن شدند و چون براى مردم روستا بیگانه بودند، به بیرونى شهرت پیدا کردند. آشنایى بیرونى با امیر نصر منصور بن عراقى باعث راه‌یابى او به دربار خوارزم‌شاه و مدرسه‌ى سلطانى خوارزم شد که امیر نصر آن را بنیان‌گذارى کرده بود. اما پس از چند سال در پى فروپاشى حکومت خاندان آل عراق بر خوارزم، به رى و سپس گرگان رفت و کتاب آثارالباقیه را در آن‌جا به نام شمس المعالى قابوس وشمگیر نوشت.

بیرونى بین 38 سالگی به خوارزم بازگشت و مدتى را در دربار ابوالعباس مأمون ابن خوارزم بزیست. در زمان شورش خوارزم و لشکرکشى سلطان محمود غزنوى به خوارزم در آن‌جا بود و سلطان محمود او را در بهار46 ساله گی اش به غزنه برد.

وی در لشکرکشى‌های محمود به هندوستان همراه او بود و در این سفرها با دانشمندان هندى آشنا شد و با آنان به گفت و گو نشست. زبان سانسکریت آموخت و اطلاعات لازم براى نگارش کتاب تحقیق ما للهند را فراهم کرد.

از جمله‌ى پژوهش‌هاى بیرونى مى‌توان به این‌ها اشاره کرد:

1. شرح‌شمار هندى

2. مجموع گندم‌هایى که به تصاعد هندسى در خانه‌هاى شطرنج گذاشته شود

3. تثلیث زاویه و دیگر مسأله‌هایى که با پرگار و ستاره حل نمى‌شود

4. پایه‌ریزى روشى براى رسم کردن نقشه‌هاى جغرافیایى به نام قاعده‌ى تسطیح کره بر سطح مستوى

5. پژوهش در جرم مخصوص(چگالى) و تعیین دقیق جرم مخصوص 18 سنگ گرانبها و فلز

6. بیان علمى چاه‌هاى آرتزین بر اساس قانون ظرف‌هاى مرتبط

7. پژوهش‌هایى در حساب سال و ماه قوم‌هاى گوناگون

8. رصد ماه‌گرفت، خورگرفت، سیاره‌ها و ستارگان

9. اندازه‌گیرى دقیق طول و عرض جغرافیایى چند شهر 10 ساختن ابزارهاى اخترشناسى و چند ابزار علمى دیگر

11. اندازه‌گیرى دقیق شعاع، قطر، محیط و مساحت زمین

12. تعیین فاصله‌ى بسیارى از شهرهاى آباد زمان خود

و سرانجام این دانشمند گرانقدر در سن 77 سالگى در غزنه درگذشت

آخرين بروز رساني ( ۳۰ مهر ۱۳۹۱ )
امامزاده جعفر بروجرد داراي سه دوره متفاوت تاريخي و معماری است.
اين بناي مذهبي – تاريخي در محله دودانگه از قديمي‌ترين محلات شهر و در مجاور یکی از قبرستانهای قدیمی شهر ساخته شده كه در ميان عامه مردم از احترام و اعتبار قابل توجهي برخوردار است.
 
شخص مدفون در اين محل را از نوادگان امام موسي كاظم (ع) ذكر كردند اما در كتاب جغرافياي بروجرد به نقل از منتقل‎الطالبين آمده: ابو القاسم جعفر بن حسين بن علي بن حسن المكفوف بن حسن الافطس بن علي بن زين العابدين كه جد ششم ایشان حضرت سجاد (ع) امام چهارم شيعيان است.
 
زمان احداث بنا به قرون هشتم و نهم هجری قرمی بر می‎گردد هر چند احتمال وجود بنایی قدیمی‎تر در محل وجود دارد و شاخص اصلی این اثر تاریخی، گنبد رفیع و خاص آن بوده که به صورت رک پلکانی و نظیر مناطق گرمسیر کشور اجرا شده است.
 
رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد در این رابطه به خبرنگار ایسنا گفت: بناي امام‏زاده جعفر داراي سه دوره متفاوت تاريخي و معماري بوده كه متعلقات آن شامل سر در ورودي، حياط،‌ايوان رواق، شبستان و فضاي گنبد خانه است.
 
حجت‎الله یارمحمدی افزود:  قديمی‎ترين بخش بنا فضاي گنبد خانه و مقبره بوده كه احتمالا‌ بر روي بناي قديمي‌تر مربوط به دوره قبل ساخته شده وزمان ساخت آن قرون 8 و 9 ﮬ .ق يعني دوره ايلخاني است.
 
وی اظهارکرد: اين قسمت كه در ابتدا به صورت منفرد بوده شامل يك ايوان ورودي با دو حجره كوچك در طرفين آن بوده و بخش گنبد خانه و مقبره به صورت هشت ضلعي است كه در تمامي اضلاع هشت گانه آن ورودي‌ها و خروجي‌هايي وجود دارد كه به يك اتاق كوچك راه پيدا مي‌‌كند.
 
 رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد تصریح کرد: شاخصه اصلي بنا گنبد آن بوده كه به صورت پوسته و از نوع رك پله پله (اورجين) شبيه به گنبد دانيال نبي در شوش است.
 
یارمحمدی ادامه داد: الحاقات و تعميرات اين بنا  از جمله ورودي اصلي بنا و شبستاني كه در شرق و شمال قسمت گنبد خانه بوده  در دوره صفويه انجام شده است.
 
وی خاطرنشان کرد: این بنا اوایل دوره قاجار و در زمان محمد تقي خان رازاني حاكم وقت بروجرد نيز تعمير و الحاقاتي داشته كه يك كتيبه سنگي در كنار ايوان ورودي مقبره در اين زمان نصب شده است.
 
یارمحمدی اضافه کرد: از جمله الحاقات اين دوره ساختن چهار ايوان صفه مانند (احتمالاً‌ نوعي محل براي استراحت زائرين بود) در طرفين ايوان ورودي بنا و جهات شمالي وجنوبي حياط بوده  که پوشش سقف و جنس ستونهاي آن چوبي است.
 
وی گفت: لازم به ذكر بوده كه بنا داراي دو درب منبت كاري بسيار نفيس منقوش به تاريخهاي 937 و 1203 هـ  در قسمت گنبد خانه است.
ایسنا 
آخرين بروز رساني ( ۱۳ شهريور ۱۳۹۱ )
قلعه آق‏البلاغ در بروجرد، بجا مانده از روزگار کهن
زهره گودرزي(ایسنا) : قلعه آق‏البلاغ شهرستان بروجرد یکی از آثار تاریخی به جامانده از روزگار کهن بوده که چون نگینی در بستر طبیعت بکر و آرام این شهرستان استوار شده است.قلعه آقبلاغ بروجرد
این قلعه در فاصله 24 کیلومتری محور بروجرد- اراک قلعه ای استوار شده که اثری گرانبها و ارزشمند از روزگاران کهن است.
این قلعه تاریخی به نام آق البلاغ و قلعه پرویزخان شهرت دارد و در کنار روستای آق البلاغ شهرستان بروجرد بنا شده است.
بنابر اطلاعات حاصله این قلعه که چون نگینی در بستر طبیعت بکر و آرام استوار شده و به فرمان یکی از اعیان منطقه احداث و به عنوان اقامتگاهی زیبا و استراحتگاهی تابستانی مورد استفاده بوده، دارای چهار برج است و همانند بسیاری از قلعه‏های ایرانی دارای یک درب ورودی با دو لنگه درب چوبی بوده که در طرفین درگاه دو خواجه‏نشین احداث شده و باگذر از این ورودی به یک دالان مسقف و سپس حیاط مرکزی مرتبط می‏شود که خود به دو بخش نسبتاً مجزا تقسیم می‏شود‏.
در قسمت سالمتر بنا که شواهد، مبین الحاقی بودن آن در دوره‏های پس از ساخت بوده، دو طبقه احداث شده و طبقه زیرین شامل یک اسطبل ستون‏دار با طاقهای آجری است که به طرز ماهرانه‏ای اجرا شده است.
طبقه فوقانی دارای یک ایوان به ارتفاع 60 سانتی‏متر از کف حیاط بوده که نمای آن را با سه طاق نیم دایره آجری در کمال سادگی آراسته‏اند.
در پشت این فضای نیمه باز یک پس تالار پنج‏دربی و در طرفین آن دو طاق قرینه ایجاد که نمای بیرونی آن با تزئینات آجری و طاق های قوسی نیم دایره‏ای مزین شده است.
سایر مکانهای لازم مانند مطبخ ، تنور، خانه انبار علوفه و ... در قسمت چپ ورودی اصلی احداث و تمامی فضاهای لازم جهت اسکان و زندگی را تکمیل می‏کند.
این بنای تاریخی به شماره 4366 در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد در این رابطه به خبرنگار ایسنا گفت: قلعه آق البلاغ به لحاظ معماری و ارزش و اعتبار تاریخی، ارزشمند بوده که در فهرست آثار ملی نیز به ثبت رسید.
حجت الله یارمحمدی افزود: بستر و تپه‏ای که قلعه در آن احداث شده محوطه تاریخی بوده و این قلعه متعلق به مرحوم پرویزخان از اعیان و خوانین آن منطقه بوده است.
وی اظهارکرد: این قلعه دارای 4 برج بوده که در چهار کنج آن احداث شده و همانند بسیاری از قلعه‏های ایرانی دارای یک ورودی رفیع با درب دولنگه‏ای چوبی و تزئینات آجری است.
 رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد تصریح کرد: بخش‏های داخلی این قلعه در گذشته دو حیاط داشته که متأسفانه بخش داخلی آن آسیب جدی دیده و بخش عمده روند مرمت و بازسازی آن روی بخش داخلی است.
 یارمحمدی ادامه داد: ضلع غربی در سالها پیش براساس مستندات دوران قارجار تجدید بنا شده ولی بر اساس شواهد، قلعه از قدمت بیشتری برخوردار است .
وی خاطرنشان کرد: به لحاظ اجتماعی این قلعه محل استقرار نوعی حکمرانی ملاک محلی بوده که هم احشام مربوط به مالک در بخشی از قلعه نگهداری می‏شده و هم از یک نقطه بالا بر روستا و اراضی پیرامون اشراف داشته است.
رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد اذعان کرد: این قلعه در کنار قلعه دهکرد واقع بوده که در نزدیکی آنها راه ارتباطی وجود داشته که در گذشته از همین راه تردد صورت می‏گرفته است.
حجت‏الله یارمحمدی اضافه کرد: پس از احداث مسیر اصلی جاده بروجرد- اراک، این راه تبدیل به راه فرعی شده و احداث این قلعه به دلیل مسائل امنیتی بوده است.
وی با بیان اینکه قلعه دهکرد در فاصله 8 کیلومتری این قلعه واقع شده است، گفت: این قلعه محل استقرار و اسکان خوانین منطقه و همچنین محلی برای حفظ اموال و نظارت بر املاک و جمع‏آوری اقلام باغی بوده است.
رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد اظهارکرد: فضای قلعه معمولاً ساختاری درون‏گرا داشته که دارای  یک حیاط مرکزی بوده و پیرامون کل قلعه را فضاهای مسقف محصور کرده است.
حجت‏الله یارمحمدی افزود: ضلع غربی یک بخش مسکونی دارد که یک آغل بزرگ و درطرفین آن فضاهای دیگر برای استفاده وجود داشته است.
وی تصریح کرد: مرمت این قلعه از3 سال پیش شروع شده ولی آسیب آن زیاد است و اعتباری که برای مرمت آن اختصاص یافته کافی نیست.
رئیس اداره میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی بروجرد ادامه داد: قسمت شمال غربی یکی از برج‏ها کاملاً مرمت شده و پشت بام‏های موجود نیز مرمت و بخشهایی از آن کاملاً بازسازی شده است.
یارمحمدی اذعان کرد: تعویض تیرهای فرسوده و اجرای طاق‏ها به خوبی انجام و در حال حاضر سر درب که مشکل بزرگی داشته به طور کامل در حال تعمیر و بازسازی است.
وی اضافه کرد: اگر اعتبارات استمرار داشته باشد بخش‏های دیگر آن را نیز مرمت خواهیم کرد.
آخرين بروز رساني ( ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ )
معروف‌ترین آتش سوزی های تاریخ +عکس
در طول سال های متفاوت آتش سوزی های بسیار زیادی رخ داده است و برخی از آن ها بسیار بزرگ و معروف بوده اند. در این مطلب به برخی از این آتش سوزی های معروف دنیا اشاره می کنیم.
 
باشگاه خبرنگاران جوان لرستان_مهدی گودرزی به نقل از گروه خواندنی های باشگاه خبرنگاران: آتش سوزی همیشه ترسناک بوده است و در صورت بزرگ بودن می تواند تلفات بسیار زیادی را نیز به جا گذراد. همچنین به غیر از آسیب های جانی، خسارات مالی بسیار زیادی را نیز وارد می کند. در این مطلب به برخی از  آتش سوزی های معروف دنیا اشاره می کنیم:
                                                                                                       
  *سانفرانسیسکو 1906_1906.jpg
یکی از بزرگترین آتش سوزی های دنیا در سال 1906 و در سانفرانسیسکوی امریکا رخ داد. این آتش سوزی بیش از 25 هزار ساختمان در 490 بلوک را بلعید و تلفات بسیار زیادی نیز از خودش به جای گذاشت
آمار کشته شدگان در این آتش سوزی در حدود سه هزار نفر بود و علت آن نیز انسان و طبیعت شناخته شد. پس از اینکه یکی از سنگین ترین زمین لرزه ها در تاریخ آمریکا در این شهر رخ داد آتشی به وجود آمد و پس از آن به علت از بین رفتن منابع آب و کم تجربه بودن آتش نشان ها این حادثه گسترش پیدا کرد و نیمی از شهر را از بین برد
                                                                                                             
 
*ویسکانسین 18711871.jpg
درست در همان موقع که آتش بزرگی در "شیکاگو" به وجود آمده بود، 100 ها کیلومتر دورتر آتش بزرگتری در حال شعله ور شدن بود که عده بسیار کمی از آن با خبر بودند. این آتش سوزی که یکی از مرگبارترین حوادث در تاریخ آمریکا شناخته می شود در یکی از مناطق آمریکا به نام "ویسکانسین" رخ داد و در آن بیش از سه هزار و 500 نفر جان خودشان را از دست دادند.
در این حادثه بیش از 1700 نفر از اهالی روستای پشیتگو در آتش سوختند و هیچگاه بقایای ان ها پیدا نشد. عده ای هم که در حال فرار از آتش بودند به رودخانه رفتند و برخی نیز در آن غرق شدند
                                                                                                                 
 
 
 
  *هالیفکس 1917
1917.jpg
این اتش سوزی با اینکه وسعت بسیار زیادی داشت اما چون در دوران جنگ اتفاق افتاد خیلی کسی از ان با خبر نشد. این آتش سوزی در یکی از جزیره های کانادا رخ داد. این در حالی است که این اتفاق به عنوان بزرگترین حادثه اتفاق افتاده به دست بشر شناخته می شود.
اتفاق زمانی رخ داد که یک کشتی باری در اسکله این شهر برای بارگیری مهمات پهلو گرفت و پس از پر شدن بر اثر اشتباه های انسانی این مهمات ها که تخمین زده می شود بیش از 3 تن بوده اند منفجر می شوند. در این حادثه بیش از  هزار نفر کشته و نزدیک به 9 هزار نفر دیگر نیز مجروح می شوند. همچنین نیمی از شهر نیز در این آتش سوزی از بین رفت
                                                                                                                   
 
 
 
 
*توکیو 1923.jpg
اتش سوزی توکیو نیز علتی مانند سانفرانسیسکو داشت و همه چیز دست به دست هم داد تا این فاجعه به وجود آید. یک زلزله بسیار قوی آن هم در زمان ناهار که بسیاری در حال اشپزی بودند رخ داد این باعث شد تا آتش خیلی سریع رشد کند. همچنین تسونامی حاصل از زلزله نیز مزید بر علت شد و تلفات بیشتری را به جای گذاشت
بر اساس آمارها بیش از 142 هزار نفر در این حادثه آتش سوزی جان خودشان را از دست دادند و همچنین با تخریب شدن 570 هزار خانه نزدیک به 1.9 میلیون نفر نیز بی خانمان شدند. این حادثه به عنوان یکی از بزرگترین فجایع در تاریخ ژاپن و دنیا به شمار می رود.
آخرين بروز رساني ( ۰۷ مرداد ۱۳۹۱ )
اعدام اصغر قاتل در تیرماه ۱۳۱۳/یک عده بی‌سر و پا را کشتم که آدم حسابی نبودند/عکس
حوادث - 78 سال پیش در سحرگاه یکی از روزهای تیرماه «اصغرقاتل» که اقداماتش همه را به وحشت انداخته بود، در میدان سپه به دار مجازات آویخته شد. اصغر قاتل به هنگام مرگ توبه کرد و انتظار نداشت اعدامش کنند .اصغر قاتل
روزنامه‌ها در سال 1313 هجری شمسی ماجرای محاکمه و اعدام اصغرقاتل را که مردی بامیه‌فروش بود و 18 پسر و مرد را کشته بود به رشته تحریر خاص آن دوره درآوردند. یکی از روزنامه‌های عصر روز 15 خردادماه سال 1313 ماجرای محاکمه اصغر قاتل را انتشار داد که در گوشه‌هایی از آن آورده بود: 
«محکمه عالی جنایی دو ساعت و نیم قبل از ظهر امروز به ریاست آقای جوان مرکب از آقایان دکتر قاضی طلیعه- شیروانی- وجدانی با حضور آقای سیاسی مدعی‌العموم استیناف و آقای صفی‌نیا معاون پارکه استیناف و آقای شهیدی منشی محکمه و آقای دکتر فلاتی طبیب قانونی عدلیه و آقای دکتر زمانی معاون طبیب قانونی و آقای شریعت‌زاده و آقای ملکی وکلای مدافع اصغر تشکیل گردید. از صبح جمعیت کثیری از زن و مرد در جلو محکمه عالی جنایی ازدحام نموده و عده آژان برای حفظ انتظامات مأمور نظم و آرامش محوطه مزبور و حیاط محکمه بود عده ای از خانم‌ها نیز برای تماشا در محکمه در جایگاه تماشاچیان حضور داشتند. 
علی‌اصغر را در ساعت سه‌ونیم قبل از ظهر با مأمورین محافظ به وسیله اتومبیل از محبس قصر برای حضور در جلسه محاکمه حاضر نموده و پیت بنزین و سینی بامیه و چاقو، آلت جرم و لباس‌هایی که در حین توقیف و دستگیری علی‌اصغر کشف شده روی میز در جلوی قاضی قرار داشت.»  
در ادامه این گزارش به روند کلی جلسه محاکمه پرداخته شده و در بخش‌هایی سؤال و جواب‌های قاضی و اصغر قاتل آمده است: 
رئیس: یک پسربچه به نام رحیمی را باز هم تو به شترخوان برده و با چاقو ... این هم درست است؟ 
-علی‌اصغر : بله درست است. 
رئیس: باز یک طفل 14ساله در ماه رمضان بیرون دروازه قزوین او را ملاقات کرده و گول زده و به قتل رسانده‌ای، درست است تو او را به قتل رسانده‌ای؟ 
علی‌اصغر: بله درست است. 
رئیس: باز هم متهم هستی که آن روز که مأمورین رفته بودند بیرون دروازه در شترخان که جنازه آن سه نفر کشف شده بود پسری را برده‌ای بیرون و کشته‌ای درست است؟ 
علی‌اصغر: بله درست است. 
رئیس: باز در اینجا تو را متهم می‌کنند که علی عراق را که در محبس هم همدیگر را دیده و با او سابقه آشنایی داشته‌ای با هم بیرون رفته او را کشته‌ای درست است؟ 
علی‌اصغر: بله 
رئیس: یک پسر 14 ساله را در مسجد شاه کشته‌ای؟ 
علی‌اصغر: بله درست است. 
رئیس: احمد را شب به منزل بردی و با سنگ به شکمش کوبیدی و بعد ... بریدی؟ 
علی‌اصغر: بله 
رئیس: صریحاً اقرار می‌کنی که همه اینها را کشته‌ای؟ 
علی‌اصغر: بله همه اینها را من کشته‌ام. 
رئیس: می‌دانی که نتیجه این اعمال اعدام است؟ 
علی‌اصغر: هر چه خدا نوشته همان است! 
بعد از این جلسه محاکمه، اصغر قاتل به خاطر قتل 11 پسربچه و یک هم‌سلولی به اعدام در ملأ عام محکوم شد. 
اعدام اصغر قاتل
 
گذری بر حکم اعدام 
حکم صادر شد، در بخشی از این رأی آمده بود: 
علی‌اصغر پسری علی نام اهل قریه مامیزان عراق به سن 15 سال را در سمت دولت‌آباد در سر حلقه قنات با ضربه مشت بیهوش نموده و پس از کندن پیراهن او با چاقو ... را بریده است. 
دوم با طفلی که سن او در حدود 14 سال بود، چند روز قبل از ماه رمضان آشنا شده و بعد او را به بیرون حضرت عبدالعظیم برده و در شترخان خرابه به قتل رسانده است. 
سوم باز طفل دیگری را در اوایل ماه رمضان در مسجد شاه دیده و بعد از یک روز به بیرون دروازه حضرت عبدالعظیم برده در همان شترخان خرابه پس از زدن چند مشت به دل او بیهوش کرده و با چاقو ... او را بریده است. 
چهارم ... پنجم ...، ششم تا یازدهم در این حکم با همین نوشتار به اقدامات اصغر قاتل اشاره شده است.
اعدام در تیرماه سال 1313 
6 تیرماه سال 1313 هجری شمسی روز اعدام اصغر قاتل مشخص شد و سحرگاه این روز تابستان در میدان امام خمینی (ره) فعلی غوغایی بود. 
در این خصوص روزنامه‌ها نوشتند: 
«جمعیت فوق‌العاده کثیری که از دیشب به واسطه اطلاعی که از اجرای حکم اعدام درباره اصغر داشتند دو ساعت قبل از آفتاب تمام محوطه میدان سپه را اشغال نموده بودند. جمعیت تماشاچی از زن و مرد به قدری زیاد بود که تمام اطراف میدان سپه از جلوی عمارت اداره تشکیلات کل نظمیه تا جلوی عمارت وزارت پست و تلگراف و جلو عمارت بلدیه طهران و دهنه خیابان علاءالدوله و ضلع‌های خیابان باب همایون را پشت در پست اشغال کرده بودند. کثرت جمعیت باعث شده بود که اتوبوس‌ها را متوقف و دور تا دور محل اعدام بچینند.» اصغر قاتل اعدام شد اما پیش از اجرای مراسم حرف‌های عجیبی زد، وی به هنگام مرگ توبه کرد و انتظار نداشت اعدامش کنند. 
مهمترین حرف اصغر قاتل این بود: 
«من یک عده بی‌سر و پا را کشته‌ام، آنها که آدم حسابی نبودند که می‌خواهید به خاطر مرگ‌شان مرا اعدام کنید!» 
خبر آنلاین 
آخرين بروز رساني ( ۲۲ تير ۱۳۹۱ )
بزرگان تاریخ معاصر بروجرد؛ معتضد الدوله ( بروجردی ) و همسرشان زیبنده خانم مهران
معتضد الدوله ( بروجردی ) و  همسرش زیبنده خانم مهران

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مرحوم حسن رفاهی مهران ( معتضد الدوله ) از بزرگان بروجردی تاریخ معاصر  ایران

فرهاد داودوندی فرهاد داودوندی- بروجرد : خانواده مهران یکی از خاندان های معروف بروجرد و لرستان میباشند و  بزرگ این خاندان مرحوم حسن رفاهی مهران است که در سال 1251 شمسی در بروجرد بدنیا آمد .

پدرش مرحوم غلامحسین خان و مادرش خدیجه خانم که زنی مُدبر بود نام داشتند . غلامحسین خان مدتی در شهرهای درجه دوم حاکم بود . حسن رفاهی مهران ، در سالهای وبا و قحطی در زمان قاجاریه پدر و مادر را از دست داد و باتفاق سه برادر و خواهد خود در سن هجده سالگی بروجرد را ترک گفته و در تهران مقیم شد .

 تحصیلات مقدماتی را طبق معمول زمان از علوم رایج زمان فرا گرفت و به زودی در نگارش نامه ها به شیوه استادان خط ، نظیر میرزا غلامرضا تسلط پیدا کرد و شیوه نامه نگاریش دل پسند بود و بقول آن زمان خط و ربط داشت و در نتیجه در دستگاه شاهزاده وجیه الله میرزا وزیر جنگ و برادر عین الدوله صدراعظم وقت به سمت منشی گری استخدام شد . او در ابتدا لقب " ساعد دیوان " داشت و سپس به لقب  " حاج معتضد الدوله " ملقب شد . گویا اتابک این لقب را از ناصر الدین شاه برای او گرفته بود .   

وی در جوانی با بانوئی از خاندان ضرابی ها موسوم به زیبنده خانم از اهالی کاشان وصلت نمود که حاصل این پیوند 13 فرزند بود که تعدادی در طفولیت به امراض گوناگون فوت نمودند . در موقع فوت مرحوم معتضد الدوله هفت پسر فرزند باسامی زیر باقی ماندند : حسین ، محسن ، جعفر ، سعید ، احمد ، مسعود و مجید .
 
آخرين بروز رساني ( ۰۹ تير ۱۳۹۱ )
زندگینامه زنده یاد، محمد علی احتشامی؛ اولین شهردار بروجرد
فرهاد داودوندی
فرهاد داودوندی - بروجرد : زنده یاد محمد علی احتشامی در سال 1286 در بروجرد چشم به جهان گشود . او فرزند حسینقلی احتشامی ( احتشام نظام ) بود و نوه احتشام الممالک و نتیجه احتشام الدوله خانلر میرزا ( پسر هفدهم عباس میرزا نایب السلطنه ) حکمران عربستان ( خوزستان ) و بروجرد و لرستان و مضافات بود .

در کتاب " خوزستان و لرستان عصر ناصری " به کوشش مهندس منوچهر احتشامی ، مکاتبات وی و ناصر الدین شاه و امیر کبیر و میرزا آقا خان نوری به تفضیل آمده است .

محمد علی احتشامی کار خود را در آغاز جوانی در اداره دارائی بروجرد شروع نمود و بعدا در الیگودرزو خرم آباد ادامه داد و در سال 1317 به ریاست دارائی شهرستان نهاوند منصوب شد . سپس به اداره دارائی قزوین انتقال یافت و در سال 1321 عهده دار ریاست دارائی ملایر که به نام ثلاث به حساب میآمد ، گردید . در سال 1326 عهده دار پیشکاری دارائی بروجرد و لرستان شد که در آنزمان خرم اباد و دورود و الیگودرز جزء این پیشکاری به حساب می آمدند .
محمد علی احتشامی اولین شهردار بروجرد

پس از آنکه به استان کرمانشاه رفت و در سمت ریاست دارائی کرمانشاه بازنشسته شد ، در حدود سالهای 1342 و 1343 که انجمن های شهر ، در شهرستانهای مختلف تشکیل شد ، مردم شریف و خق شناس بروجرد ، محمد علی احتشامی را به عنوان اولین شهر دار شهر خود انتخاب نمودند .

محمد علی احتشامی تمام سعی و توان خود را در آبادانی شهر خود به کار برد و با تمام قوا به معنی واقعی کلمه از صبح تا شام با علاقمندی فراوان این کار را دنبال کرد .

اولین کاری را که شروع کرد ، پاک سازی شهر بود که به واقع بر وجرد چهره دیگری به خود گرفت . سپس خیابان بهار را که در مقابل شهرداری بود امتداد داد و آن را به صورت خیابانی بسیار زیبا در آورد که تفریح گاه مردم بروجرد گردید .

مردم قدر شناس بروجرد پس از درگذشت او ، همان خیابان را به نام محمد علی احتشامی نامگذاری نمودند . از کارهای عمرانی دیگر احداث خیابان حافظ بود . چون دسترسی خیابان بحرالعلوم به خیابان ( پهلوی سابق ) خیابان شهدا کنونی امکان پذیر نبود ، با احداث این خیابان دسترسی مردم این دو خیابان به آسانی میسر گردید .

احداث میادین متعدد در چهار راه های بروجرد و تعبه آب نما ها و فواره های زیبا در آنها ، به کلی چهره شهر را عوض نمود .

انجمن شهر نهایت همکاری را با شهردار محبوب خود می نمود ولی فرماندار بروجرد چون اعتبار و شخصیت شهردار جائی برای خود نمائی او باقی نگذاشته بود به مخالفت با شهرداری پرداخت و در حد توان مشکل برای شهر و شهرداری  بوجود آورد .

ولی کاردانی و پشت کار و شخصیت و اعتبار شهردار تمام این مشکلات را پشت سر گذاشت ، چنانچه بعد از اتمام دوره شهرداری و انجمن شهر  ، وزارت کشور برای مدت یک سال و اندی شهردار منتخب مردم را به عنوان شهردار وزارت کشور در کار خود ابقا نمود تا خدمات ناتمام خود را به انجام برساند .

در زمان خدمت خود در شهرداری با مکاتباتی که با سازمان برنامه و وزارت راه نمود ، طرح کمربندی راه ملایر به خرم آباد را به تصویب رسانید که عملیات  اجرائی آن بعدا به انجام رسید . ( کمربندی بروجرد )

یکی دیگر از خدمات ارزنده او تکمیل و توسعه گورستان شهر بود . چون دیگر محلی در محدوده امام زاده جعفر برای تدفین در گذشتگان وجود نداشت و با احداث خیابان جعفری و توسعه شهر ، امکان تدفین در آن محدوده میسر نبود ، لهذا با بازسازی و تنظیم و توسعه  قبرستان جان آباد منطقه آبرومندی برای تدفین درگذشتگان آماده ساخت .

سطح شهر بروجرد از لحاظ آسفالت معابر و بخصوص پیاده رو وضع بسیار نامطلوبی داشت ، شهردار شهر با استفاده از پیمانکاران ذیصلاح تهرانی که دارای کلیه وسایل انجام آسفالت  ، از جمله کارخانه آسفالت و غیره بودند به آسفالت خیابانهای بروجرد  به خصوص خیابانهای خاکی و مرمت پیاده روها اقدام نمود که به واقع شهر چهره یک شهر نو را به خود گرفت .

 در همان سالها بین شهرداران تمام ایران شهردار مشهد در ردیف اول و شهر دار بروجرد در مرتبه دوم قرار گرفت و وزارت کشور وقت به شهردار بروجرد نشان خدمت اهداء نمود .

آنها که عمری از آنها گذشته است خدمات زنده یاد محمد علی احتشامی را همواره به یاد دارند و او را مشمول دعای خیر خود قرار می دهند .

 زنده یاد محمد علی احتشامی در سال 1350 دعوت حق را لبیک گفته و به سرای باقی شتافت و در بهشت زهرای تهران پس از عمری تلاش و خدمت به مردم بروجرد ، در خاک آرمید .

از ایشان سه فرزند بنامهای مهندس منوچهر احتشامی ( ساکن تهران و از چهره های ماندگار  )، پرویز احتشامی ( ساکن کرمانشاه ) و پوران دخت احتشامی  ( فوت نموده ) برجای ماند .

آخرين بروز رساني ( ۰۵ تير ۱۳۹۱ )
کاخ خسرو کجاست؟
کاخ خسرو بنایی برجای مانده از دوره ساسانی استکاخ خسرو
باشگاه خبرنگاران جوان لرستان_مهدی گودرزی (بروجرد) به نقل از خبرنگار تاریخی باشگاه خبرنگاران:کاخ خسرو در نزدیکی قصرشیرین قرار دارد این بنا متعلق به دوره ساسانی است که خسرو پرویز پادشاه ساسانی آنرا در جوار شهر کنونی قصر شیرین برای همسرش ساخته است
 کاخ خسرو دارای ورودی با جهت شرقی غربی است که با استفاده از مصالح لاشه سنگ، آجر و گچ روی صفحه ای به ارتفاع تقریباً ۸ متر ساخته شد. طول این کاخ ۲۸۴ و عرض آن ۹۸ متر است، اما با انجام کاوش های باستانی ابعاد واقعی آن مشخص خواهد شد. جغرافیانویسان این بنا را جزو عجایب دنیا دانسته اند، چرا که بعد از ۱۵۰۰ سال، طاق سنگی آن هنوز تخریب نشده است
این عمارت از دو بخش تالار رسمی و خصوصی تشکیل شده است. بخش رسمی دارای تالار ستون دار اتاق گنبددار، صحن رواق دار و دیوار جلو آن است. راه دسترسی به این بخش از طریق پلکان های دوطرفه ای در ضلع شمالی، شرقی و جنوبی صفحه بوده که امروزه از بین رفته است. بخش خصوصی نیز شامل خانه هایی است که در مرکز عمارت قرار دارد
وجه تسمیه شهر قصرشیرین بواسطه همین قصر است که خسرو پرویز برای همسرش شیرین ساخت، این شهردر 180 کیلومتری غرب کرمانشاه و در نزدیکی مرز عراق قرار دارد
آخرين بروز رساني ( ۰۵ تير ۱۳۹۱ )
معروف‌ترین کشتی‌های غرق شده‌ی دنیا

 مهدی گودرزی خبرنگارباشگاه خبرنگاران جوان به نقل از  گروه خواندنی های باشگاه خبرنگاران: از زمانی که کشتی ها به عنوان یک وسیله حمل و نقل و یا مبارزه و جنگیدن در دریاها مورد استفاده قرار گرفتند تعداد زیادی از آنها غرق شده اند. در این مطلب قصد داریم تا شما را با تعدادی از معروفترین کشتی های غرق شده در تاریخ آشنا کنیم

                                                                           پرتلفات ترین حادثه دریایی
کشتی آلمانی " ویلهلم گوستوف" در تاریخ 30 ژانویه 1945 میلادی در دریای بالتیک مورد حمله زیردریایی های شوروی قرار گرفت و پس از مورد اصابت قرار گرفتن با اژدر در ظرف مدت 45 دقیقه غرق شد. مسافرین این کشتی شامل نظامیان و غیرنظامیان آلمانی بودند که منطقه پروس شرقی را که توسط ارتش شوروی محاصره شده بودند ترک می کردند. چیزی در حدود 10528 نفر مسافر این کشتی بودند که در نهایت 9343 نفر از آنان جان خود را از دست داده و این حادثه به مرگبارترین حادثه تاریخ دریانوردی تبدیل شد

                                                                     پرتلفات ترین حادثه در زمان صلح
کشتی فیلیپنی " MV Doña Paz " در 20 دسامبر 1987 و پس از برخورد با کشتی " MT Vector" در مسیر بین جزیره لیتی تا بندر مانیل غرق شد که به مرگ 4375 نفر منجر شد. پس از برخورد دو کشتی در میانه های شب ، کشتی " Vector" که حامل چند هزار بشکه بنزین بوده است آتش می گیرد و این آتش به سرعت به کشتی مسافربر نیز می رسد. این کشتی بیش از حد مجاز مسافر سوار کرده بود و به همین دلیل امکانات نجات برای همه موجود نبوده است. بسیاری از مسافرینی که به درون آب پریدند یا از آتش سوزی های حاصله و یا حمله کوسه ها جان باختند.
                                                                   پرنسس ایرلند؛ بدترین فاجعه برای کانادا
کشتی مسافر بر کانادایی به تاریخ 29 می 1914 با یک کشتی نروژی به دلیل مه بالا برخورد کرد. این برخورد که در ساعات اولیه صبح برخورد کرد باعث مرگ 1012 نفر شد. کشتی نروژی به سمت راست " پرنسس ایرلند" برخورد می کند و باعث می شود تا بسیاری از افرادی که در بخش های پایین کشتی حضور دارند به سرعت غرق شوند.

                                                              مرگبارترین حادثه برای نیروی دریایی آمریکا
ناو آمریکایی " یو اس اس ایندینیا پولیس " پس از تحویل قطعاتی بسیار حساس برای عملیاتی کردن بمب اتمی در پایگاه هوایی " تینیان" این کشتی به تاریخ 30 جولای 1945 مورد اصابت اژدر زیردریایی های ژاپنی قرار گرفته و در مدت 12 دقیقه غرق شد. از 1196 خدمه کشتی چیزی در حدود 300 نفر به صورت لحظه ای با کشتی به پایین رفته و غرق شدند. نزدیک به 900 نفر برای 3 روز در آبها سرگردان بودند و در این میان تنها 317 نفر زنده ماندند.

                                                                          انفجاری که یک شهر را نابود کرد
در 6 دسامبر 1917 میلادی کشتی باربری فرانسوی به نام " SS Mont-Blance " که حاوی محموله مهمات برای ارتش فرانسه بود در ساحل شهر هالیفاکس کانادا با کشتی باربری نروژی IS Imo برخورد کرد. این انفجار و امواج به وجود آمده به وسیله آن بخش زیادی از شهر " هالیفاکس" را نابود کرده و به مرگ 2 هزار تن انجامید.

                                                                                 تایتانیک؛ معروفترین حادثه
غرق این کشتی به واسطه این که در زمان خود بزرگترین کشتی به حاسب می آمد و همچنین به لحاظ این که در سالهای بعد فیلمی در مورد آن ساخته شده به مشهور ترین کشتی غرق شده در دنیا بدل شده است. در 14 آوریل 1912 میلادی این کشتی در اقیانوس منجمد شمالی با یک کوه یخ برخورد کرد و پس از تقریبا 3 ساعت در نیمه های شب غرق شد. این کشتی دارای 2228 نفر خدمه بود که از این تعداد 1523 نفر جان خود را از دست دادند.
آخرين بروز رساني ( ۰۳ تير ۱۳۹۱ )
نگاهی به تلاش های مطبوعاتی در بروجرد از آغاز تا کودتای 28 مرداد 1332
محمد گودرزی (دبیر تاریخ دبیرستانهای بروجرد) farhikhte5000.jpg
پیش درآمد :

 (بخش نخست) ماشین چاپ در سالهای میانی قرن 15 میلادی اختراع شد. هر چند بیش از یکصد و پنجاه سال گذشت تا نخستین روزنامه ها به شکلی نزدیک به امروزی به وجود آمد اما این رسانة جدید، بسیار زودتر از آن چه انتظار می‌رفت فراگیر شد و به صورت یک نیاز همگانی برای انسان متمدن در «عصر جدید» درآمد، به گونه ای که تا سال 1789 م ، یعنی سال وقوع انقلاب کبیر فرانسه، در لندن 205 و در پاریس 169 عنوان نشریه گوناگون منتشر می شد که اندیشه های جدید را می پراکندند.

  ایرانیان با تأخیری بیش از یکصد سال، در عصر صفوی با ماشین چاپ آشنا شدند. یک کشیش ارمنی به نام خاچاطور گساراتی ماشین چاپی به اصفهان آورد و ترجمة ارمنیِ «کتاب مقدس» را با آن چاپ کرد. اما دستگاه چاپ، مورد پسند ایرانیان قرار نگرفت. در دیدة زیبا پرست ایرانی، حروف زُمختِ چاپ هرگز نمی توانست جانشینی برای خطوط زرنگار و خیال برانگیز خوش نویسان بزرگی چون علیرضا عباسی، میر عماد قزوینی و درویش عبدالمجید طالقانی باشد! از این رو استفاده از ماشین چاپ در ایران به حدود دو قرن بعد وانهاده شد. در دورة محمد شاه قاجار، میرزا صالح شیرازی، از دانشجویان اعزامی به اروپا،  با استفاده از شیوة جدید چاپ، موسوم به «چاپ سنگی» نخستین روزنامة فارسی زبان را در ایران منتشر ساخت.

  با این وصف، هر چند از اختراع ماشین چاپِ و تولد «صنعت نشر» بیش از 550 سال می گذرد، اما عمر این صنعت و به تبع آن فعالیت های مطبوعاتی در ایران به دویست سال هم نمی رسد. جالب آن است که در بیشتر این مدتِ کمتر از دویست سال، به سبب خویِ افسار گسیختة حاکمان بیدادگر و متحجر، ماجراهایی سخت تلخ و غم بار بر جماعت اهل قلم رفته و صفحات زندگی روزنامه نویسان و خبرنگاران چنان به خون آغشته گشته که در شرح آن باید این سخن عین القضات همدانی را تکرار کرد که « این قصه را اَلَم باید که از قلم هیچ ناید».

  هرگاه به خاطر بیاوریم که «شناخت» درست و به دور از تعصب «گذشته»، کلید فهم توانایی هایی کنونی است و تدوین واقع بینانه و اجرای درست برنامه های آینده در گِرو چنین شناختی ممکن است، تلاش برای «شناخت گذشته» امری اجتناب ناپذیر می نماید ... این مقاله، که نگاهی بسیار کوتاه به گذشتة مطبوعاتی بروجرد از ابتدا تا کودتای 28 مرداد 1332 دارد در راستای چنین شناختی تنظیم شده و اینک به یاد خبرنگار شهید محمود صارمی و به مناسبت روز خبرنگار تقدیم می گردد.

  روزنامه ی مشهور میرزا صالح شیرازی موسوم به «کاغذ اخبار» در مجموع ، بیش از چند شماره، آن هم به شکل نامنظم و با فاصله ی زمانیِ طولانی منتشر نشد. از این رو قدیم ترین پیوند میان واژه «روزنامه» با «بروجرد» را باید در اوراق هفته نامه «وقایع اتفاقیه» جستجو کرد، که در واقع نقطة آغازی بر فعالیت روزنامه نگاریِ پایدار در ایران بشمار می رود. در یک گزارش جالب و خواندنیِ این نشریة رسمی و دولتی ، به تاریخ 12 شعبان 1267 ه ق که ظاهراً اولین گزارش در نوع خود می باشد، آمده است:

 «در روزنامه بروجرد نوشته بودند كه در آنجا نهايت امنيّت و فراواني و ارزاني است و از روزي كه م‍ژده تشريف آوردن اعليحضرت پادشاهي[ناصرالدین شاه] به بروجرد رسيده است، كارگزاران ديواني آنجا در تعمير عمارت باغِ شاه به جهت ورود موكب همايون در كارند و سعي و اهتمام در تقديم خدمات دارند كه رو سفيدي به جهت خود حاصل نمايند» .

در گزارشی دیگر که به تاریخ 17 شؤال 1270 ه ق منتشر شده ، آمده است:

«از قراري كه در روزنامة این ولایت[بروجرد] نوشته اند، امسال به جهت کمی باران، محصول دیمیِ سیلاخور علیا و سفلی بالمرّه تمام شده، اغلب از دهات که زراعت دیمی داشتند به سبب عمل نیامدنِ حاصل، متفرق شده اند، که قوه و بضاعت شخم و تخم پاشی سال آینده را نداشتند».

  بر اساس یک سند معتبر، در سال 1284 ه ق، در بروجرد 14 نفر روزنامه ی رسمی دولتی را به شکل مرتب خریداری می کرده اند. نکته جالب آن است که شمار خریداران این روزنامه در اراک 12 نفر، ملایر و تویسرکان 10نفر، همدان 12نفر،  نهاوند 5نفر، قم و نطنز 7 نفر، سمنان و دامغان 3 نفر و کرمان 8 نفر  بوده است .


آخرين بروز رساني ( ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ )
 
 
 
صفحه اول | درباره‌ی ما | منوی یالا
تمامی حقوق برای نشریه روزهای بروجرد محفوظ می باشد.      استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.
پایگاه خبری «روزهای بروجرد» دارای مجوز انتشار از  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران است 
Powered by VCD Co.