۲۳ آذر ۱۳۹۶   ۲۰:۳۳    
 
 
 
 
تبلیغات
 
تبلیغات در روزهای بروجرد
 
خبر ساز RSS
نوشتاری از بنفشه حجازی رمان نویس توانای بروجردی
نمی دانم از روز ششم فروردین 1333 که در خانه ای در بروجرد به قول فعل رایج به دنیا آمدن سر به این جهان نهادم چند بار شناسنامه ام به خاطر گذشت پنجاه سال فراز و نشیب اجتماعی عوض شده استبنفشه حجازی رمان نویس توانای بروجردی ولی در همه آنهااین اشتباه فاحش ثبت شده که من در این روز متولد شده ام.
 
دروغی بزرگ آنقدر بزرگ که همه باور کنند و خودم هم بپذیرم اما به راستی من در این روز به دنیا آمدم؟ آیا تولدم در آخرین لحظات روز پنجم نبوده است که در هراس زایمان مادرم نفهمیدند که شب به پایان نرسیده است و آیا ماما که ترس از دست رفتن نوزاد چون کابوسی شغلش را تهدید می کرد دعا نکرده بود که روزی دیگر سر بزند: روز ششم شاید هم هفتم ؟

هرچه بود در روزی که عدد مقدس آشکاری باشد به دنیا نیامده ام . شاید هم اصلا روزی دیگر بوده است و مامور ثبت احوال شانزدهم ر ا ششم نوشته است .مگر در روزی دیگر فرقی هم می کند؟ آیا به راستی سه ، چهار کیلو گوشت بی شکل و فکر در قنداقی سفید که دختر بود و پسر نبود ،اولین فرزند اولین پسر خانواده ای که برای ادامه نسل و نام ترجیح می داد که نوزاد فرزندی نرینه باشد ، این قدر بحث و حدیث دارد ؟

آیا مادرم برای تثبیت موقعیت اش در خانواده ای مردانه ترجیح نمی داد که من دختر نمی بودم ؟آیا او، من بودم ؟ نه ،او هیچ چیز نبود . فقط یک نوزاد بود . چهره ی همه آنها مثل پرتره های عزا جلوی صورتم بود با لبخندی که بحمدالله سالم است ،گیس گلابتون است . آیا به راستی من سالم بودم؟ نه هیچکس به این سلامت هم نیندیشید. چه فرق می کرد اگر مرده به دنیا می آمدم . آن روزها خیلی ها می مردند . من می مردم و کسی دیگر به دنیا می آمد . شاید آن که آن روز به دنیا آمد مرده است و من بعد از او به دنیا آمده ام . من ،خود من نیستم .
 
شناسنامه خواهرم هستم که برایم به یادگار مانده است و در تمام آنها من در ششم فروردین 1333 به دنیا آمده ام . مادر بزرگم باید گفته باشد : «دخترها می گویند بگذارید سه روز زنده بمانیم آنوقت آنچنان خودمان را در دلتان جای می دهیم که ما را دوست داشته باشید « و از آن روز من به توصیه مادر بزرگ سعی کردم که خودم را در دل خانواده ام جای دهم . گویا مادر مادرم که در این دختر زایی خود را سهیم می دانست گفته بود «کسی که دختر ندارد مراسم ختمش رنگی ندارد« و من شاد شده بودم که به دردی خواهم خورد و مادرم می گوید از همان لحظه تولد خنده رو بوده ام.
 
طفلک مادرم پس از آن با پنج فرزند دیگرش آنقدر سرگرم بود که ندید همیشه در خفا گریسته ام . گریستم تا برای انجام وظیفه در مراسم ختم آماده باشم .یعنی از آن روز که به دنیا آمدم کار کردم. کارم گریستن بود تا 14 مرداد 1364 در چاهشک مشهد که خودم ،خودم را به دنیا آوردم . با نوشتن . هذیانی که سراسر زندگیم را به کابوس خود بودن پیوند زد .بیست و سه سال است برای باوراندن خود ، برای زنده ماندن، خودم خودم را شیر می دهم .
 
من ، مادر خودم هستم و پدر خودم . از آن روز که پای بر هستی خودم نهادم داس درو بالای سرم بود من از همان آغاز ناسالم بودم همانند یک شش انگشتی، ناقص . من، شش انگشتی بودنم را دوست داشتم و از همان روز ، زندگی با راههای گوناگون مرابستری کردکه قلم ششم را از وجودم ببرد . من نوزادی ناقص و برخلاف بودم ، بایداصلاح می شدم . اما همین انگشت ششم به من می باوراند که باید در همان روز ششم به دنیا آمده باشم . ولی این را کسی نفهمید ،خودم هم تازه دارم می فهمم

آخرين بروز رساني ( ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ )

افزودن نظر

نام *:
نظر:
کد امنیتی:
بازخوانی عکس
کد امنیتی
 
 
 
صفحه اول | درباره‌ی ما | منوی یالا
تمامی حقوق برای نشریه روزهای بروجرد محفوظ می باشد.      استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.
پایگاه خبری «روزهای بروجرد» دارای مجوز انتشار از  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران است 
Powered by VCD Co.