۰۴ فروردين ۱۳۹۶   ۲۱:۲۴    
 
 
 
 
تبلیغات
 
تبلیغات در روزهای بروجرد
 
خبر ساز RSS
فلسفه و دین
نظریه «استعاره‌مندی معرفت دین» باید تکمیل شود
روزهای بروجرد- قائمی‌نیا، مولف نظریه «استعاره‌مندی معرفت دین» معتقد است که استعاره‌های قرآن، شناختی بوده و ادبی نیست،‌ از این رو استعاره، نقش مهمی در معرفت دینی دارد. ناقدان این نظریه معتقدند که این نظریه باید تکمیل شود.

به گزارش ایکنا، پیش اجلاسیه کرسی آزاداندیشی «استعاره‌مندی معرفت دینی» ظهر امروز (دوشنبه، ۲۶مهر) به همت معاونت پژوهشی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و دبیرخانه هیأت حمایت از کرسی‌های نظریه‌پردازی در دفتر تهران پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی برگزار شد.

در این نشست علمی که با ارائه حجت‌الاسلام والمسلمین علیرضا قائمی‌نیا همراه بود، آیت‌الله علی‌اکبر رشاد، حجت‌الاسلام والمسلمین ابوالفضل ساجدی و محمدمهدی گرجیان به‌عنوان شورای داوران و حجت‌الاسلام والمسلمین محمدعلی رضایی‌اصفهانی، حجت‌الاسلام والمسلمین محمدتقی سبحانی و محمدکاظم شاکر به‌عنوان ناقدان در این جلسه حضور داشتند و ابراهیم دادجو، مدیریت علمی جلسه را بر عهده خواهد داشت. گفتنی است این نشست به صورت ویدئوکنفرانس و با حضور ارائه‌کننده و برخی ناقدان و داوران از شهر قم برگزار گردید. قائمی‌نیا پیشتر نظریه «اعجازشناختی قرآن» را در کرسی‌های آزاداندیشی به نقد و بررسی سپرده بود.

استعاره نقش مهمی در معرفت دینی دارد
در ابتدای این نشست قائمی‌نیا به ارائه این نظریه پرداخته و گفت:‌ پیامد مهم این نظریه تفکیک فضا‌های وجودی و متافیزیکی در فهم و تفسیر قرآن است. در بسیاری از آیات قرآن تفسیر متافیزیکی به عمل آمده است در حالی که آیات وجودی هستند و باید آیات را استعاره‌های دین‌شناختی و وجودی دانست. در ذیل آیه «وَإِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ: و معبود شما معبود يگانه‏‌اى است كه جز او هيچ معبودى نيست [و اوست] بخشايشگر مهربان». (بقره، ۱۶۳) علامه وحدت را تحلیل فلسفی کرده است و معانی وحدت را مورد بررسی قرار داده‌اند. فضای بررسی ایشان متافیزیکی است، اما فضای آیه ناظر بر متن زندگی است. فضای اولیه این آیه وجودی است .در بسیاری از موارد نیز چنین رویکردی دیده می‌شود.

قائمی‌نیا ادامه داد: نظریه استعاره‌شناختی در دهه ۷۰ قرن بیستم مطرح شده است. این نظریه در سیاق رد نظریه ارسطو مطرح شده است. او استعاره را صورتی از زبان می‌داند. شکل اصلی زبان شکل تحت اللفظی و شکل ثانویه استعاره و مجاز است. استعاره تا به امروز معنای ثابتی نزد ما داشته است و حال آنکه این فرآیند زبانی می‌تواند شکل شناختی داشته باشد. نظرات سنتی درخصوص استعاره به شناختی بودن آن اشاره‌هایی دارد اما نظام‌مند نبوده و حدود و ثغورش هم مطرح نیست. در عرفان استعاره بیشتر به رویکرد شناختی و علوم شناختی نزدیک است و این نظریه در سنت ما بدون پیشینه نیست.

وی افزود: استعاره کارکردی زیباشناسانه در ارسطو دارد و ترکیب خاصی از مفاهیم و الفاظ است و نه رویکردی در تفکر. در استعاره شناختی، زبان استعاری می‌شود. استعاره شناختی ادعا می‌کند که استعاره اساس تفکر بشر است و وقتی انسان از فضا‌های مادی به سوی فضای غیرمادی حرکت می‌کند، برای فهم این فضاها استعاره‌ مطرح می‌شود. این تفسیر که مجاز را هم در بر می‌گیرد فرایندی اجتناب‌ناپذیر است. در هنگامی که امری فرامادی می‌بینیم، از مفاهیم مادی آشنا استفاده می‌کنیم، مانند اینکه وی گوییم او مثل شیر شجاع است. این زیبای استعاری زبان را هم زیبا می‌کند. اما باید دانست که زیبایی قرآن مقصود اولیه نیست، بلکه زیبایی پردازش اطلاعات باید مورد توجه واقع شود و زیبایی زبانی پیامد ضروری زیبای تفکر قرآنی است.

قائمی‌نیا تصریح کرد:‌ زبان شعری زیباست چون زبانش زیباست. شاعر حرکتی شناختی انجام می‌دهد. خلاصه نظریه اساس قرار دادن فرایند شناختی در متون دینی و پردازش اطلاعات مفاهیم غیرمادی با مفاهیم مادی است، اگر زبان و گزاره‌های نصوص دینی استعاری‌اند در نتیجه فهم دینی ما نیز استعاری خواهد بود.

این نظریه باید تکمیل شود
در ادامه این نشست رضایی‌اصفهانی به نقد نظریه پرداخته و گفت: این نظریه باید کامل‌تر شود و من در این راستا نکاتی را ارائه خواهم کرد. روش تبیین در این نظریه معلوم نشده است. از سوی دیگر دلیل نظریه بهترین تبیین مطرح شده است در حالی که به نظر می‌رسد نوعی مصادره به مطلوب شده باشد و باید روشن می‌شد که دلایل شما چیست. در خصوص ارجاعات موجود نیز به دو کتاب ارجاع داده شده است که یکی از آن‌ها در اختیار نیست. یکی دیگر از اشکالات عدم تبیین نظریه‌‌ای رقیب و عدم نشان دادن برتری این نظریه بر نظریات رقیب است.

رضایی‌اصفهانی افزود: مشخص نشده مجاز قرآنی عقلی است یا لغوی، برخی در این خصوص مجاز را عقلی و برخی لغوی دانسته‌اند در حالیکه بحث‌های نظریه‌پرداز به این معتقدان به مجاز عقلی نزیدک شده اما این ارتباط تبیین نشده رها شده است.

وی تصریح کرد:‌ گفته‌اید استعاره بودن زبان قرآن را باید شناختی و نه ادبی فهمید. شما در خصوص شناختی بودن استعاره مطالبی را عنوان کرده‌اید اما در خصوص نفی فهم ادبی، تلاشی برای اثبات مدعایتان نکرده‌اید و نمی‌توان به این صورت کلی نفی کرد. شما در جاهای مختلف تعابیری مانند کل قرآن، زبان قرآن و ساختار قرآن را استعاری دانسته‌اید و تصریحا و تلویحا کل قرآن را استعاره دانسته‌اید و این ادعای بحث انگیزی است. برای جلو گیری از ذوقی شدن فهم قرآن در خصوص استفاده از استعاره مفهومی باید حجت روشنی ارائه شود.

این نظریه به صورت جزئی قابل پذیرش است
در ادامه سبحانی به نقد این نظریه پرداخت و گفت: این نظریه و یا هسته اولیه ادعای آن قابل توجه است، اما برای هم‌آوردی با نظریه‌های رقیب باید تکمیل شود. کار آنقدر نو است که می‌توان گفت پختگی بحث علمی را پیدا نکرده است.

وی ادامه داد: در خصوص بررسی نوآوری نظریه، نقدهایی جدی خواهم داشت و در خصوص مدعا نقدهایی دارم. یکی از مولفه‌های این نظریه فرق استعاره ادبی و شناختی است و این مولفه قابل قبول است و بحث استعاره شناختی در ادبیات سنتی ما بیان شده است. مولفه دوم این است که استعاره شناختی ضرورتی در حوزه شناخت و زبان است، این را اگر به صورت موجبه کلیه بفهمیم، نادرست خواهد بود اما به صورت موجبه جزئیه این ادعا درست است. مولفه سوم استعاره شناختی در حوزه اندیشه و شناخت نیز صورت می‌گیرد در حالیکه استعاره ادبی تنها در مقام انتقال به کار برده می‌شود. مولفه دیگر تطبیق این نظریه به متن دینی است . اینجا هم دو ادعا مطرح است که آیا سراسر متن تابع استعاره شناختی است که این دلیل می‌خواهد و یا بخشی از ادعای دینی باید چنین باشد. اینکه وقتی حقیقتی فرامادی بخواهد به زبان مادی بیان شود نیازمند استعاره شناختی خواهد بود، درست است اما در این خصوص نمی‌توان به صورت مطلق سخن گفت.

سبحانی تصریح کرد: نوآوری این نظریه در این جاست که ما یک نظریه جدید را در خصوص مطالعات دینی انطباق می‌دهیم. اما آیا لوازم نظریه استعاره شناختی با اعتقادات دینی قابل جمع است؟ و گره‌گشایی این نظریه قابل قبول است؟ و آیا این نظریه خود تاریکی‌هایی در معرفت قرآنی ایجاد نمی‌کند؟

وی افزود: ما در زبان عادی مشکلی با نظریه نداریم. در استعاره ادبی پذیرفته‌ایم که صاحب استعاره از هر دو سو شناخت دارد و با استعاره اتصالی بین دو حوزه معنایی روی می‌دهد. استعاره شناختی مبتنی بر چه منطق انتقالی به جز تشبیه است؟ زیرا امکان ندارد بدون تشبیه انتقال معنایی داشته باشیم.

نظریه فاقد نوآوری است
در ادامه شاکر به بررسی این نظریه پرداخت. وی با بیان اینکه این نظریه در پرداخت مفهومی ضعف دارد، گفت: این طور نیست که استعاره دو نوع باشد. چنین بیان شده است که برداشت گذشتگان از استعاره درست نبوده است. زمینه‌هایی که مفاهیم بر اساس آن‌ها با استعاره بیان می‌شوند نه تنها مسائل زبانی که ممکن است مسائلی مانند فطرت و ... باشد. برداشت گذشتگان از استعاره سطحی بوده و الا هر دو نوع استعاره تلاش می‌کنند برای فهم یک قلمرو از قلمرو دیگر استفاده کنند.

وی در خصوص نوآوری نظریه گفت: علامه می‌گوید زبان قرآن در حوزه معارف تمثیلی است. نظریه‌پرداز گفته است که کل قرآن استعاری است. علامه تنها حوزه معارف را تمثیلی می‌داند. در حوزه فقه،‌ اخلاق و ... ما زبانی غیر استعاری داریم. آیات مربوط به وضو، ارث، مجازات‌ها و ... نمی‌خواهند ما را از فضایی به فضایی دیگر ببرد. در باب معارف علامه همین حرف را گفته‌اند و آقای قائمی‌نیا باید نوآوری این نظریه را مشخص کنند.

شاکر تصریح کرد: مولف گفته‌ است که زبان قرآن بالاترین استعاره‌مندی را دارد. این حرف بر چه اساسی زده شده است؟ اثبات کردن این ادعاها آسان نیست. همچنین به چالش‌های این نظریه پرداخته نشده است. یکی از این چالش‌ها این است که زبان قرآن با توجه به این نظریه ادبی خواهد بود، همان‌طور که امین خولی و دیگرانی چون نصر حامد، اعتقاد داشته‌اند و در این صورت نمی‌توان فقه و تاریخ از قرآن استخراج کرد.

بررسی این نظریه جلسات بیشتری می‌طلبد
در ادامه این نشست، قائمی‌‎نیا گفت: نکته مشترک دوستان تکمیل شدن نظریه است. برای تشریح خیلی از مفاهیم فرصت کافی در این جلسه وجود نداشت. بنده دلایل زیادی در این خصوص از جمله استفاده از دلایل حوزه عصب‌شناسی ذکر کرده‎‌ام. من معتقد نیستم که قرآن در همه موارد با زبان استعاره سخن گفته است.

وی در خصوص پیشینه نظریه‌اش در ایران گفت: وقتی من کار بر روی این نظریه را آغاز کردم هنوز منابع موجود در این خصوص تالیف نشده بود و من اولین کسی بودم که درباره استعاره مفهومی در ایران نوشته‌ام. خیلی از نظریات که مطرح می‌شود باید تکمیل شود و بررسی این نظریه نیازمند جلسات بیشتری است.

نتیجه این جلسه متعاقبا اعلام خواهد شد
در پایان آیت‌‎الله رشاد با بیان اینکه زمان کافی برای نقد، داوری و دفاعیات نبود، گفت: این پیش اجلاسیه برای برآورد نظریه است و به نظرم این جلسه کافی بود تا چنین برآوردی انجام شود و نتیجه این جلسه متعاقبا اعلام خواهد شد. 
آخرين بروز رساني ( ۲۶ مهر ۱۳۹۵ )
دکتر دینانی: امام حسین(ع) مظهر کامل عقل و عشق است
روزهای بروجرد- دکتر غلامحسین دینانی گفت: امام حسین(ع) مظهر کامل عقل و عشق همراه هم است . اساس عالم بر عقل و عشق استوار است که مظهر کامل آن امام حسین است.

دکتر دینانی در گفت وگو با خبرآنلاین ضمن تاکید بر ابعاد ناشناخته شخصیت  امام سوم شیعیان گفت: به یقین، حضرت سید الشهدا همان طور که مظهر کامل عشق الهی است، مظهر کامل عقل الهی هم هست. اگر عقل الهی نداشت، عشق الهی هم نداشت. عقل و عشق امام حسین(ع) و دیگر اولیای خدا از یکدیگر جدا نیست. عشقش عقلانی بود، زیرا عشق هر عاشقی به اندازه عقل اوست.

وی افزود: انسان هم عقل دارد هم قلب. قلب انسان، عقل او نیست اما قلب زمانی سالم است که بر اساس عقل کار کند. اگر قلب انسان تقاضایی داشت و به مقتضای قلب بودن کارهایی انجام داد که از دایره عقلانیت و از حکم عقل خارج بود، آن کارها خوب نیستند. کلمه قلب در فارسی، همان دل است. قلب یعنی چیزی که منقلب می شود، قلب آدمی هر لحظه دگرگون می شود و ثبات ندارد. بسیار حساس است و دگرگونی های فراوانی در آن اتفاق می افتد. قلب، لطیف ترین بخش وجودی انسان و در حقیقت، بخش اصلی هستی اوست، چه قلب معنوی چه قلب صنوبری.

این استاد فلسفه ادامه داد: این قلب ظاهری همین است که ضربان دارد و گوشت است، اما قلب واقعی همان قلب معنوی و مرکز ادراک و احساسات، و آن خانه خداست. این قلب، حریم خدا و همان دل مومن است و البته دل انسان کامل. کعبه مجاز است و خانه ای است که با گل ساخته شده و البته مقدس، اما خانه حقیقی خداوند، دل مومن است. حدیثی از امام جعفر صادق(ع) است که می گوید: انسان دارای قلب عقول است. عقول صیغه مبالغه عاقل و به معنی بسیار عاقل است، یعنی که قلب عاقل است. بنابراین عقل، با اخساس منافاتی ندارد و چه بسا اگر احساسات انسان با عقل هماهنگ نباشد بسیار زیان بخش خواهد بود.

دکتر دینانی گفت: مردم این گونه می اندیشند که عقل، سرکش است. عقل در مقابل خداوند تسلیم است و در جای خود کار می کند. بعضی دچار این اشتباه می شوند که عقل، متکبر است یا عقلا متکبرند در حالی که انسان بی عقل است که کبر می ورزد. انسان عاقل تکبر ندارد. کسی که به وحدت نامتناهی حق ایمان دارد و با عقلانیتش می فهمد که خداوند، محیط علی الاطلاق است و همه هستی، ظل وجود حق تعالی و پرتو نور خداوند است و احاطه قیوم لایتناهی را درک کرده، چنین کسی چگونه تسلیم نشود؟ تسلیم شدن در برابر حق، حکم عقل است. این طور نیست که نخست دین دار باشیم و بعد عقل پیدا کنیم، بلکه ابتدا باید عاقل بود تا دین دار شد. انسان به مقتضای عقل دین را می پذیرد نه به مقتضای بی عقلی. اگر به مقتضای بی عقلی دین را بپذیرد، دینش ارزشی نخواهد داشت. »

وی افزود: ارزش هر عاشقی به اندازه معرفت اوست. هر چه عاشق، معرفت بیشتری داشته باشد، عشقش لطیف تر است. هر چه در مرتبه پایین تر قرار گیرد، درجه عشقش پایین تر است تا اینکه می رسد به عشق حسی و شهوانی. عشق شهوانی هم به یک معنی عشق است، اما چون معرفت درستی در آن نیست در حد موضوعی شهوانی ارزش دارد. معرفت از خواص عقل است. هر اندازه که مراتب معرفت عاشق، بیشتر باشد، مراتب عشقش، لطیف تر است تا به عشق عالی الهی برسد که این همان هشق امام حسین(ع) است.»
آخرين بروز رساني ( ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ )
آیت الله جوادی آملی: قرآن و دین اگر در اسارت نا اهلان قرار گیرد، کاری از پیش نمی برد
روزهای بروجرد- یکی از سنت های همیشگی حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی و صاحب تفسیر تسنیم، تشریح و تبیین نامه ها و جملات مولای متقیان علی (ع) از کتاب نهج البلاغه می باشدکه پیوسته دارای زیبایی های در فصاحت و بلاغت می باشد .
در این میان نامۀ پنجاه و سوم آن حضرت گرچه خطاب به مالک اشتر نخعی است اما ابعاد تربیت اخلاق فردی و اختماعی بسیار قابل توجهی را مورد توجه قرار داده و انحصاری به آن زمان خاص ندارد و ایشان نیز تأکید خاصی نسبت به این بیانات نورانی حضرت امیر(سلام اله علیه) داشته و نکات بسیار ظریفی را گوشزد نموده اند:

حفظ اصل دین از اوجب واجبات

آیت الله جوادی آملی معتقد است قرآن و دین اگر در اسارت نا اهلان قرار گیرد، کاری از پیش نمی برد. ایشان بیان می دارند: تلاش راهنمایان دینی در آزادی دین از چنگال بدخواهان دین یکی از توجهات آن بزرگواران در طول عمر شریف خود بوده و کرارا نسبت به رهایی آن توصیه نموده ودین اسیر را مانع پیشرفت مبانی اسلام می دانسته اند چنانکه وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) نیز در نامه پنجاه و سوم به مالک اشتر مرقوم داشتند: «فَإِنَّ هذا الدِّیْنَ قَدْ کَانَ أَسِیْراً فِی أَیْدِی الْأَشْرَارِ یُعْمَلُ فِیْهِ بِالْهَوی وَ تُطْلَبُ بِهِ الدُّنْیَا» ما دین اسیری داشتیم که آنرا آزاد کردیم و باید بکوشیم که دیگران این را به اسارت نبرند.

به تعبیر ایشان بیت‌الغزل این عهدنامه این است که آن حضرت فرمودند: مالک! دین که بود، اسلام و قرآن بود، نماز جماعت و نماز جمعه بود لکن این دین اسیر دست حکومت سقفی‌ها و امثال ذلک بود و غدیر را کنار گذاشتند و با سقیفه پیش آمدند.بنابراین قرآنِ اسیر و نمازِ اسیر کاری از پیش نمی ‌برد چرا که این قرآن و آن نماز، مطابق میل هیئت حاکم عمل کرده و هرکس با سلیقه و غرض شخصی دین را تفسیر می کرد که نمونه های آن در مدتی نه چندان دور به چشم خورد و اسارت دین بدست نا اهلان نموّ خاصی پیداکرد. بعنوان مثال نبیّ مکرم اسلام (ص) که در هنگام فتح مکه ، بت ها را شکستند و بمانند حضرت ابراهیم (ع) بت شکن عصر خود بودند، بعد از مدت کوتاهی از رحلت شهادت گونۀ ایشان و در زمان معاویه، تفسیر از دین به آنجا ختم گردید که خلیفۀ مسلمین بتها را که نشکست هیچ، بلکه آنها را مرصّع می نمود و بخاطر جلب سود به کشورهای همسایه نیز صادر می کرد.

کسب تقوا مهمترین عامل بازدارندۀ نفوذ گناه
تقوا که از توصیه های دائمی مولای متقیان (ع) و سپری در برابر هجمه های نافرمانی خداست از دیگر سفارشات آن حضرت در نامۀ خویش به مالک اشتر علی(ع) است. ایشان در بخشی دیگر می فرمایند: ای مالک مهم‌ترین کاری که تو را وادار و هدایت می‌ کند تقوای خداست. تقوا از وقایه است و وقایه یعنی سپر داشتن لذا کسی که سپر در دستش است از اصابت تیر مصون است و هر جا تیری بخواهد بیاید فرد سپرش را بالا می‌ گیرد تا محفوظ ‌شود.

باور به اینکه گناه بمنزله اصابت تیر است را انسان باید جدی بگیرد و طبق بیان استاد اخلاق حوزه، این اصابت فقط تشبیه نیست بلکه در روایات به آن تصریح شده است که: «النظرة سهمٌ مِن سِهام ابلیس»یعنی نگاه به نامحرم تیر مسموم شیطان است، مال حرام ﴿أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾ همین سنخ است ،لذا در قرآن کریم نفرمود رشوه نگیرید فرمود چیزی که پوستتان را می ‌کَند نگیرید. اگر گفته شود که سُحت به چه چیزی می‌ گویند باید گفت: نهالی که تازه سبز شده و می ‌خواهد رشد کند اگر پوستش را بکنید این نهال پس فردا مرده است؛ اِسحات یعنی پوست کندن. فرمود: این رشوه، سُحت است و پوست زندگی شما را می‌کَند، پوست آبروی شما را می ‌کَند. یک وقت می ‌بینید می‌ گویند فلان کس مبتلا شده به اعدام یا به بیست سال زندان که این همان پوست کندن است. اگر کسی رومیزی یا زیرمیزی بگیرد بالأخره پوستش کنده می ‌شود بنابراین حضرت فرمودند: این کار را نکنید ﴿أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾ یعنی همین؛چرا که این نظام، نظام حق است.

وی زوال انسانی را بواسطۀ دست آلودگی به گناه حتمی می داند چنانکه آن حضرت به مالک فرمودند:«وَ ایثارَ طاعَتِهِ وَ وَاتِّبَاعِ مَا أَمَرَ بهِ فِی کِتَابِهِ مِنْ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ الَّتِی لاَ یَسْعَدُ أَحَدٌ إِلاَّ بِاتِّبَاعِهَا»مالک! مبادا دستت آلوده بشود مبادا خودت را با تیر مسموم در معرض زوال قرار بدهی؛ تو را به تقوای خدا امر می‌ کنم . هیچ کس سعادتمند نمی ‌شود مگر طبق رهنمود خدای سبحان. خدا فریضه‌ای و سنّتی دارد که اگر کسی بخواهد از خطر نجات پیدا کند باید به آن فریضه عمل ‌کند و اگر بخواهد به نفع و کمال برتر برسد به سنن او بها می‌ دهد.

شتر چموش غضب و شهوت را کنترل کنید
صاحب تفسیر تسنیم با استناد به ادامۀ نامۀ آن حضرت چنین بیان داشته است: دوری از امیال و هوسهای باطنی و نیز پروراندن آرزوهای پوچ در خیال، انسان را به حیوانی سرکش و افسار گسیخته مبدّل کرده و او را از هدف غایی و رسیدن به تکامل دور می سازد چنانکه آن حضرت به مالک مرقوم داشتند: «وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ» با میل زندگی نکن.

بعضی‌ ها با میل کار می‌ کنند و می‌ گویند من هر چه بخواهم می‌ گویم، هر جا بخواهم می‌روم، هر چه بخواهم می‌ خرم یعنی به میل حرکت می‌کنم؛ انسان ضابطه‌ای دارد حسابی و کتابی دارد، این‌طور نیست که جلویش باز باشد چرا که درباره این گروه خدای سبحان فرمود: ﴿بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾ یعنی او می‌ خواهد جلویش باز باشد که هر فجوری ‌بکند و کسی جلویش را نگیرد لذا چنین آدمی متحرّک بالمیل است نه به اراده، حیوان هم متحرّک به میل است نه به اراده. حضرت امیر(ع) با اشارۀ صریح به این مهم به مالک فرمود: «وَ أَمَرَهُ أَنْ یَکْسِرَ نَفْسَهُ مِنَ الشَّهَوَاتِ وَ یَزَعَهَا عِنْدَ الجَمَحَاتِ» این شتر جموح و چموش و سرکش را که می‌ بینید در درون انسان هم وجود دارد و آن غضب یا شهوت است که جموحی و چموشی دارد لذا حضرت فرمود:«اِعقل و توکّل»،«فَإِنَّ النَّفْسَ أَمَّارَةٌ بالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ اللَّهُ».

منبع: esranews
آخرين بروز رساني ( ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۴ )
یادداشت درباره کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان»: اتوپیای پایان اتوپیا
رضا داوری اردکانی- بسیار متأسفم که نمی‌توانم در مجلس رونمایی کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» اثر گرانمایه دوست و همکار عزیزم آقای دکتر موسی اکرمی شرکت کنم.داوری اردکانی ضرورتی مرا از این حضور که هم مایه خوشوقتی و هم ادای وظیفه بود بازداشت. آقای دکتر اکرمی از استادان صاحبنظر فلسفه است. ایشان تحصیلات عالی خود را در رشته فیزیک آغاز کرده و پس از اخذ فوق لیسانس فیزیک در فلسفه ادامه تحصیل داده است. البته از همان آغاز جوانی اعتنایی هم به تاریخ و فرهنگ و فلسفه و عرفان داشته‌اند و چنانکه به یاد می‌آورم مقاله ای در عرفان نوشتند که مورد تحسین اهل فضل و دانش قرار گرفت. از زمانی هم که به فلسفه رو کردند آثار خوب نوشتند و بعضی کتاب‌های نامداران معاصر را به فارسی خوب برگرداندند. آقای دکتر اکرمی فیزیک خوانده‌اند و ذهن ریاضی و منطقی دارند. در نوشتن هم نظم اهل منطق را رعایت می‌کنند و به فلسفه ای مایل‌اند که در آن از دستاوردهای علم بهره برداری می‌شود.

مع هذا پوزیتیویست نیستند یا لااقل به اثر فلسفه برای تغییر جهان اعتقاد دارند و مخصوصاً فلسفه را در خدمت تحقق عدالت می‌خواهند. من و آقای دکتر اکرمی در این قسمت با هم متفق القولیم اما در مورد هم سنخ دانستن فلسفه با علم و البته در تفسیر سخن مارکس نظرمان متفاوت است. این اختلاف به اصول باز می‌گردد. اختلاف رأی و نظر میان اهل فلسفه یک امر عادی و طبیعی است و مانع دوستی و هم‌سخنی‌شان نمی‌شود. نظر آقای دکتر اکرمی در تفسیر سخن مارکس این است که ابتدا فلسفه‌ای باید باشد تا با آن جهان را بتوان تغییر داد و تغییر باید بر طبق نظر درست صورت گیرد. این سخن به اعتباری درست است. مارکس هم منکر وجود علم و فلسفه نبود اما می‌گفت با فلسفه‌ای که تا کنون بوده است جهان را نمی‌توان تغییر داد و البته اگر به او می‌گفتند اول علم تغییر را باید بنا نهاد و تغییر را بر وفق آن صورت داد، نمی‌پذیرفت. زیرا به نظر او فلسفه را از تغییر جهان جدا نمی‌توان کرد. رویای تغییر جهان چنانکه آقای دکتر اکرمی هم گفته‌اند در تاریخ فلسفه به سقراط و افلاطون باز می‌گردد. اما افلاطون و افلاطونیان این تغییر را برای برقراری یک نظام مدنی مثالی ثابت شبیه به نظام موجودات می‌خواستند. آن‌ها می‌خواستند از تغییر بگریزند و جهان مصون از تغییر و تغیّر می‌خواستند.

تا زمانی که علم، علم مطابقت با موجودات بود از علم برای تغییر بیش از این کاری نمی‌آمد. فلسفه‌ای که مارکس می‌گفت علم تغییر بود نه علم ثابت مطابق با موجودات یعنی علمی صرفاً برای تغییر نبود بلکه با تغییر مناسبت داشت افلاطون می‌خواست از تغییر بگذرد و به ثبات برسد اما مارکس تغییر را اثبات می‌کرد. از زمان فرانسیس بیکن و دکارت این اندیشه پدید آمد که علم، علم قدرت است. کانت و هگل و مارکس طرح بیکن و دکارت را پیش بردند و به نهایت رساندند آن‌ها عقل را نه صرف عقل شناسنده بلکه عقل کارساز و دگرگون کننده و تاریخی دانستند. کانت از نظر هیوم که می‌گفت ما از نسبت میان علم و معلوم بی‌خبریم گذشت و تکلیف علم را معین کرد به‌نظر او علم مرکب از صورت و ماده است. ماده علم از خارج اخذ می‌شود و صورت آن را فاهمه افاده می‌کند. او البته از علم ساخته و پرداخته و چگونگی ساخته شدنش گفت اما به صراحت علم را سازنده ندانست الّا اینکه پیشرفت را به عقل و فاهمه بازگرداند. اما هگل فلسفه را مظهر تحقق تام و تمام روان مطلق دانست. مارکس به آنچه کانت و هگل گفته بودند صورت تاریخی اجتماعی صریح داد.

او در عبارت «فیلسوفان جهان را تعبیر کرده‌اند اما مساله، مساله تغییر جهان است»، وظیفه دیگری برای فلسفه قائل شد و مخصوصاً در این عبارت یک دوران بالنسبه طولانی فلسفه را پایان یافته دانست و گفت که فلسفه خودآگاهی و علم تغییر جهان است نه علمی که به کار تعبیر و گزارش جهان می‌خورد. در نظر مارکس تقدم فلسفه و تغییر مطرح نبود که بگوییم آیا بدون علم تغییر امکان دارد یا ندارد؟ تقدم و تأخر رتبی و زمانی با دوگانگی مناسبت دارد. اینجا همه چیز به هم ربط دارند و فلسفه به جای اینکه ماهیات ثابت را درک کند، درک تاریخی تغییر است. پس تغییری که مارکس به آن نظر داشت با هر علمی ممکن نمی‌شود و صورت نمی‌گیرد و هر علمی علم تغییر نیست.

مسلماً مارکس نمی‌گفت که بدون علم فیزیک و مکانیک می‌توان جهان را تغییر داد اما می‌گفت که این علوم باید در یک طرح کلی کار خود را انجام دهند. فیلسوفان باید به تغییر بیندیشند و طرح تغییر جهان را در اندازند. نکته خارق اجتماعی بگویم بیکن و دکارت و کانت و هگل و مارکس همگی مثل اشعری و اشعری‌مآبهای ما اراده و عمل را بر علم و نظر مقدم می‌دانستند. با این تفاوت که اشعری از اراده الهی می‌گفت اما اینان از اراده، اراده انسانی مراد می‌کردند. عبارت مارکس بیان این تقدم است به شرط اینکه تقدم را تقدم زمانی ندانیم و نگوییم تا علم حاصل نشود از تغییر چیزی نمی‌توان گفت زیرا این اراده به تغییر است که تکلیف علم را معین می‌کند.

غایتی که مارکس در نظر داشت و اتباع و پیروانش در تحقق آن ناکام ماندند فائق آمدن بر بیگانه‌گشتگی انسان و تأسیس جامعه عدل و برابری بود. ظاهراً دوست و همکار عزیز ما با تلقی مارکس از علم و جهان و انسان و فلسفه موافق نیست اما هنوز به آنچه او طلب کرد و نیافت، نظر دارد و همچنان به ایده‌آل بنیانگذاران تجدد که به تحقق جامعه مرفه و آزاد انسانی و وحدت نوع بشر نظر داشتند می‌اندیشد. او امیدوار است کشور واحدی پدید آید که در آن همه به سرنوشت زمین و هم‌نوعان خود بیندیشند. به نظر دکتر اکرمی تحقق یک جهان عدل و آزادی و تفاهم موقوف به تدوین و پذیرفته شدن و اجرای یک قانون اساسی جامع بر اساس فلسفه‌ای خاص است.

ما نمی‌دانیم این فلسفه خاص چیست و چگونه به وجود می‌آید. ممکن است نوشته‌های آقای دکتر اکرمی را اوتوپیای دورانی بدانیم که در آن پایان اوتوپیا اعلام شده است ولی به هر حال نمی‌توان تعلق خاطر به علم و فلسفه و آزادی و عدالت که در سراسر کتاب ظاهر است تحسین نکرد. من متأسفانه در خوش‌بینی دوست عزیز خود در مورد آینده جهان شریک نیستم. اما اعتقاد او به علم و توجهش به آینده و اهتمامش به ایجاد ارتباط و پیوند میان علم و فلسفه و دین و سیاست را قابل تحسین می‌دانم و ستایش می‌کنم. صاحب‌نظری که همه وقت و همت خود را صرف دانش و دانستن و آموزش و پژوهش می‌کند باید در نظر همه ما محترم باشد. این یادداشت را به قصد ادای احترام بنویسم کاش آنجا بودم و در حضور حاضران به نویسنده کتاب «فلسفه از تعبیر جهان تا تغییر جهان» از بابت خدمتی که به علم و فلسفه کرده است با حضور خود ادای احترام می‌کردم.
آخرين بروز رساني ( ۰۳ اسفند ۱۳۹۳ )
حمله تند امام خمینی به آخوندخراسانی
روزهای بروجرد- یکی از مراجع تقلید گفت: امام راحل وقتی به حرف ناروای صاحب کفایه درباره تحریف قرآن رسید، همانطور که درانقلاب حمله می‌کرد، به آخوندخراسانی هم حمله کرد،نه آن طور که یک مرجعی به مرجع دیگری اشکال کند.

به گزارش مهر، آیت‌الله العظمی عبدالله جوادی آملی در اختتامیه بیستمین جشنواره قرآن و حدیث جامعه المصطفی العالمیه اظهار کرد: ما در فرصتی هستیم که ندای اسلام به برکت خون‌های پاک شهدا به جهان عرض می‌شود.

وی گفت: عرضه کردن اسلام چهار عنصر محوری دارد که تاکنون این عناصر چهارگانه را از ما ربودند و جامعه‌ای که خلع سلاح شود جزء اینکه پیرو غرب یا شرق باشد چاره‌ای ندارد. مفسر بزرگ قرآن کریم این چهار عنصر را در دو منبع تولید شامل صراط (قرآن و عترت) و سراج (عقل و نقل) بیان کرد و افزود: امتی که راه و مهندسی راه (صراط) و چراغ و شعله چراغ (سراج) را از او بگیرند ناچار است تسلیم بشود.

این مرجع تقلید اضافه کرد: در بین عالمان و عاقلان تلاش و کوشش زیادی شده تا آن دو راه و مهندسی آن دو را به جای اولش برگردانند و این دو چراغ را روشن نگه بدارند و هم دو راه را تسطیح کنند و هم فتیله این دو چراغ را بالا بکشند.

آیت‌الله جوادی آملی با بیان اینکه در قرآن کریم بیش از ۳۰۰ بار از یعقلون، یتفکرون، یعلمون و واژه‌هایی از این دست ذکر شده، اظهار کرد: در بحران‌هایی که هم جلوی هندسه و مهندسی صراط را گرفتند، هم جلوی شعله‌ور شدن چراغ را گرفتند، از هر عالم و عاقل و فرهیخته و دانشمندی کار ساخته نیست.

حضرت امام قائم به عقل و علم بود
وی گفت: اینکه قرآن کریم بیش از ۳۰۰ بار یعقلون، یتفکرون، یعلمون و... را ذکر کرد برای حل بحران‌های جمعی و سیاسی فرمود یک گروه می‌تواند مشکل را حل کند و آن «لقوم یعقلون» و «لقوم یعلمون» است. ما قوم عقل مثل قوم عرب یا عجم یا شرقی و غربی نداریم؛ قوم عقل یعنی قائم به عقل مثل «روح‌الله»، قائم به علم مثل «روح‌الله».

استاد برجسته حوزه تاکید کرد: از هر عالمی ساخته نیست که یک فرمان صادر کند که هزاران شهید، کشور را روح ببخشند؛ از قائم به عقل و قائم به علم لازم است. آن که قائم به عقل است، مثل روح‌الله توان این را دارد که ایران را کعبه کند و جامعه المصطفی به دور این کعبه طواف کند.

وی با بیان اینکه یک امام راحل می‌طلبد که گروه خونش علم و عقل باشد، اظهار کرد: اگر وجود مبارک حضرت بقیه‌الله(عج) جهان را عادل می‌کند، نه چون عالم و معصوم است، بلکه چون قائم به عصمت است. آنکه بتواند جهان را به عقل و علم دعوت کند باید خود قائم به عصمت و عقل و عدل باشد.

آیت‌الله جوادی آملی افزود: اگر کسی قائم به عقل و قائم به عدل بود، لقوم یعقلون و لقوم یعلمون است و توان این را دارد بحران‌ها را رهبری کند، بحران و موج بیافریند و موج سواری کند و اقیانوس را بپیماید.

وی تصریح کرد: اکنون که شما می‌بینید جامعه المصطفی پنجره‌ای از حوزه به جهان شد برای این است که راه روح الله را خوب طی کرد.

این مرجع تقلید گفت: درست است که سرمایه داران هم مورد لطف خدا قرار می‌گیرند ولی محور اصلی کعبه پابرهنه‌ها و مردم محروم هستند. آنکه قبله را حفظ می‌کند پابرهنه است.

وی ادامه داد: اگر نامه مقام معظم رهبری به جوانان غرب رفت از همین راه است. اگر آن بزرگوار جامعه را به این سمت دعوت کرد، چون خودش قائم به عقل بود فهمید که قیام به عقل و عدل به پابرهنگان است.

آیت‌الله جوادی آملی تاکید کرد: هواپیمانشین را هم کعبه می‌پذیرد ولی از او کاری ساخته نیست. او توان ایستادگی در برابر داعش را ندارد، این پابرهنه است که اهل مبارزه است و در برابر داعش می ایستد.

عقل فقط صراط را تشخیص می‌دهد
استاد برجسته حوزه با تشریح عناصر چهارگانه اظهار کرد: راه رسیدن به حقیقت به مهندسی خداست. مهندسی در جهان هستی نیست مگر خدا و سراجی در جهان نیست مگر شریعت و دین.

وی گفت: عقل چراغ است و فقط راه را می‌بیند. دین که صراط و راه سعادت است مال خداست و خدا به وسیله وحی، انبیاء و اولیای الهی و معصومان را آگاه می‌کند.

آیت‌الله جوادی آملی با بیان اینکه از طریق قرآن و عترت می‌توانیم دین را بشناسیم، تصریح کرد: عترت، عصمت و ولایت همتای با قرآن است و مهندس این صراط هم الله است، بنابراین از عقل هیچ کاری جز تشخیص صراط ساخته نیست.

نقد جدی حضرت امام به حرف آخوند خراسانی درباره تحریف قرآن
مفسر بزرگ قرآن کریم با تشریح تلاش‌هایی که برای تضعیف این عناصر چهارگانه شده، گفت: در عصر جاهلی به صراط و عترت یا گفتند سحر، شعبده و جادو است یا گفتند دیوانه است. اگر رسول بود معاذالله گفتند مجنون است و اگر قرآن و وحی بود گفتند سحر و جادو و فریب و دروغ است.

وی اضافه کرد: بعد از اسلام هم متاسفانه عده‌ای به آسیاب دشمن آب ریختند و ندانسته گفتند قرآن تحریف شد. وقتی قرآن تحریف شد از مدار استدلال می‌افتد. آیت‌الله جوادی آملی اضافه کرد: امام راحل در کمال ادب و متانت حرف‌های مرحوم آخوند خراسانی و سایر بزرگواران را نقد می‌کرد ولی وقتی به حرف ناروای صاحب کفایه درباره تحریف قرآن رسید، همان طور که در انقلاب حمله می‌کرد، به آخوند خراسانی هم حمله کرد، نه آن طور که یک مرجعی به مرجع دیگری اشکال می‌کند.

وی با بیان اینکه کسی که گفته این کتاب را فرستادم و حفظ می‌کنم، مگر اجازه می‌دهد ذره‌ای به این قرآن آسیب ببیند، اضافه کرد: شما با این حرف (منظور آخوند خراسانی) قرآن را آنچنان از صحنه بیرون کردید که از مدار حجیت انداختید و قابل استدلال نیست.

آیت‌الله جوادی آملی معتقد است که در اصول، مطلبی نیست که به قرآن تکیه کند، بلکه تبرکا دو آیه را نقل می‌کند برای اینکه اذهان جلب شود وگرنه مرحوم آخوند خراسانی حجیت قرآن را قبول ندارد.

وی گفت: ممکن است در جامعه المصطفی کسی از غرب یا شرق آمده باشد و در تمام مدت عمر قرآن را ندیده باشد ولی در اصول متخصص باشد، این درد ماست.

وظیفه حوزه در ارتقای جایگاه قرآن و عترت
استاد درس خارج حوزه تاکید کرد: عترت معصومان که همتای قرآن بودند را یا زندانی کردند، یا شهید و یا مسموم. یعنی دو مهندس را از ما گرفتند و فقط چراغ مانده بود، ولی آمدند مختصر شعله‌ای که عقل داشت، این فتیله را پایین کشیدند و گفتند عقل حسن و قبح را درک نمی‌کند. فقط در بین امور چهارگانه روایت مانده که یک قرن و اندی نقل روایت ممنوع بود. وقتی مطمئن شدند رسانه‌ها در اختیارشان است نقل را باز داشتند و گزارشگر و خبر جذب کردند.

مفسر قرآن کریم با اشاره به تلاش مرحوم علامه عسکری در معرفی ۱۵۰ راوی جعل شده اظهار کرد: اگر معاذالله قرآن تحریف شده باشد، اگر ذوات قدسی ما شربت شهادت نوشیده باشند، اگر فتیله عقل را پایین کشیده باشد و عقل، حسن و قبح را درک نکرده باشد، فقط می‌ماند خبر که رسانه‌ها هم در اختیار آنهاست. وقتی همه راه‌ها بسته شد و فقط رسانه وجود داشت و رسانه هم در اختیار اموی و مروانی و عباسی بود، بازار جعل رواج پیدا می‌کند.

به اعتقاد این مرجع تقلید، وظیفه جامعه المصطفی العالمیه و حوزه‌های علمیه و جامعه اسلامی شرق و غرب این است که قرآن و عترت را به جایگاه اصلی خودشان برسانند.

بر تک تک علما واجب است که ارث خودشان را حفظ کنند
آیت‌الله جوادی آملی با اشاره به روایت «العلما ورثه الانبیاء» اظهار کرد: به ما گفتند شما وارث انبیا هستید، بنابراین باید اینها را حفظ کنیم و بر تک تک شما واجب است که ارث خودتان (العلما ورثه الانبیاء) را حفظ کنید.

به اعتقاد این مرجع تقلید، وظیفه حوزه‌های علمیه این است که قرآن را به عنوان محور اصلی در نظر بگیرند و عترت، ولایت، معجزه، عصمت و ولایت (که همتای قرآن هستند) را به عنوان صراط بررسی کنند، عقل و بحران عقلی و استدلال عقلی را به عنوان چراغ متقن کنند، نقل را در کنار عقل ارزیابی کنند، فتیله‌ها را بالا بکشند تا انسان‌هایی که از شرق و غرب به اینجا آمده‌اند با دست پر برگردند.

آیت‌الله جوادی آملی با بیان اینکه این کعبه (جامعه المصطفی) می‌تواند مطاف و قبله همه باشد، تصریح کرد: اگر نامه رهبری برای جوانان بود نه برای مستکبران و دولتمردان، از همین راه است و اگر راه‌های دیگر را طی کردند در همین راستاست.
آخرين بروز رساني ( ۱۶ بهمن ۱۳۹۳ )
آیت‌الله جوادی آملی: اگرعقل زندانی شود داعش به وجود می‌آید/ برخی از آنها فکر می کنند برای خدا می جنگند

روزهای بروجرد- آیت‌الله عبدالله جوادی آملی، در سومین اجلاسیه مجمع عمومی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با بیان بیان اهمیت جایگاه علم کلام گفت: علم کلام قدرت و رسالت حفظ موقعیت خود و بازگرداندن حقوق و سنت از دست رفته و غارت شده را به صاحبان اصلی خود دارد و وقتی سقیفه غدیر را کنار زد این یک امر سیاسی بود، ولی عقلای قوم فهمیدند که عصمت امام را چه کنند، تنها مسأله غارت امامت در سقیفه نبود، آن روز سیاسیون این کار را کردند؛ ولی کم کم این مطلب بیان شد که آیا امامت امر الناس است یا امر الله؛ اگر الهی است پس شورا بودن را چه کار باید کرد و نخستین کسی که گفت امامت تنها حکومت و زمام‌داری عادی نیست، بلکه عهدالله و امرالله است، حضرت فاطمه زهرا(س) بود که نگذاشتند که عهدالله به عهدالناس تبدیل شود، اکنون وقتی سخن می‌گویند امامت را در انتها بیان می‌کنند، آنها تنها به غدیر نتاختند بلکه به امامت، قرآن و کلام تاختند و کم کاری نکردند.

مفسر برجسته قرآن کریم ادامه داد: در روایت آمده کسی که امام زمان خود را نشناسد به جاهلیت مرده است، تنها موضوع فدک نبود، فدک یک مالی بود، صدیقه کبری به خاطر یک تکه باغ در مسجد سخنرانی نکردند؛ ایشان برای این‌که اسلام را به جاهلیت تبدیل کرده بودند، امر الله را به امر الناس تبدیل کرده بودند، کلام را غارت کرده‌ بودند، از کلام گرفته و به فقه داده بودند سخنرانی کردند.

آیت‌الله جوادی آملی با بیان این‌که امامت یک مسأله کلامی است، گفت: اگر صدها نفر همانند امینی و شهریار داشتیم وضع کلام این گونه نمی‌شد؛ اینها آمدند عصمت را انکار کردند، ولی دیدند که ادله عقلیه نسبت به این موضوع نیاز دارد، عصمت را وقتی انکار کردند مدت‌ها راحت بودند، ولی دیدند که اشارات عقلی می‌آید؛ از این‌رو آمدند و یک سقیفه دیگر تشکیل دادند، عقل را انکار کردند و کار را به دست نقل دادند و اینها عقل را به زنجیر کشیدند و کار را به دست نقل دادند و ناقل جعل کردند؛ عقل شرقی و غربی ندارد، عقل وقتی در جای همانند سقیفه به غارت رفت، زنجیر شد و از غدیر در آوردند، تعزیه گردان نقل شد؛ در این صورت بود که هم نقل و هم ناقل جعل شد.

مفسر برجسته قرآن کریم گفت: وقتی غدیر عقلانی به سقیفه نقلی تبدیل شود، هر روز نقل و ناقل جعل می‌شود، سقیفه عصمت را از صحنه بیرون کرد، عقل را کنار زد و موضوع امامت را یک موضوع فقهی قرار داد؛ وقتی دیدند با نقل نمی‌توانند همه موضوعات را پاسخ بدهند عصمت و عقل را پذیرفتند و گفتند که سخن یک امت درست است، یعنی امت را به جای امام قرار داده و بر آن عصمت بیان کردند. وی افزود: اینها اجماع را بالا برده و در ردیف قرآن و سنت قرار دادند، بر همه ما واجب است که گوش اجماع را گرفته و پایین بیاوریم، دست عقل را گرفته و بالا ببریم، اجماع دلیل است نه منبع، نباید اجماع را در ردیف سنت و کتاب قرار داد؛ کلام؛ فقه و اصول را بیان می‌کند؛ جایگاه اهل‌بیت(ع) را بیان می‌کند.

استاد اخلاق حوزه علمیه قم گفت: عقل را باید زیر نقل قرار داد؛ عقل در برابر نقل است، عقل سراج است نه صراط؛ نباید گفت که عقل همانند سنت و کتاب است، عقل تنها می‌فهمد و چراغ است، سراج را نمی‌توان در برابر صراط قرار داد؛ عقل چراغ است و چراغ تنها می‌فهمد، هیچ حکم شرعی از عقل ساخته نیست؛ علم کلام غارت شد نتوانست به فقه و اصول ما حیثیت بدهد.
او ادامه داد: عقل در ردیف چراغ است، منابع حجت است و منبع نیز قرآن و سنت است؛ چیزی که صادرات و واردات را مراقبت می‌کند، کلام است و اجازه نمی‌دهد که اجماع در کنار سنت و کتاب قرار گیرد؛‌ امام رضا(ع) در کلام نقش بسیار اساسی داشتند و ایران مرده را زنده کردند.

آیت‌الله جوادی آملی گفت: امام همانند ستاره‌ای است که دست احدی به آن نمی‌رسد، با برگزاری نشست و سقیفه مگر می‌شود امامت را شناخت؛ تنها کلام است که می‌تواند آبروی حوزه را حفظ کند، کلام است که می‌تواند حیثیت اصول را حفظ کند، بحث‌های کلامی نفس‌گیر است و شما اساتید باید کتاب‌های در حد سطح علمی طلاب تألیف کنید، حوزه به سبب اهل‌بیت(ع) زنده است و خدا را شاکر باشیم که در کمال شکوه و عظمت، حوزه بالندگی خود را دارد و در این زمینه اساتید بسیار خوبی وجود دارند؛ اساتید برجسته فقه و اصول زیادی داریم و امیدواریم که اساتید برجسته کلام را نیز داشته باشیم.

این مرجع تقلید گفت: علم کلام این قدرت را دارد که خود را ثابت کند، عقل را از زندان در آورده و سر جای خودش بنشاند، اولین حرف عقل این است که امامت لازم است، دومین حرفش این است که امام باید معصوم باشد، سومین حرف آن این است که عصمت و امامت امر‌الله است و چهارمین حرفش این است که ثابت شده جز اهل‌بیت(ع) کسی معصوم نیست و در این صورت است که اصول حیثیت خود را پیدا می‌کند؛ نقل بازار آشفته دارد و اگر عقل زندانی شود حادثه‌ای آن روز به نام سقیفه و امروز به نام داعش پیدا می‌شود، کلام خود؛ اصول، فقه، غدیر را زنده می‌کند

آخرين بروز رساني ( ۱۸ دي ۱۳۹۳ )
آخرین ساعات حیات پیامبر گرامی اسلام به روایت زرین کوب
روزهای بروجرد- در میان کتاب های بسیاری که درباره پیامبر گرامی اسلام و زندگی نامه ایشان نوشته و منتشر شده شاید در کمتر کتابی مانند «بامداد اسلام» به قلم دکتر عبدالحسین زرین کوب (انتشارات امیرکبیر وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) به ظرایف تاریخی اشاره شده و استناد به آن مورد وثوق همه باشد زیرا قدر مشترک چند کتاب معتبر تاریخی را با نثر شیرین پارسی بازگفته است.

به بهانه سالروز ارتحال حضرت محمد (ص)- که پس از 1400 سال همچنان بیش از یک میلیارد انسان نامش را عاشقانه بر زبان می آورند و دیگران نیز در صورت آشنایی با احترام یاد می کنند و بیش از هر شخصیت مذهبی تاریخ بشر لحظه لحظه زندگی او در تاریخ ثبت شده- بخشی از فصل « بیماری و مرگ» بامداد اسلام از منظر تاریخ و بی هیچ تعصب مذهبی و مسلمانی خواندنی است:

....بیماری پیغمبر اندک اندک رو به شدت نهاد: تب و سردرد. قوای او نیز در این زمان تدریجا به کاستی می رفت؛ موهایش سپیدی گرفته و قامتش به خمی گراییده بود. پیش از وقت، پیری به سراغش آمده بود و البته مرارت های گذشته او آن مایه بود که پیش از وقت، وی را پیر کند. در این هنگام با آسایش و رضایتی که از حُسن ختام رسالت خویش داشت بی دغدغه و بی تزلزل، تن به مرگ داد.

حرم پیامبر اکرم(ص) - روزهای بروجرد
در آغاز بیماری به رسم همیشه به نوبت در خانه زن های خویش به سر می برد. زن های وی در این دوران 9تن می شدندکه جز عایشه همه پیش از ازدواج [با پیامبر] بیوه شده بودند.  از آن جمله سوده دختر زمعه و ام حبیبه دختر ابی سفیان که شوهران شان در مهاجرت حبشه نصرانی شده و مرده بودند. صفیه و میمونه پیش از وی دو بار شوهر کرده بودند. جویریه و حفصه نیز وقتی به خانه پیغمبر می آمدند بیوه بودند.

ام سلمه نخست زن ابو سلمه خویشاوند و صحابی پیغمبر بود و چون او وفات یافت محمد –ص- زنش را به سرپرستی گرفت. زینب بنت حبش هم در آغاز درحباله [عقد نکاح] زید بن حارثه پسر خوانده پیغمبر بود و ازدواج با او که در قرآن نیز به آن اشارت رفته است، منشاء حکمی شد در باب مساله زنان پسر خواندگان. محبوب ترین زنان پیغمبر [بعد از خدیجه] عایشه بود؛ دختر ابوبکر که در هنگام وفات پیغمبر 18 ساله بود و دختری 9 ساله بودکه به خانه وی آمد.... پیغمبر در خانه میمونه بیمار شد و با اذن و رضایت دیگر زنان در خانه عایشه بستری شد.....

پیغمبر در تب داغی می سوخت چنان که از شدت حرارت کسی دست بر دست وی نمی توانست نهاد. ظرف آبی کنار بسترش بود که گاه از آن به صورت خویش می زد و ناله ای می کرد. فاطمه یگانه فرزندش در نزدیک بستر پدر می گریست. وقتی محمد –ص- بی تابی او را دریافت دختر را پیش خواند و چیزی آهسته در گوش او گفت. فاطمه گریست. پیغمبر دیگر بار او را پیش خواند و باز پنهانی چیزی در گوش او گفت. این بار دختر بخندید. بعدها وقتی عایشه از وی پرسید که آن گریه و خنده چه بود، گفت: آن روز پدرم اول به من گفت که می میرد و من از درد گریستم. بعد گفت که تو هم به زودی به من می پیوندی و من از شادی خندیدم.

بدین گونه بیماری پیغمبر شدت یافت. آخرین روز اما در حالش اندکی بهبودی پدید آمد. مردم شادمان شدند و گمان کردند که از بیماری برخاسته است. ... این بهبود اما ظاهری و بی دوام بود. پیغمبر باز در صدد برآمد که به مسجد برود و نتوانست. نزد عایشه بازگشت و به بستر افتاد. زن، سرش را در کنار گرفت و پیغمبر محتضرانه دعایی چند خواند. پس از آن ساکت شد و گویی به خواب رفت. هنوز ظهر نشده بود که حرکتی خفیف کرد. بر پیشانی اش عرق نشست و نفسی کشید. آخرین کلماتی که گفت اینها بود: بل الرفیق الاعلی/ بل آن یار برترین....

پس از آن خاموشی گزید و سرش بر سینه عایشه افتاد... و عایشه آن را بر بالش نهاد تا بر خیزد و با دیگر زن ها بر مرگش شیوه کند.

وفات محمد در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاد به سال یازدهم هجرت. قولی هم هست که 28 ماه صفر بود. اقوال دیگر نیز گفته اند که ضعیف است. هنگام وفات 63 سال داشت و جز فاطمه از وی فرزندی نماند. پسرش ابراهیم که از یک کنیزک مصری - ماریه قبطیه - یافته بود و هنوز دو سالش به پایان نیامده بود که درگذشت و پیغمبر نیز بعد از او یک سالی بیش نزیست. دو دختر دیگرش که به نوبت در حباله عثمان درآمدند پیش از پدر از جهان رفته بودند.

چون پسران خدیجه نیز هم در کودکی فرو شده بودند جز فاطمه ع/ و فرزندان وی از محمد هیچ کس در جهان باقی ماند. کسان دیگرش عبارت بودند از عمش با فرزندان او و همچنین فرزندان ابوطالب: علی [ع] و عقیل. اما علی در حقیقت هم پسر عم وی بود و هم دامادش و هم بر خلاف عباس در اسلام سابقه قدیم داشت. علی بن ابی طالب [علیه السلام]، اسامه بن زید، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس و شقران غلام محمد در غسل و کفن او را یاری کردند. پس از آن چند روزی بر وی نماز گزارده شد. مردم می آمدند و دسته دسته بر وی نماز می خواندند. بعد هم جنازه مقدس را در خانه او و عایشه دفن کردند.

در وصف سیما و بالای محمد-ص-

پیشانی یی بلند داشت و دست و پای درشت. میانه بالا بود و فراخ شانه. رنگی روشن داشت آمیخته به سرخی و چشمانی سیاه و گشاده با مژه های پرمو. موی سرش غالبا تا بناگوش و به روایتی تا شانه ریخته بود. ریشی داشت انبوه که در نزدیک چانه و بنا گوش به سپیدی گراییده بود.

 لباسش بیشتر دو پاره بود که یکی را بر میان می بست و آن دیگر را بر دوش می افکند. گاه نیز پیرهن می پوشد و می گویند پیرهن را دوست می داشت. بعضی اوقات عمامه بر سر می نهاد و گاه قلنسوه [نوعی کلاه خانگی].  سر را کمتر بالا می گرفت و بیشتر به زمین می نگریست. نه کم سخن بود و نه پرگو.

خنده اش هم مختصر بود و به تبسم می مانست. هرگز با تمام دهان نمی خندید. شیرین سخن بود و در آوازش کمی گرفتگی داشت. در هنگام خشم روی خویش برمی گاشت [برمی گرداند] و در وقت راه رفتن مثل آن بود که از صخره کنده می شود یا چون آبی بود که از کوه فرود آید.

به شست و شو و خوش بویی و پاکیزگی علاقه تمام داشت و در این کار چنان بود که غالبا در هر جا که می گذشت پیش از آن که خودش دیده شود آمدنش را از بوی خوشی که همواره با حضور او همراه بود می دانستند. با این همه در غایت سادگی می زیست. روی زمین می نشست و روی زمین غذا می خورد. در بازارها راه می رفت. عبا بر تن می کرد و با بینوایان می نشست.

می گفت من بنده ام و مثل بنده می نوشم. در معاشرت مهربان و در غذا ساده و قانع بود. با این همه پرهیز رهبانان را دوست نمی داشت. وقتی چند تن از یاران پیش از او سخن از زهد و پرهیز خویش می گفتند. یکی گفت: من زن نگرفته ام. دیگری گفت: من گوشت نمی خورم. سومی افزود که من بر زمین خشک می خوابم و چهارمی گفت من پیوسته روزه دارم و محمد گفت: من اما هم روزه می گیرم و هم می خورم. هم شب زنده داری می کنم و هم می خوابم و زن هم دارم و هر که ازسنت من پیروی نکند از من نیست...

-------------------------------------------------

 *کلمات داخل کروشه[] در متن اصلی کتاب نیست و بیشتر برای معنی واژه های کمتر مصطلح آورده شده اند.  

- کتاب "بامداد اسلام" نوشته عبدالحسین زرین کوب - انتشارات امیرکبیر (وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی)  
آخرين بروز رساني ( ۲۹ آذر ۱۳۹۳ )
لذات فلسفه
روزهای بروجرد- در دوران باستان ارسطو به وضوح اعلام کرد: «فضیلت پاداش فضیلت است.» دو هزار سال پس از او اسپینوزا فریاد زد: «سعادت پاداش فضیلت نیست بلکه خود آن است. جلوگیری از شهوات باعث نمی‌شود که به سعادت برسیم بلکه درک لذت سعادت است که باعث می‌شود از شهواتمان جلوگیری کنیم.» در طول فاصله دوهزارساله میان این دو فیلسوف نیز سخن سایر فیلسوفان در باب اخلاق همین بود؛ اصالت فضیلت. در دوره مدرن، طرح دیدگاه‌های دیگری در حوزه اخلاق باعث رانده شدن فضیلت به حاشیه شد. پس از یک سیطره دویست‌ساله در نیمه دوم قرن بیستم دوباره اخلاق فضیلت احیا شد و فیلسوفان بزرگی توجه خود را معطوف به آن کردند و از اهمیت، ضرورت، استحکام و نجات‌بخشی آن سخن‌ها گفتند.

فیلسوفانی همچون الیزابت آنسکوم، فیلیپا فوت، آیریس مرداک، مارتا نوسباوم، روزاینی هرتس هرت، كارا دایاموند، مایکل استاک رو، هرکدام به نحوی و از زاویه‌ای به آن پرداختند. تا اینکه در سال ۱۹۸۱ مک اینتایر کتاب «در پی فضیلت» را منتشر کرد. این کتاب در غرب غوغا، بل طوفانی به پا کرد؛ دفاعی جانانه و قدرتمند از فضیلت‌گرایی و نقد و حمله‌ای کوبنده نسبت به سایر مکاتب اخلاقی رایج در غرب. این اثر متجاوز از ۶۰ بار تجدید چاپ شد. این خود به‌تنهایی اقبال وسیع به این کتاب را به‌خوبی نشان می‌دهد.(۱) از آن زمان به بعد کتاب‌ها و مقالات بی‌شماری در مورد اخلاق فضیلت منتشر شد و بحث‌های بسیار متنوعی در این زمینه شکل گرفت که روزبه‌روز هم بر دامنه آن‌ها افزوده می‌شود. امروزه هیچ کتابی در حوزه فلسفه اخلاق نیست مگر اینکه بخشی را به اخلاق فضیلت اختصاص دهد. می‌توان کتاب رساله‌ای کوچک در باب فضیلت‌های بزرگ را نیز در ادامه همین اقبال و گرایش به اخلاق فضیلت ملاحظه کرد.

خوشبختانه این کتاب به‌هیچ‌وجه به سبک و سیاق خشک و سخت و پیچیده سایر کتاب‌های فلسفه اخلاق نیست. لذا مخاطب آن فقط متخصصان فلسفه نیستند؛ بلکه عموم افراد فرهیخته و طیف وسیعی از علاقه‌مندان به مباحث اخلاقی و فرهنگی. نویسنده هم در مقدمه خود این مطلب را تذکر می‌دهد که این رساله برای اخلاق عملی و اخلاق زنده است و نه صرفاً برای اخلاق نظری و نظریه‌پردازی چراکه در اخلاق چیزی مهم‌تر از عمل کردن به اخلاق و اخلاقی زیستن نیست. این مطلب اصلاً به این معنا نیست که سطح مطالب آن پایین و کلیشه‌ای باشد؛ به‌هیچ‌وجه. بلکه کاملاً برعکس، کتاب سرشار از مباحث و تحلیل‌های اخلاقی عمیق و دقیق است. بدون اغراق صفحه‌ای از کتاب نیست که حاوی مطلبی ژرف یا نکته‌ای نغز نباشد. همچنین به آراء و کلمات سایر اندیشمندان توجه کافی شده است. از دوران باستان تا دوره معاصر فیلسوفی نیست که از او، سخنان یا نظریات او ذکری به میان نیامده باشد. حتی کسانی چون وودی آلن، سیمون وی، لارشفوکو، نویسندگان مشهور و شاعران نامدار نیز از قلم نیفتاده‌اند. البته در کنار همه این موارد نویسنده از آوردن نمونه‌های واقعی و مثال‌های روشنگر نیز غافل نبوده است.

آندره کنت-اسپونویل استاد بنام فلسفه در دانشگاه سوربن پاریس است. او این اثر را در سال ۱۹۹۵ به رشته تحریر درآورد و در سال بعد جایزه آکادمی فرانسه را به خاطر آن دریافت کرد. کتاب او تقریباً به همه زبان‌های دنیا ترجمه شده است و از کتاب‌های پرفروش جهان غرب (Bestseller) است. وجود چنین کتاب‌هایی در فضای فکری و فرهنگی جامعه ما - به دلیل بحران اخلاقی- بسیار لازم، ضروری و مفید است.

اخلاق یعنی تفکر اخلاقی و تا وقتی‌که درک و فهم افراد جامعه اخلاقی نباشد در مقام عمل و رفتار نیز اتفاقی رخ نمی‌دهد و اوضاع بسامان نخواهد شد. البته در طرف مقابل هم برخی می‌گویند دقت‌های فلسفی و باریک‌بینی‌های آن به درد زندگی نمی‌خورد و باعث می‌شود انسان از واقعیت فاصله بگیرد؛ اما این کتاب خلاف این مطلب را نشان می‌دهد. در اینجا می‌بینیم که چگونه تأملات فلسفی در باب مقولات اخلاقی توجه ما را نسبت به واقعیات آن‌ها و زندگی بیشتر و بهتر می‌کند. اتفاقاً عنوان فرعی کتاب «کاربرد فلسفه در زندگی روزمره» است که متأسفانه در ترجمه فارسی نشانی از آن دیده نمی‌شود.

این اثر نه تنها کاربرد فلسفه را در زندگی نشان می‌دهد بلکه خود فلسفه و زندگی را نیز بسیار زیبا و جذاب به تصویر کشیده است. اگر بخواهیم این گفته مشهور سقراط را جدی بگیریم که «زندگی بررسی نشده ارزش زیستن ندارد»، بی‌تردید این کتاب کمک بسیار خوبی برای تأمل در زندگیمان خواهد بود. این رساله به تعبیر نویسنده برای این به رشته نگارش درآمد تا كوشش كنیم دریابیم چه كار باید بكنیم، یا چگونه باید باشیم، یا چگونه باید زندگی كنیم و دست‌کم به نحوی هوشمندانه، از این طریق فاصله‌ای را بسنجیم كه ما را از بایدها و نبایدها جدا می‌سازد؛ عملی ناچیز، عملی ناكافی، ولی عملی ضروری.

مؤلف برای نیل به این مقصود هجده فضیلت را مورد بحث و بررسی قرار داده است که به ترتیب عبارت‌اند از: ادب، وفاداری، دوراندیشی، میانه‌روی، شجاعت، عدالت، بخشندگی، دلسوزی، بخشایش، سپاسگزاری، افتادگی، سادگی، بردباری، پاک‌دامنی، نرم‌دلی، حسن نیت، شوخ‌طبعی و عشق. البته او همه این موارد را در یک حد و به یک اندازه بسط نداده و فصول هجده‌گانه کتاب حجم‌های متفاوتی دارند. به‌طورکلی هر فصل معمولاً ۱۰ تا ۲۰ صفحه را شامل می‌شود و فقط مبحث عشق است که به‌تنهایی ۶۰ صفحه را به خود اختصاص داده است.

اما منظور از فضیلت چیست؟ از نظر نویسنده فضیلت عین نیکی در روح و در واقعیت است. نه نیکی مطلق، نه نیکی فی‌نفسه که کافی است آن را شناخت یا اعمال کرد. نیکی چیزی نیست که در مورد آن به تفکر پرداخته شود، بلکه باید عملی شود. فضیلت چنین است: تلاش برای خوب رفتار کردن، که این خوبی را خودِ این تلاش تعریف می‌کند. فضیلت‌ها ارزش‌های اخلاقی ما هستند که عینیت یافته و محقق شده‌اند. نویسنده بر این باور است که هیچ فایده‌ای ندارد که در اخلاق مدام درباره بدی‌ها و شرارت‌ها و گناهان سخن بگوییم. چنین اخلاقی اخلاق افسردگان و اخلاقی افسرده است. به‌جای آن بهتر است که از فضایل و نیکی‌ها صحبت کنیم. توجه و تأمل به آن‌ها اثر مفید و سازنده‌ای بر حیات اخلاقی ما و جامعه خواهد داشت. پس به همین علت بسیار خوب است که در باب فضیلت‌های بزرگ درسی- هر چند کوچک - فرابگیریم.

حسن ختام این یادداشت چند قطعه کوتاه در باب چند فضیلت است:

۱- افتادگی: افتادگی فضیلت افتاده است؛ که حتی تردید دارد که فضیلت باشد! کسی که به افتادگی خود می‌نازد، به سادگی نشان می‌دهد که فاقد آن است. ... افتادگی خوار شمردن خویش نیست، بلکه در مورد خود، دچار توهم نشدن است. افتادگی، ناآگاهی از آنچه انسان هست نیست، بلکه بیشتر شناخت یا شناسایی همه آن چیزهایی است که انسان نیست.

۲- سپاسگزاری: تشکر کردن، یعنی قسمت کردن با دیگری. این لذتی که من به تو بدهکارم؛ فقط برای من نیست. این شادی، شادی ماست. این خوشبختی، خوشبختی ماست. خودخواه از دریافت کردن شاد می‌گردد. شادی او نیز دارایی او به شمار می‌رود که آن را فقط برای خودش نگه می‌دارد.

۳- عشق: این تمام زندگی، خصوصی یا عمومی، خانوادگی یا حرفه‌ای ماست که ارزش آن به نسبت عشقی است که ما به آن می‌دهیم یا در آن می‌یابیم. چرا خودپرست هستیم، اگر خودمان را دوست نداریم؟ چرا کار خواهیم کرد، اگر عشق به پول، به رفاه یا به کار نداشته باشیم؟ چرا در پی فلسفه باشیم، اگر عشق به فرزانگی نداشته باشیم؟ اگر عشق به فلسفه نبود، به چه دلیل تمام این کتاب‌ها را نوشتم؟ خواننده، تو چرا این کتاب‌ها را می‌خوانی، اگر شریک این یا آن عشقی که در آن‌ها بیان شده است نباشی؟ عشق دستوری نیست، زیرا این عشق است که دستور می‌دهد.

۴- شوخ‌طبعی: برای خندیدن یا گریستن به حد کافی دلیل وجود دارد. ولی کدام برخوردی بهتر است؟ واقعیت این راز را نمی‌گشاید که آیا باید بیشتر خندید یا بیشتر گریست. ولی این بدان معنا نیست که انسان حق انتخاب ندارد، یا این بدان معنا نیست، دست‌کم این انتخاب به ما بستگی دارد. من بیشتر ترجیح می‌دهم بگویم که این امر ما را می‌سازد، از ما عبور می‌کند: خنده یا گریه، خنده و گریه، و ما میان این دو قطب در نوسانیم، بعضی از ما بیشتر به‌سوی این، و بعضی دیگر بیشتر به‌سوی آن گرایش دارند... افسردگی در برابر شادمانی.

۵- میانه‌روی: میانه‌روی لذت را، زمانی که در دسترس است، شدت می‌بخشد و زمانی که در دسترس نیست جای آن را می‌گیرد. لذت همیشه یا تقریباً همیشه هست: چه لذتی است زنده بودن! چه لذتی است کم و کسر نداشتن! چه لذتی است صاحب لذت‌های خود بودن! فرزانه مکتب اپیکور بیشتر پرورش فشرده لذت‌هایش را به کار می‌بندد تا پرورش گسترده آن‌ها را. بهترین، و نه بیشترین، آن چیزی است که او را به سوی خود می‌کشاند که برای خوشبختی او کفایت می‌کند. همچنان که لوکرس می‌گوید، او «با قلبی که به چیزی کم قانع است» زندگی می‌کند، به‌ویژه این‌که، مطمئن از آسایش خود، می‌داند که «با این چیز کم هرگز قحطی‌ای در بین نخواهد بود»، یا این‌که این قحطی اگر حاکم شد او را به سرعت از خود قحطی و از همه چیز شفا می‌دهد. کسی که زندگی برای او کفایت می‌کند، چه کمبودی ممکن است داشته باشد؟

پی‌نوشت:
۱- خوشبختانه پس از سال‌ها انتظار ترجمه فارسی اين کتاب بسيار ارزشمند در سال ۱۳۹۰ منتشر شد:
السدير مک اينتاير، در پی فضيلت، ترجمه: حميد شهرياری و محمدعلی شمالی، تهران: انتشارات سمت
 
 "رساله‌ای کوچک در باب فضیلت‌های بزرگ
نویسنده: آندره کنت - اسپونویل
ترجمه: مرتضی کلانتریان
ناشر: آگه، چاپ پنجم، ۱۳۹۲
۳۶۶ صفحه، ۱۵۰۰۰ تومان"
 
منبع الف
آخرين بروز رساني ( ۱۸ آذر ۱۳۹۳ )
توصیه‌های شنیدنی مرحوم «دولابی» برای سبک زندگی
روزهای بروجرد- استاد اخلاق میرزا اسماعیل دولابی پیش از وفات برای زندگی مومنانه ۱۵ دستورالعمل راذکر می‌کند که به ترتیب درذیل آورده شده است.

۱.هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته ی یار است.

۲.زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛ کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و… نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.

۳.اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.

۴. گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.

۵.موت را که بپذیری، همه ی غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوی، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمود:یک ساعت دنیا را به همه ی آخرت نمی دهم. آمادگی باید داشت، نه عجله برای مردن.

۶.اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیاقابل مشاهده است؛ مثل بداخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد.

۷.تربت، دفع بلا می‌کند و همه ی تب ها و طوفان ها و زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مؤمن سرانجام تربت می‌شود. اگر یک مؤمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می‌کند.

۸.هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصه‌دار که می‌شوید، گویا بدنتان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنید، این چین ها باز می شود.

۹. تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی و…خدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و… . کار محبت همین است.

۱۰.با تکرار کردن کارهای خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند. بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت منجر می شود.

۱۱.خدا عبادت وعده ی بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزی سال های بعد را هم می خواهیم، در حالی که معلوم نیست تا یک وعده ی بعد زنده باشیم.

۱۲. لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راست ی خدا خوب خدایی است و آن وقت هم که به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردی، فی الواقع راست می گفتی و خدا خوب خدایی بود.

۱۳.ازهر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دهه‌ی اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله

۱۴.دل های مؤمنین که به هم وصل می‌شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

۱۵.هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در "الا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن گاه "الله"را بگو همه ی دلت را تصرف کند.
 
منبع: باشگاه خبرنگاران
آخرين بروز رساني ( ۱۲ آذر ۱۳۹۳ )
سخنان بی‌سابقه پاپ درباره بیگ‌بنگ و تئوری تکامل
روزهای بروجرد- پاپ فرانسیس معتقد است تئوری بیگ‌بنگ درباره منشا آفرینش و تئوری تکامل هیچ تضادی با تعالیم دینی ندارند. او همچنین گفت: «نباید خداوند را جادوگری ببینیم که با عصای جادویی‌اش می‌تواند دست به هر کاری بزند.»

به گزارش دویچه وله، پاپ فرانسیس احتمالا پیش‌بینی‌ناپذیرترین پاپی است که دنیا به خود دیده است. او بار دیگر سخنانی مطرح کرده که طرح آنها از سوی پاپ آن‌قدر عجیب است که به سرعت خبرساز شده و و موجی از حیرت را در میان مخاطبان سراسر جهان برانگیخته است.

بالاترین مقام مذهبی کلیسای کاتولیک٬ در سخنرانی خود در آکادمی علوم جامعه اسقف‌ها در واتیکان٬ با تایید تئوری بیگ‌بنگ (مه‌بانگ) و نظریه تکامل چارلز داروین که از دیرباز به عنوان مهم‌ترین وجوه اختلاف جهان‌بینی علمی و نگرش مذهبی بر سر مساله آفرینش شناخته می‌شوند٬ گفت هر دو نظریه واقعی و درست‌اند و با خداباوری و پذیرش خدا به عنوان آفریدگار نهایی سازگارند و با دیدگاه‌های کلیسا درباره منشا هستی و حیات مغایرتی ندارند.

اسقف‌های ارشد کلیسای کاتولیک اصلاحات مطرح شده برای خویشتن‌داری بیشتر کلیسا در رابطه با همجنس‌‌گرایان و مطلقه‌ها را نپذیرفتند. واتیکان تصریح کرده است که مشورت روحانیون ارشد برای بررسی این موارد ادامه خواهد داشت.

این سخنان پاپ در حالی مطرح می‌شود که در شماری زیادی از کشورهای جهان٬ هنوز هم از آموزش بیگ‌بنگ و تئوری تکامل در مدارس به خاطر «ضدیت با تعالیم آسمانی» خودداری می‌شود و آفرینش‌باوران صحت آن را نمی‌پذیرند و آن را در تضاد با جهان‌بینی خود می‌یابند.

برخی از ناظران می‌گویند این سخنان پاپ٬ نقطه پایانی است بر «شبه‌نظریاتی» که توسط پاپ‌های پیشین٬ به‌خصوص پاپ بندیکت شانزدهم تبلیغ و ترویج می‌شد.

پاپ فرانسیس در این مراسم که به مناسبت رونمایی از مجسمه پاپ بندیکت شانزدهم برگزار شد٬ همچنین گفت: «وقتی درباره تکوین آفرینش می‌خوانیم٬ این خطر وجود دارد که خداوند را همچون جادوگری تصور کنیم که عصایی جادویی دارد و قادر به انجام هر کاری هست؛ اما این‌طور نیست.»

به گفته او "خدا انسان‌ها را آفریده و به آنها اجازه داده تا بر اساس قوانین درونی که در هر فردی نهادینه شده٬ برای توسعه و تکامل خود اقدام کنند و به رضایت برسند".

رهبر کلیسای کاتولیک همچنین تصریح کرد: «تکامل در طبیعت است و موید وجود آفریدگار است٬ نه نافی آن. بیگ‌بنگ هم نمی‌تواند نافی وجود آفریدگاری الهی باشد٬ بلکه نیازمند وجود آن است.» به رغم پررنگ بودن نیروهای الهی در جهان‌بینی پاپ٬ بسیاری از مخاطبان بیان این دیدگاه‌ها را "گام بزرگ کلیسای کاتولیک به جلو" خوانده‌اند.

پاپ فرانسیس در مقایسه با رهبران پیشین کلیسا در بسیاری زمینه‌ها از جمله حقوق هم‌جنس‌گرایان و اقلیت‌های جنسی دیدگاه‌های منحصر‌به‌فردی دارد که از زمان روی کار آمدنش دنیا را شگفت‌زده کرده٬ تا جایی که برخی او را "هیپی‌ترین رهبر مذهبی جهان" و "لیبرال‌ترین پاپ تاریخ" خوانده‌اند.
آخرين بروز رساني ( ۰۷ آبان ۱۳۹۳ )
خاطره ای از روزهای تدریس؛ حکیمی در دانشگاه تهران: "اگر من بخواهم تدریس کنم «نهج البلاغه» می‌گویم"
روزهای بروجرد- لکن اگر من بخواهم تدریس کنم «نهج البلاغه» می‌گویم. ایشان همانجا گفتند: «چه از این بهتر؟! ما استادی نداشتیم که نهج البلاغه تدریس کند!» اینجا دیدم که دیگر جای نپذیرفتن نیست لهذا قبول کردم.
 
به گزارش تسنیم محمدرضا حکیمی، حکیم و اسلام‌پژوه معاصر در خاطره‌ای از روزهای تدریس در دانشگاه تهران می‌گوید:

در آستانه سال تحصیلی 55-56 بود که استاد زرین کوب به من پیغام دادند که بنده می‌خواهم شما را ببینم. البته ماجرا از این قرار است که در‌‌ همان سال‌ها من با دکتر سمیعی در یک موسسه انتشاراتی همکار بودیم. آن زمان دکتر سمیعی مشغول کارهای ویراستاری کتاب «با کاروان حُلِّه» اثر دکتر زرین کوب بود؛ و در حین کار مواردی پیش آمده بود که بنده نکاتی را درباره کتاب به ایشان عرض کرده بودم و دکتر سمیعی هم استاد زرین کوب را در جریان قرار داده بودند. فکر می‌کنم از همین جا بود که ایشان درباره بنده ذهنیتی پیدا کرده بودند. خلاصه یک روز به دفتر ایشان رفتم که آن زمان مدتی بود که مدیر گروه ادبیات فارسی دانشکده ادبیات شده بودند. در آن جلسه ایشان به من پیشنهاد تدریس ادبیات عرب در مقطع دکتری داد و تصریح کرد که یکی از شروط بنده برای پذیرش این مسولیت این بوده است که خودم اساتید را انتخاب کنم ولو هر مدرک دانشگاهی داشته باشند یا نه. بنده هم از آنجایی که بنابر دلایلی تمایلی به تدریس در دانشگاه نداشتم نپذیرفتم تا اینکه در همین حال ایشان پرونده‌ای را نشانم داد و گفت: «من کلی نامه نگاری کرده‌ام برای تدریس شما در دانشگاه، مگر می‌گذاشتند؟!» وقتی این کیفیت را دیدم باز هم گفتم سنگ دیگری بیاندازم شاید ایشان منصرف شود برای همین گفتم شما می‌دانید که در این مقطع و این رشته معمولا کتاب‌هایی مثل «عقد الفرید» و… درسی است لکن اگر من بخواهم تدریس کنم «نهج البلاغه» می‌گویم. ایشان همانجا گفتند: «چه از این بهتر؟! ما استادی نداشتیم که نهج البلاغه تدریس کند!» اینجا دیدم که دیگر جای نپذیرفتن نیست لهذا قبول کردم.

شریعتی بود که مذهب را برای دانشگاهیان قابل قبول کرده بود

در اول سال تعداد دانشجویانم 23 نفر بود که کم کم آمدند و هر کدام علتی آوردند و گفتند اگر اجازه بدهید ما در کلاس حاضر نشویم. من هم می‌گفتم که ایرادی ندارد ولی من طلبه هستم؛ اگر کلاس نمی‌خواهید نیایید ولی باید درس بخوانید. تا اینکه تعداد دانشجویان کلاس رسید به 10 -12 نفر. من تدریس نهج البلاغه را شروع کردم و برای اینکه در کتاب‌های درسی دیگر به اشعار عربی هم پرداخته شده بود برای اینکه نگویند شما بخاطر تدریس نهج البلاغه فقط نثر عربی را تدریس می‌کنید و دانشجویان تک بعدی تربیت می‌شوند جزوه‌ای از اشعار مهم‌ترین شاعران عرب حتی از دوره جاهلیت انتخاب کردم که حدود 200 صفحه بود و به دانشجویان دادم تا در ضمن نهج البلاغه آن را هم مطالعه کنند و اگر سوالی داشتند بپرسند. در کلاس به مناسبت تدریس مسایل زبان عربی را با دقت تمام بررسی می‌کردم تا جایی که در خاطرم هست یک روز یکی از دانشجویان که یک خانم میانسال مصری بود بعد از کلاس آمد و گفت: شما در تدریس زبان عربی خیلی دقت دارید تا جایی که ما حتی در قاهره هم چنین اساتیدی نداشته‌ایم.» که در جواب گفتم: «بخاطر این است که زبان عربی زبان مادری ما نیست برای همین باید تلاش و دقت بیشتری کنیم تا ظرایف این زبان را بدانیم.» روز‌ها می‌گذشت و از دانشکده‌ها و رشته‌های دیگر هم سر کلاس حاضر می‌شدند تا اینکه جمعیت کلاس ما به حدی رسید که جایی برای همه دانشجویان نبود و کلاس در بزرگ‌ترین کلاس دانشکده برگزار می‌شد. حتی بعضی درخواست کردند که کلاس را در تالار [علامه امینی] کتابخانه مرکزی برگزار کنیم…
یکی از علت‌های این تراکم جمعیت این بود که در آن زمان تقریبا همه محفل‌ها و جلسه‌های مذهبی، از جمله سخنرانی‌های دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد هم تعطیل شده بود و بچه‌های مذهبی که دنبال این جور جلسه‌ها بودند به کلاس ما می‌آمدند. سر کلاس هم نصف دختران بودند و نیمه دیگر پسران می‌نشستند. جالب است که همه دختران هم با چادر مشکی بودند و تنها چند نفر مانتو روسری در کلاسمان داشتیم؛ که من می‌گویم این‌ها‌‌ همان چادری‌های دکتر شریعتی هستند. یعنی شریعتی بود که مذهب را برای دانشگاهیان قابل قبول کرده بود.

اتفاقا چند نفر از دانشجویان به اصطلاح چپی بودند و وقتی دیده بودند که من یک استاد مذهبی هستم در برخی از برخورد‌ها فهمیدم که نگران نمره‌شان هستند. من هم به آنان گفتم شما اگر تصور می‌کنید من مذهبی هستم و شیعه علی چه طور فکر می‌کنید که درباره نمره در حق شما بی‌انصافی و اججاف خواهم کرد؟!…

دستی که یک روز «سرود جهش‌ها» نوشته است، «مرگ بر شاه» را از روی تخته پاک نمی‌کند

یک روز هم وقتی وارد سالن دانشکده شدم دیدم همه دانشجویان در سالن ایستاده‌اند و کسی داخل کلاس نشده است. وقتی وارد کلاس شدم دیدم بزرگ روی تخته نوشته‌اند: «مرگ بر شاه». حالا من تا برسم پشت میز کلاس 2-3 متر راه بود و چند ثانیه بیشتر فرصت نداشتم که تصمیم بگیرم. با خودم فکر کردم این دستی که یک روز «سرود جهش‌ها» نوشته است، «مرگ بر شاه» را از روی تخته پاک نمی‌کند؛ و رفتم پشت میز نشستم و درس را شروع کردم. اتفاقا آن روز بیشتر از همیشه درس گفتم. بعد از درس هم بچه‌ها می‌آمدند دور میز برای پرسیدن سوال‌ها و… من هم همیشه به 2-3 سوال که پاسخ می‌دادم بلند می‌شدم و می‌گفتم بقیه را در راه بپرسید. ولی آن روز تا آخرین نفر و آخرین سوال نشستم. بنابراین اولین نفری بودم که وارد کلاس شدم و آخرین نفر هم خارج شدم. کلاس‌ها ادامه داشت تا اینکه گفته شد بچه‌های این کلاس به عنوان یادداشت مطالب درسی مشغول نوشتن و تکثیر اعلامیه‌های امام هستند. بنابراین حساسیت‌ها روی کلاس ما خیلی زیاد شده بود. تا اینکه یک روز (نیمه‌های فروردین یا اردیبهشت 57) وارد دانشکده شدم و دیدم دانشکده خیلی سوت و کور است. فقط بچه‌های کلاس ما هستند. بعد از درس هم آمدم دم کنگره‌های طبقه اول دانشکده دیدم که بیرون در دانشکده نیروهای نظامی صف کشیده‌اند و تونل درست کرده‌اند و باتوم به دست ایستاده‌اند تا هرکسی که خارج می‌شود را بزنند. دخترهای کلاس که این صحنه را دیدند گفتند ما چادر‌هایمان را بدهیم به پسر‌ها و اول آن‌ها بروند بعد هم وقتی که ما می‌خواهیم برویم چون می‌بینند دختر هستیم با ما زیاد کاری ندارند. مخالفت کردم و گفتم چادر را بد نام نکنید! پسر‌ها همین جور بروند فوقش قدری هم کتک می‌خوردند! در همین حین بود که داشتم به طرف در خروجی می‌رفتم که دکتر بهزادی مرا صدا کرد و گفت کجا می‌روی؟ گفتم می‌خواهم به این‌ها بگویم که دانشگاه جای شما نیست، جای علم و تحصیل است! ایشان گفت بیا این طرف مگر این‌ها به حرف تو گوش می‌کنند؟ خودت را هم می‌زنند! و از من خواست تا با هم به اتاق رییس دانشکده یعنی دکتر نگهبان برویم. من هم طی این دوسالی که در دانشکده تدریس داشتم تا آن روز به دفتر رییس نرفته بودم. ولی با هم رفتیم و دکتر نگهبان از ما استقبال کرد و وقتی از ماجرا مطلع شد گفت که اگر شما می‌رفتید و به شما اهانت می‌کردند برای من که رییس دانشکده هستم خیلی بد بود و خجالت می‌کشیدم. در دفتر ایشان ماندیم تا اینکه غروب شد و ایشان گفت امروز خود من باید شما را برسانم. و بنده را تا در منزل رساند.
و به این ترتیب بود که کلاس ما تعطیل شد…
آخرين بروز رساني ( ۲۱ مهر ۱۳۹۳ )
امام جواد (ع) و خط بطلان بر مرید بازی و دست بوسی
روزهای بروجرد- عبدالله بت زرين گويد : در مجاورت مدينه بودم  كه روز ها حضرت جواد(ع) مي آمد و وارد مسجد النبي (ص) شده و به پيامبر سلام ميداد و ميرفتند در قسمت "بيت فاطمه " (ع) كفش خود را در آورده و نماز ميخواندند .

من باخود بنا گذاشتم فرداگه حضرت تشريف آورده اند من  كمي از خاك زير پايش را بردارم .

كه فردا كه آتحضرت آمد روي خاك كفش خود را در نياورد و روي سنگي كه آنجا بود در آورد ...

و من روز بعد با خود گفتم از همان سنگريزه برميدارم .

و چون فردا كه شد ديدم امام (ع) كه تشريف آوردند  اصلا كفش خود را در نياورد...

با خود گفتم حال كه در دو روزگذشته موفق نشدم  روزي كه ايشان به حمام ميرود به غرض خود خواهم رسيد...

با پرس و جو خبردار شدم ايشان در حمام بقيع تشريف ميبرند روزها ميرفتم تااينكه يك روز  امام (ع) آمدند  با چند غلام ودر حالي كه سوار بر مركب بودند و حصيري در دست غلام شان بود و وقتي خواستند وارد حمام شوند حصير را برايشان پهن كردند و ايشان پاي روي حصير گذاشتند و وارد شدند ....

از حمامي پرسيدم ايشان هميشه بااين كيفيت وارد ميشوند كه پاسخ داد: نه امروز غير عادي بود ، با غلام ها ، با مركب ، با تكه حصير ،......

فهميدم باتوجه به نيت و بناي من ايشان چنين نموده ،

بسيار ناراحت شدم كه چند روز است باعث اذيت امام (ع) شدم و توبه كردم....

فردا وقتي امام وارد مسجد النبي (ص)  شد همان روش سابق خود را عمل كرد يعني پاي روي خاك گذاشتند و ...

              ( اصول كافي 1/412)
---------------------------
اين يك گزارش از يكي از رفتارهاي بظاهر كوچك امام جوادالائمه(ع) بود كه تقديم شد اما دريائي ژرف از امام شناسي را براي ما به ارمغان دارد كه برخي از آن عبارت است از :
 
 ۱ -علم امام جواد (ع) به نيات و خواطر ذهني اشخاص كه مرحله از علم امام (ع) خيلي مهمتر از علم ايشان به مسائل فقهي يا كلامي و غيره است ، چون اين "دارائي " نشان از ارتباط تنگاتنگ او و "مبادي فيض" ميباشد .
 
۲ - محل نماز امام نهم (ع) كجاست؟ وچرا ؟ اين حديث ميگويد :  " بيت فاطمه "
اما چرائي آن را چه ميتوان گفت !
آيا به جهت عظمت صديقه شهيده (س) است ؟
آيا نشان از مظلوميت حضرت زهرا است؟
آيا درس است براي زائران حرم نبوي (ص) كه نماز گزار آن مكان باشند ؟
و شايد همه اين موارد و صدها مورد ديگر از اسرار باشد .
 
۳ - امام جواد الائمه (ع) با اين سيره خود به هر صاحب منصب ديني تعليم نمود براي خود از ارادت مومنان دكان ودستگاه در ست نكنند كه دست بوسي و تبرك با خاك پاي و غيره با سيره امامان فاصله ها دارد.

و اسرار ديگري نيز از اين حديث قابل استنباط است
 
حجت الاسلام و المسلمین هادی سروش
آخرين بروز رساني ( ۰۴ مهر ۱۳۹۳ )
کسی که حتی کروی بودن زمین را باور ندارد
صادقی یکتا، عضو هیئت علمی بنیاد دائرة المعارف اسلامی و کارشناس حوزه اسلام معاصر در آفریقا در ادامه سلسله گفت‌وگوها پیرامون جریان‌های افراطی در جهان اسلام از افکار و نحوه فعالیت گروه‌های مختلف افراطی در کشور آفریقا می‌گوید.

اصغر صادقی یکتا در گفت‌وگو با ایسنا با بررسی فعالیت‌ها و باورهای گروه‌های افراطی در آفریقا، با اشاره به تاثیرگذار بودن فعالیت این گروه‌های افراطی گفت: متاسفانه باید بگویم که بطور کلی گروه‌های تکفیری تاثیر خطرناک و غیر قابل کتمانی بر باورهای نسل امروز مسلمانان و افکار عمومی جهان می‌گذارند و اکنون چهره‌ای خشن، بدوی و تمدن گریز از دین اسلام را به نمایش گذاشته‌اند.

متن کامل این گفت‌وگو به شرح زیر است:

- ریشه‌ها و زمینه‌های شکل گیری گروه‌های افراطی و تکفیری در آفریقا کدام است؟

عوامل شکل‌گیری جریانات سلفی در آفریقا را به طور کلی می‌توان به علل و زمینه‌های داخلی و خارجی تقسیم بندی کرد: در بعد داخلی، فقر و بیکاری، عقب ماندگی و نابرابری‌های اجتماعی، عدم توسعه یافتگی سیاسی و ناپایداری دولت‌ها، قاره آفریقا را مستعد شکل گیری و فعالیت گروه‌های مختلف افراطی کرده است. این موضوع در کنار ظهور شبه نظامیان، چالش‌های جدیدی را در برابر نظام کشورهای آفریقایی پدید آورده است. علاوه بر آن، اصول و مؤلفه‌های ایدئولوژیک برخی گروه‌های بومی به عنوان یکی از دلایل افزایش ستیزه جویی در آفریقا مطرح بوده و گروه‌های شبه نظامی تلاش می‌کنند از این طریق به اهداف خود دست یابند. این گروه‌ها بر تعریف هویت خود بر مبنای قرائتی خاص و البته افراط گرایانه و گزینشی از مذهب تأکید دارند. از این رو ستیزه جویی سلفی در آفریقا را می‌توان به عنوان بخشی از یک جریان ایدئولوژیک گسترده‌تر جهانی مبتنی بر اندیشه‌های افراط گرایانه و پیکار جویانه جستجو کرد.

از طرفی دیگر در عرصه خارجی نیز مداخلات رژیم صهیونیستی و قدرت‌های بزرگ غربی در ظهور و بروز جریانات سلفی تکفیری نقش محوری داشته‌اند. گروه‌های تندرو و سلفی وسیله برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به اقدامات غرب و آمریکا در آفریقا که سرشار از ثروت‌های کلان خدادادی و منابع خام است به شمار می‌روند. از سوی دیگر، آنها از تمام ظرفیت‌های موجود برای گسترش موج اسلام هراسی در دنیا بهره می‌برند. بر این اساس تأسیس این چنین گروه‌هایی نه تنها در کوتاه مدت زمینه ساز تأمین منافع آمریکا و دیگر دولت‌های غربی را فراهم می‌آورد، بلکه با پایان یافتن رسالت آن‌ها، بسترهای مورد نیاز برای مانور نمایش اسلام هراسی غرب در افکار عمومی دنیا و همچنین مداخله در مناطق مختلف را مهیا می‌کند.

- مهمترین گروه‌های افراطی و تکفیری آفریقا کدامند و چه باورهایی دارند؟

گروه بوکوحرام در حال حاضر یکی از مخوف‌ترین گروه‌های تکفیری آفریقا است. اعلام موجودیت بوکوحرام به سال 2002 توسط فردی سلفی مسلک به نام "محمد یوسف" و در استان بسیار فقیر بورنو(در شمال نیجریه) که از هر 10 نفر آن 8 نفر بی سواد بوده و سه چهارم جمعیت آن زیر خط فقرند، باز می‌گردد. او حتی کروی بودن زمین را باور نداشت. بوکوحرام در اصل خواستار تعطیلی تمامی مدارس نوین و اجرای قانون شریعت در تمامی ۳۶ ایالت نیجریه است. اعضای این گروه هرگونه آموزش به سبک غربی، مدارس غربی، لباس‌های غربی، آداب و رسوم غربی و حتی استفاده از کلاه ایمنی توسط موتورسواران را ممنوع و سیستم بانکی و مالیاتی را هم حرام می‌داند.

اعضای اولیه این گروه را شماری از دانش آموزان و دانشجویان ترک تحصیلکرده تشکیل می‌دادند و ارتباط این گروه با هلال طالبان (طالبان در منطقه افغانستان و..) واضح و مبرهن است از این رو به "طالبان نیجریه" معروف می‌باشد. محمد یوسف رهبر این جماعت در جریان اعتراضاتی در سال 2009 به همراه صدها نفر از طرفدارانش قتل‌عام شدند. با کشته شدن محمد یوسف، فرد دیگری به نام«ابوبکر شیکاو» رهبری این گروه را بر عهده گرفت. او فرد تحصیل کرده‌ای است که تحت نظارت یک عالم دینی درس خوانده و پس از آن برای ادامه مطالعات مذهبی، به دانشکده مطالعات حقوقی - اسلامی «بورنو» رفته است. به همین دلیل است که او را به نام «دارالتوحید» نیز می‌شناسند که به معنی «متخصص در یگانگی خداوند» است! ابوبکر شیکاو به زبان هوسه، فولانی، کنوری( زبان‌های کشورهای آفریقایی چون نیجر، کنگو، چاد و ..) و عربی به روانی تکلم می‌کند، اما به انگلیسی حرف نمی‌زند. درواقع، او گروهی را رهبری می‌کند که هر چیزغربی را نفی می‌کند.

حمایت‌های مالی و اطلاعاتی برخی کشورهای ثروتمند عرب از جمله سعودی‌ها از بوکو حرام، این گروه را بیش از پیش تقویت کرده است. با وجود نظر قطعی سازمان‌های حقوق بشری و امنیتی جهان مبنی بر تروریست‌ بودن گروهک بوکوحرام، این گروهک در قطر صاحب دفتر نمایندگی رسمی است! بوکوحرامی‌ها از سال ۲۰۱۰ تاکنون عملیات کشتار غیرنظامیان را در نیجریه با شدت پی گرفته‌اند؛ صدها راننده خودروهای سنگین و کامیون را در جاده‌های شمال نیجریه سربریدند. در سپتامبر سال ۲۰۱۳، ده‌ها دانش‌آموز را در حالی که خواب بودند در دانشکده کشاورزی ایالت «یوب» قتل عام کردند، سپس در آوریل ۲۰۱۴ با بمب گذاری در یک ایستگاه اتوبوس، صدها شهروند نیجریه‌ای را کشته و مجروح کردند و در همین سال در روستای «گامبورو» در شمال شرق نیجریه، بعد از آتش زدن خانه‌ها و انبار کالای آن، 200 تن را به قتل رساندند. بسیاری از کشورها نام این گروه را در لیست تروریستی خود قرار دادند اما در میان تعجب همگان این گروه هنوز در لیست سیاه واشنگتن قرار نگرفته است. هرچند که به‌تازگی و پس از آدم‌ربایی جدید، وزارت امور خارجه آمریکا اعلام کرده که کاخ سفید در حال بررسی این موضوع است و به‌زودی این گروه را در لیست گروه‌های تروریستی قرار خواهد داد.

«الشباب» از دیگر گروه‌های تکفیری در شرق آفریقا است که در اصل شاخه جوانان دولت اتحادیه دادگاه‌ها بود که در سال 2006 میلادی با هدف ایجاد یک کشور بنیادگرای مسلمان به وجود آمد و ریشه‌های فکری خود را از وهابیت عربستان گرفته است. بخشی از نیروهای الشباب را خارجیان تشکیل می‌دهند. الشباب در سال 2011 میلادی تا پیش از حمله نیروهای سازمان ملل به همراه نیروهای آفریقایی، کنترل بخش‌هایی در مرکز و جنوب این کشور را نیز در اختیار داشت. پس از آن نیروهای سازمان ملل با همراهی نیروهایی از کنیا و اوگاندا به مرکز قدرت الشباب در سومالی حمله کرده و این گروه را عقب راندند. در سال 2012 الشباب و القاعده با یکدیگر متحد شدند و "مختار ابوزبیر" رهبر الشباب اعلام کرد که در عملیات‌های بین‌المللی القاعده شرکت می‌کند.

جدای از این گروه‌های افراطی مسلمان باید از افراطی‌های مسیحی هم نام برد. «آنتی بالاکا» در آفریقای مرکزی از گروه‌های افراطی فعال در آفریقا است که مجموعه‌ای متشکل از شبه نظامیان مسیحی افراطی با نام "آنتی بالاکا" می‌باشد. این گروه تروریستی با حمایت برخی کشورها، از هیچ اقدام غیرانسانی برای قتل عام مسلمانان و تخریب مساجد آنان در آفریقای مرکزی دریغ نمی‌کند، بطوری که تا امروز در اثر اقدامات جنایتکارانه آنتی بالاکاها بیش از 200 کودک جان خود را از دست داده‌اند. این در حالیست که علاوه بر نیروهای بین المللی حاضر در آفریقای مرکزی، هزاران نیروی نظامی فرانسوی مستقر نیز در مقابل این نسل کشی سکوت کرده‌اند.

- عملکرد گروه‌های افراطی و تکفیری در آفریقا چه نتایجی به دنبال داشته است؟

به نظر اینجانب عملکرد جریان تکفیری، دستمایه مناسبی برای دولت‌های استکباری و صهیونیسم بین الملل است تا چهره اسلام را مخدوش و آن را به عنوان دینی خشن به افکار عمومی جهان معرفی کنند. جریان تکفیری با عملکرد خود، هر روز درحال تضعیف امت اسلامی است و موانع موجود بر سر راه سلطه‌گری قدرت‌های استکباری در جهان اسلام را یکی بعد از دیگری از میان برمی‌دارد. از سوی دیگر، تفکر سلفی‌گری، همواره چشم‌انداز مبهمی از سیاست و قدرت سیاسی ارائه کرده و گروه‌های شبه نظامی به کمک همین ابهام در تعریف مفاهیم و ترسیم شرایط ایده‌آل، به تهییج نیروهای خود به ویژه جوانان برای تشکیل حکومت بنیادگرایانه پرداخته‌اند و عموماً از میان گروه‌های فقیر و جوانان ناراضی کشورهای آفریقایی که در جست و جوی مدل نوینی از حکومت داری برای رفع مشکلات موجود هستند، نیرو جذب کرده و آن‌ها را سازماندهی و در راستای اهداف خود به کار می‌گیرند. در خصوص این گروه‌ها یک واقعیت وجود دارد و آن نقش تاریخی دو تفکر وهابیت و آموزه‌های ابن تمیمه(از علمای مذهب حنبلی در قرن 8 که شکل‌گیری وهابیت از آن متاثر بود) در شکل گیری این گروه‌هاست و اکثر این گروه‌ها اعم از جریان‌هایی که در عراق، سوریه، مصر، لیبی، یمن، افغانستان و نیز کشورهای آفریقایی تحت عنوان گروه‌های اسلامی فعالیت دارند، به جریان اصلی القاعده مرتبط هستند. پیدایش چنین گروه‌هایی نشان می‌دهد که اندیشه سلفی‌گری از یک طرف بر خلاف آیات مصرح قرآن کریم میان اهل کتاب و مشرکین تفاوتی نمی‌بیند، از سوی دیگر با توسعه دادن مفهوم شرک، شیعیان را هم به ناروا مشرک می‌پندارد و نتیجه این می‌شود که با کوتاه بینی جایگاهی برای اخوت و برادری ایمانی باقی نمی‌گذارند.

- راهکارهای مقابله با این گروه‌ها چیست؟

بطور کلی، باید گفت که گروه‌های تکفیری تاثیر خطرناک و غیر قابل کتمان بر باورهای نسل امروز مسلمان و افکار عمومی جهان می‌گذارند و اکنون چهره‌ای خشن، بدوی و تمدن گریز از دین اسلام را به نمایش گذاشته‌اند. متاسفانه رشد فزاینده چنین گروه‌هایی تحت عنوان اسلام طی دهه‌های اخیر همواره دنبال شده است. انجام اصلاحات ساختاری در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در بلند مدت یکی از راهکارهای عمیق و پایدارتر برای مهار تروریسم و افراط گرایی است. همچنین رفع فقر، بسترسازی مناسب برای رسیدن به توسعه پایدار، برقراری تعاملات محلی بین سران گروه‌های درگیر و حکومت‌ها، پاسخگویی به اولویت‌های مشارکت محلی و نیز از بین بردن نارضایتی‌های قومی و مذهبی می‌تواند ابزارهای مؤثر دیگری برای اقدامات خشونت‌آمیز باشد. افزون بر این‌ها راهکار مؤثر دیگر، بهره‌گیری از توانایی‌های گروه‌های اسلام‌گرای میانه‌رو است تا با استفاده از ظرفیت‌های تاریخی و اشتراک‌های فرهنگی خود بتوانند به ایجاد، پیشبرد و تثبیت روند صلح در این منطقه کمک کنند. متاسفانه مجامع جهانی تاکنون اقدام موثری را برای مقابله با جنایت‌های تکفیری‌ها در دنیا انجام نداده‌اند و سازمان ملل در این راستا کوتاهی بسیاری داشته که پذیرفتنی نیست، اما آنچه که در حال حاضر از اهمیت بسزایی برخوردار است، رویکرد کشورهای اسلامی برای مقابله با تکفیری‌هاست. در این راستا مسئولیتی سنگین بر عهده مراجع و علمای دینی است که با این تفکرات افراطی مقابله کنند و اندیشمندان جهان اسلام باید در قالب نشست‌های گوناگون راهکارهای موثر برای جلوگیری از اقدامات ضد بشری تکفیری‌ها در کشورهای اسلامی را بررسی کنند.
آخرين بروز رساني ( ۲۵ شهريور ۱۳۹۳ )
جهان‌بینی و نظام ارزشی لیبرالیسم با مدرنیته پیوندهای وثیقی دارد
روزهای بروجرد- بیژن عبدالکریمی استاد فلسفۀ دانشگاه آزاد اسلامی با اشاره به اینکه لیبرالیسم قدرتمندترین فلسفه سیاسی است گفت: این قدرت و گستردگی نه صرفاً به جهت سیطرة سیاسی، تکنولوژیک، اقتصادی، رسانه ای، ایدئولوژیک یا نظامی آن است، بلکه بیشتر به این دلیل است که بین وجودشناسی، معرفت­ شناسی، انسان‌­شناسی و جهان بینی و نظام ارزشی لیبرالی با مدرنیته پیوندهای بسیار وثیقی وجود دارد، تا آنجا که شاید بتوان گفت لیبرالیسم­ و ارزش­های لیبرالی، به خصوص تکیه بر آزادی‌­های فردی، بخشی از فلسفه سیاسی مدرنیته است.

به گزارش مهر، در چهارمین نشست نقد کتاب انتشارات علمی و فرهنگی، کتاب لیبرالیسم و منتقدان آن، بررسی شد. نویسندۀکتاب مذکور مایکل ساندل است و احمد تدین آن را به فارسی ترجمه کرده است. این نشست با حضور بیژن عبدالکریمی و حسین هوشمند برگزار شد.

بیژن عبدالکریمی استاد فلسفۀ دانشگاه آزاد اسلامی در این نشست گفت: لیبرالیسم به منزله یک جریان سیاسی در قرن هجدهم به خصوص در انگلستان و با رشد جریان بورژوازی ظاهر شد، اما به عنوان یک فلسفه سیاسی، ریشه‌­های متافیزیکی، وجودشناسی، معرفت‌­شناسی و انسان‌­شناسی آن را در اندیشه‌­های عصر روشنگری، در رنسانس، در جنبش رفرمیسم مذهبی و حتی در ظهور فلسفه یونان می­‌توان جستجو و دنبال کرد.

عبدالکریمی در خصوص وضعیت دوگانه لیبرالیسم سیاسی در غرب و در جوامع توسعه‌­نایافته اظهار داشت: در کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی، به دلیل تحقق آرمان­ها و ارزش­های لیبرالی و با توجه به فضا و شرایط تفکر پست­‌مدرن، لیبرالیسم تا حدود زیادی جاذبه اولیه خود را از دست داده و به همین دلیل مورد انتقادات بسیار جدی قرار گرفته است.

وی در ادامه افزود: لیبرالیسم قدرت­مندترین و گسترده­ ترین فلسفه سیاسی­ جهان کنونی است. این قدرت و گستردگی نه صرفاً به جهت سیطره سیاسی، تکنولوژیک، اقتصادی، رسانه ای، ایدئولوژیک یا نظامی آن است، بلکه بیشتر به این دلیل است که بین وجودشناسی، معرفت­ شناسی، انسان‌­شناسی، جهان بینی و نظام ارزشی لیبرالی با مدرنیته پیوندهای بسیار وثیقی وجود دارد، تا آنجا که شاید بتوان گفت لیبرالیسم­ و ارزش­های لیبرالی، به خصوص تکیه بر آزادی‌­های فردی، بخشی از فلسفه سیاسی مدرنیته است.

عبدالکریمی در انتها به بیان مواضع گوناگون منتقدان لیبرالیسم و هم چنین نقدهای رادیکال وارد شده به آن پرداخت و گفت: منتقدان لیبرالیسم دو دسته­ اند: دسته اول کسانی که بر اساس مبانی فلسفه سیاسی مدرن به نقد لیبرالیسم می‌­پردازند: مانند (نقد درون پارادایمی و درون سنت فلسفة سیاسی مدرن: مارکسیست­ها و نئومارکسیست­ها، مکتب فرانکفورت، مارکوزه، هورکهایمر، آدورنو، هانا آرنت، ژیژک، و جامعه ­گرایان یا کامنتارین هایی چون سندل، مک اینتایر، تیلور و والزر) و دسته دوم کسانی که بر اساس مبانی فلسفه سیاسی غیرمدرن به نقد لیبرالیسم و فلسفه سیاسی مدرن می‌­پردازند: مانند نقدهایی که مبتنی بر نقد ریشه‌ه­ای فلسفه سیاسی مدرن و  لیبرالیسم است.

در ادامه این نشست دکتر حسین هوشمند، متخصص حوزۀ اخلاق تطبیقی (با تمرکز بر فلسفه سیاسی) اظهار داشت: لیبرالیسم ادعا نمی کند که افراد باید از آزادی به خاطر نفس آزادی برخوردار باشند، بلکه لیبرال ها می گویند چون مهم ترین امر در زندگی ما اهداف و تکالیف ما هستند، لاجرم باید از آزادی تجدیدنظرکردن در آن‌ها برخوردار باشیم. به طور مثال آزادی انتخاب به خودی خود قابل ارج نهادن نیست، بلکه آزادی همچون پیش شرطی برای تحقق اهدافی که فی نفسه واجد ارزش هستند، مطرح است.

هوشمند اضافه کرد: نظریه های گوناگون لیبرالیسم مدعی اند که علائق و منافع شهروندان را به وسیله به رسمیت شناختن آزادی آنها در انتخاب شیوه های زندگی مطلوب شان، تأمین می کنند. اگر چه باید اذعان کرد لیبرال ها در بین خود  اختلاف نظری دارند و آن این است که توزیع عادلانه کدام مجموعه  از حقوق یا منابع، بهتر می تواند مردم را قادر سازد تا مطابق باورها و ارزش های اخلاقی -دینی شان زندگی کنند، اما آنها همگی متفق القولند که انکار "حق تعیین سرنوشت " برای شهروندان، به انکار آنها به منزله افراد آزاد و برابر می انجامد. به این اعتبار، آزاد گذاشتن و مجال دادن به مردم برای تعیین سرنوشت خویش، تنها راه حرمت گذاشتن به آنان به عنوان موجودات اخلاقی و بالغ است.

وی گفت: لیبرالیسم به عنوان نوعی نظریه کمال باوری بر این اصل مبتنی است که حاکمیت سیاسی نباید توزیع منابع را برای امکان تحقق شیوه های گوناگون زندگی به کار ببرد، بلکه این توزیع باید در خدمت شیوه خاصی که از سوی نظام حاکم ارزشمند تلقی می شود قرار گیرد. کمال باوران معتقدند چون افراد غالبا در تشخیص زندگی خوب مرتکب اشتباه می شوند، بنابراین دولت مسئول است تا مفهوم زندگی خوب را به شهروندانش تعلیم دهد.

هوشمند اضافه کرد : چنین دیدگاهی ناگزیر به نظریه دولت پدر سالار می انجامد. یعنی نوعی نظام سیاسی که شهروندانش را ملزم می کند که خود را با دستگاه اخلاقی – دینی که موید شیوه مسلط زندگی است مطابقت دهند و از باورهای متفاوتی که متعارض با نوع زندگی مقبول رسمی است، دوری جویند.
 
آخرين بروز رساني ( ۲۵ شهريور ۱۳۹۳ )
«فلسفه»؛ پاک‌کردن صورت‌مساله
موسی اکرمی . مدیرگروه فلسفه علم دانشگاه آزاد- خبرگزاری مهر در مجموعه گزارشی از تصمیم‌های متخذه در «شورای تحول و ارتقای علوم انسانی» (زیر نظر شورایعالی انقلاب فرهنگی) و کارگروه‌هایش، از حذف یا احتمال حذف چند رشته در مقطع کارشناسی خبر داده است. درباره کارشناسی فلسفه آمده است: «در هفته‌های گذشته احمد احمدی ‌دبیر کارگروه فلسفه شورای تحول و ارتقای علوم انسانی پیشنهادی را مبنی بر حذف رشته فلسفه از مقطع کارشناسی مطرح کرد و گفت: دانشجوی مقطع کارشناسی رشته فلسفه بعد از اتمام چهار سال تحصیل نه می‌تواند معلم معارف شود و نه می‌تواند شغل مناسبی پیدا کند، به همین خاطر پیشنهاد کردیم اگر رشته‌ای کارایی لازم را ندارد، تغییر کند و در فلسفه این کار انجام خواهد شد.» از این بخش خبر، به‌گونه‌ای تلویحی و از بخش‌های دیگر خبر به‌گونه‌ای آشکار می‌توان دریافت که مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترای بیشتر رشته‌ها از جمله فلسفه، حفظ خواهند شد. ضمن ابراز تردید در درستی اتخاذ تصمیم به حذف کارشناسی دیگر رشته‌ها، در اینجا تنها به ذکر نکته‌هایی در پیوند با تصمیم مرتبط با کارشناسی فلسفه می‌پردازم.  این درست است که برای فارغ‌التحصیلان مقطع کارشناسی فلسفه چندان شغل مناسبی وجود ندارد؛ ولی آیا این علت خوبی برای حذف کارشناسی این رشته است؟
 
من ضمن ابراز تاسف از چنین نگرشی، استدلال در لزوم حفظ مقطع کارشناسی فلسفه را در سه بُعد مطرح می‌کنم:

1- نیاز به کارشناسی فلسفه به‌عنوان اساس مقاطع بالاتر: حفظ مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترا پذیرفته شده است. در مقام مدرس، مولف و مترجم فلسفه لازم است به تاکید بگویم که برای رسیدن به دکترای فلسفه، داشتن کارشناسی فلسفه و برای رسیدن به کارشناسی‌ارشد فلسفه داشتن کارشناسی فلسفه ضروری است. من به شدت مخالف ورود دانشجو به مقطع تحصیلات تکمیلی در رشته فلسفه، بدون داشتن کارشناسی مرتبط یعنی فلسفه، هستم. البته می‌پذیرم همواره در جامعه افرادی استثنایی وجود دارند که می‌توانند از رشته‌های دیگر به‌جز فلسفه (به‌ویژه رشته‌های فنی- مهندسی و علوم پایه) به مقاطع بالاتر فلسفه راه یابند و البته برنامه‌ریزان باید شرایط ورود این افراد به مقاطع تحصیلات تکمیلی فلسفه را فراهم کنند. بر این اساس مصرانه عرض می‌کنم اگر به مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترای فلسفه نیاز داریم (که واقعا نیاز داریم)، نیازمند فارغ‌التحصیلان فلسفه در مقطع کارشناسی نیز هستیم. هرگز نمی‌توان همه دانشجویان کارشناسی‌ارشد و دکترای فلسفه را از میان فارغ‌التحصیلان غیرفلسفه در مقاطع پایین‌تر تامین کرد. نباید استثنا را به قاعده تبدیل کرد. اگر کارشناسی فلسفه حذف شود یا وقفه‌ای چندساله در آن پدید آید آسیب ویرانگری به مقاطع بالاتر وارد خواهد شد.

2- نیاز به کارشناسی فلسفه برای مشاغل مرتبطی که تنها به کارشناس نیاز دارند: می‌توان به مشاغلی اشاره کرد که تنها به کارشناس فلسفه نیاز دارند. مهم‌ترین این مشاغل آموزگاری فلسفه در مقاطع پیش‌دبستان، دبستان و دبیرستان است.

بحث آموزش فلسفه در این سه مقطع، اهمیت روزافزونی می‌یابد. نهادهای ذی‌ربط ازجمله شورایعالی انقلاب فرهنگی، باید با احساس مسوولیت ملی برای ورود جدی فلسفه به این سه مقطع، چاره‌سازی و برنامه‌ریزی کنند. در این صورت همواره به شمار زیادی فارغ‌التحصیل فلسفه در مقطع کارشناسی نیاز خواهد بود. علاوه بر این می‌توان از فارغ‌التحصیلان کارشناسی فلسفه در مشاوره برای مراکز گوناگون بهره گرفت. از یک‌سو دولت و نهادهای دولتی و عمومی موظف به تعریف و ایجاد مشاغل جدید و جایابی برای آنهایند، از سوی‌دیگر نباید همه مشاغل را به آنچه خود تعیین می‌کنند منحصر سازند. شهروندان از یک‌سو حق طلب شغل از دولت را دارند و از سوی‌دیگر حق طلب امکان تحصیل در رشته دلخواه را؛ بی‌آنکه لزوما دغدغه شغل مرتبط با رشته تحصیلی را داشته باشند. فلسفه از رشته‌هایی است که در همه جوامع از چنان جایگاهی برخوردار است که از یک‌سو به شدت می‌تواند مورد نیاز جامعه باشد و از سوی دیگر می‌تواند به شدت ارضاکننده شوق شخصی، بدون دغدغه شغل باشد. دولت موظف به لحاظ‌کردن این دو ویژگی رشته فلسفه است. حتی می‌خواهم جلوتر رفته بگویم دولت‌ها به گونه‌ای موظف به دادن نوعی یارانه برای تحصیل در فلسفه‌اند. فلسفه از عناصر مهم فرهنگی جامعه است چه فارغ‌التحصیلان آن به آسانی به شغل مناسب دست یابند چه برای دستیابی به شغل مناسب با دشواری‌هایی روبه‌رو شوند.

3- لزوم ایجاد شغل برای کسانی که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند به مقاطع بالاتر بروند: طبیعی است که در رشته‌هایی که جامعه به فارغ‌التحصیلان آنها در مقاطع کارشناسی‌ارشد و دکترا نیاز دارد همواره تعدادی فارغ‌التحصیل مقطع کارشناسی وجود خواهند داشت که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند به مقطع بالاتری بروند. در این صورت، مطابق آنچه در بند 2 گفته شد، دولت و نهادهای ذی‌ربط موظف‌اند شغل مناسب را برای طالبان شغل فراهم کند.  متاسفانه اعضای محترم کارگروه فلسفه شورای تحول و ارتقای علوم‌انسانی، گویی خود را به جای دولت نیز گذاشته‌اند و با اطلاع از این واقعیت دردناک که فارغ‌التحصیلان کارشناسی فلسفه قادر به یافتن شغل نیستند به این نتیجه رسیده‌اند که به جای حل مساله، صورت‌مساله را پاک کنند. مشکل بیکاری از مشکلات دردناک کشور ما برای بسیاری از فارغ‌التحصیلان بسیاری از رشته‌هاست. آیا برای حل مشکل بیکاری باید کارشناسی این رشته‌ها را تعطیل کنیم؟ هرگز! این امری بدیهی است که باید برای کارآفرینی و ایجاد فضای مناسب شغلی برای بسیاری از فارغ‌التحصیلان بسیاری از رشته‌ها از جمله همه رشته‌هایی که خبرگزاری مهر نام برده است به‌طور اعم و رشته فلسفه به طور اخص، کوشش کرد. وظیفه شورایعالی انقلاب فرهنگی این نیست که به آسانی، به صرف وجود شرایط بحرانی در بحث شغل‌یابی در جامعه، رشته‌ها را حذف و تعطیل کند، به ویژه که به لزوم وجود مقاطع بالاتر آن رشته‌ها باور دارد. شورای انقلاب فرهنگی باید از یک‌سو دست به تغییر ساختار و محتوای معرفتی رشته‌ها و انطباق‌دادن آنها با مقتضیات گوناگون زند و از سوی دیگر به همکاری با نهادهای مسوول برای تعریف و ایجاد مشاغل جدید بپردازد.
 
شرق
آخرين بروز رساني ( ۱۹ مرداد ۱۳۹۳ )
دینانی: فلسفه، فست فود نیست که در خیابان خورده شود/ احیاگران حکمت ایران باستان چه کسانی بودند
روزهای بروجرد- یک استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران با بیان اینکه ما باید کتاب بخوانیم و مردم را به کتاب خواندن ارجاع دهیم، گفت: نباید آماده خور باشیم، چرا که فلسفه فست فود نیست که در خیابان راه برویم و بخوریم بلکه مردم باید مطالعه کنند.
به گزارش مهر، شیخ شهاب الدین سهروردی، فلسفه نور را که از ایران باستان گرفته بود با فرهنگ اسلامی سازگار می کند. در این راستا و به مناسبت بزرگداشت این فیلسوف ایرانی سلسله گفتگوهایی با سهروردی پژوهان داشتیم. در ادامه این روند با دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه تهران، پژوهشگر فلسفه و عرفان اسلامی به گفتگو نشستیم که از نظرتان می گذرد.

*آقای دکتر در مورد زندگی و مرگ سهروردی نقلهای متفاوتی وجود دارد. به هر حال آنچه که مورد تأیید همگان است این است که او عمر کوتاهی داشته و در آغاز میانسالی به شهادت رسیده است. نظر شما به عنوان یک سهروردی پژوه در این ارتباط چیست؟

دو تا قول بیشتر نیست؛ یک قول 36 سال است و یک قول 38 سال. بیشتر از 38 سال کسی نگفته است تا اینکه به شهادت رسید. کلمه شهادت را هم من دارم به کار می برم، هشتصد سال از سهروردی می گذرد همه گفته اند مقتول، که از روی نادانی گفته اند شیخ مقتول، مقتول به کسی می گویند که گناهی از آن برآید، بلکه سهروردی گناهی نداشت، برای اینکه شعور داشت، فکر داشت، چند نفر از علمای نادان حلب فتوای قتل او را دادند و ملک ظاهر شاه هم او را اعدام کرد. پس گناهی نداشت من می توانم بگویم شیخ شهید، این شهادت بود چون در راه حقیقت کشته شد، چون حرفهایش را زد، آنها می گفتند که این شعوبی است. چون از ایران و حکمت نور و خسروانی صحبت می کند، شعوبی است. شعوبیه کسانی بودند که می خواستند یک حرکتهای ایرانی ضد اسلام درست کنند، حالا سهروردی را به این اتهام متهم کردند. گفتند منکر نبوت است.

همه به سهروردی می گویند مقتول اول این را تصحیح کنم، این شیخ به ناحق و در راه حقیقت کشته شد. برای اینکه می خواست احیای حکمت کند که واقعاً عمیق است و آن حکمت نور است، اسمش را حکمت نور گذاشت، و نور مسئله ای است که اولین بار در ایران باستان مطرح شده است یعنی هگل که یک فیلسوف غربی است، این را خیلی مستند بیان می کند با اینکه زبان فارسی هم نمی دانسته است. در یک سخنرانی می گوید معنویت اولین بار با طرح مسئله نور در تاریخ از طریق ایران وارد شد، این مسئله نور را ایرانیان مطرح کرده اند. اینها داستانی مفصل دارد که من نمی خواهم وارد آن بشوم. فلسفه سهروردی، فلسفه نور است. او می گوید به جای وجود ما باید از نور صحبت کنیم، کلمه وجود نه در قرآن و نه در روایات ما وجود دارد، در حالیکه ملاصدرا معتقد به اصالت وجود است، ابن سینا هم هر دو را گفته است، هم از نور صحبت می کند و تفسیر آیه نور نوشته و هم از وجود. اما سهروردی می گوید به جای وجود بگوئید نور، یعنی اصالت نور را مطرح می کند. کسانی که می گویند سهروردی اصالت ماهیتی است، مکتب سهروردی را نفهمیده اند حالا می گویند چون وجود را امری اعتباری می داند قائل به اصالت نور است که این هم از روی نادانی هشتصد ساله است.

سهروردی قائل به اصالت نور است، عجیب این است که در قرآن کریم هم خدا نور شناخته شده است و هیچ جا نداریم که خدا وجود آسمان و زمین است. در صورتی که در آیه کریمه قرآن "الله نور السموات والارض" یعنی نور آسمان و زمین آمده است. در اینجا این سؤال مطرح است که آیا "نور آسمان و زمین است"، به معنی نور خورشید است؟ خود خورشید  نورش از کجاست، اصلاً خدا نور است. این آیه قرآن و آن هم فرهنگ ایران باستان که هر دو به نور می پردازند. حالا سهروردی حکمتش نور است که من 30 سال پیش در این باره کتاب نوشته ام که قبل از من کتابی بدین تفصیلی درباره سهروردی نوشته نشده بود. هشتصد سال است جز دو تا شرح و ترجمه بر آثار سهروردی که قطب الدین شیرازی و یکی هم هروی نوشته اند که آن هم پر از غلط است کتابی درباره سهروردی نوشته نشده است در حالی که درباره ابن سینا همه چیز نوشته شده است. درباره ملاصدرا هم همین طور... علتش چیست؟ چون از ایران باستان خوششان نیامده است.

خلاصه اینکه سهروردی به اصالت نور قائل است. خود آنهایی که به اصالت وجود قائل هستند مثل ملاصدرا، اصالت وجود را تعریف می کنند که البته نمی توان این مفهوم را تعریف کرد بلکه حالا یک شرح الاسمی که دارند می گویند. ظاهر به ذات و المظهر بالغیب. وجود به ذات ظاهر است و غیر خود را ظاهر می کنند. این تعریف برای نور شایسته است یا وجود؟ مظهر بالغیب، هم خودش به ذات خودش روشن است و نور به ذات روشن است و خودش دیگران را روش می کند. این تعریف مال نور است منتها برای ذات هم صادق است. حالا ملاصدرا می گوید اختلاف من لفظی است سهروردی می گوید نور، من می گویم وجود! اما سهروردی می گوید نه! همان نور بگوئیم بهتر است. چه دلیلی است که وجود بگوئیم. حالا این مسئله خیلی فلسفی و عمیق است منتها شرطش این است که کتاب را بخوانید و مردم را به کتاب خواندن ارجاع بدهید. نه اینکه آماده خور باشند. فلسفه فست فود نیست که در خیابان راه بروند و بخورند بلکه مردم باید مطالعه کنند.

اما آن کسانی که ادای سهروردی شناسی دارند مثل آقایی که می گوید من زبان پهلوی نمی دانم درست است متأسفانه من این زبان را نمی دانم آلمانی هم نمی دانم، چون آلمانی ها بیشتر درباره ایران باستان نوشته اند اما خیلی سهروردی را بهتر از این افراد می شناسم. اما یک سطر از سهروردی را نمی شناسند. یک سطر از حکمة الاشراق را نمی تواند معنی کند. من یک سهروردی شناس هستم چون سهروردی مسلمان است. حکمت ایران باستان را در پرتو نور اسلام معنی می کند. سهروردی یک مسلمان تمام عیار است. او با مبانی اسلام به تفسیر حکمت ایرانی می پردازد. آن کسانی که ادعا می کنند و می گویند که من زبان پهلوی نمی دانم، این مسائل را نمی فهمند و یک عده هم که اصلاً نه آنرا می فهمند و نه این را. حالا دو مقاله خواندند و سهروردی هم مد شده است ... یک سری چیزها می نویسند، این افراد را جدی نگیرید سهروردی بسیار عمیق تر از این حرفهاست. سالها یک فرد باید درس خوانده باشد، فلسفه خوانده باشد، حکمت اشراق خوانده باشد، حکمت مشاء خوانده باشد، تفاوتها را بداند، با متون آشنا باشد، تدریس کرده باشد تا بتواند چیزی درباره سهروردی بگوید. این شعریات و این خطابه ها که این افراد می گویند به درد سهروردی شناسی نمی خورد، شما هم آنها را جدی نگیرید.

*با توجه به اینکه امام محمد غزالی به عقل می پردازد سهروردی هم به نور و آگاهی و روشنایی می پردازد. آیا ریشه اختلاف مفتیان با او در این شباهت نیست؟

خود غزالی مفتی است و نیازی نیست از مفتیان بگیرد. تازه مفتیان هم از جایی دیگر می گیرند، مفتیان ننشسته اند تا از غزالی بگیرند، چرا که خود غزالی هم مفتی بوده است. من درباره غزالی کتاب نوشته ام، بروید بخوانید، غزالی یک مفتی بزرگ بوده است. غزالی یک غزالی نیست غزالی دو ـ سه غزالی است، من به دلیل علاقه ام به تحولی که در درونش رخ می دهد درباره اش کتاب نوشته ام. او در آغاز بسیار متعصب علیه تشیع، حکمت، فلسفه و ... بوده است و در این زمینه کتاب تهافت الفلاسفه یعنی پریشان گویی فلاسفه را نوشته است. اما این آدم برای جبران این گناه اولیه که در جوانی مرتکب شده چون او ولیده دانشگاه نظامیه بغداد بود. در نظامیه بغداد هم جز فقه شافعی و کلام اشعری چیزی تدریس نمی شد، بنابراین او یک اشعری تمام عیار و یک شافعی است. حالا در شافعی بودنش یک مقدار بحث هست، اما اشعریت یعنی انحطاط و متأسفانه هنوز هم ادامه دارد. او هدفش مبارزه با شیعه اسماعیلیه بود و این دوران جوانی و خامی غزالی است. اینها ارزشی ندارند. غزالی خودش یک نبوغی داشت که در این حال باقی نماند و 180 درجه تحول پیدا کرد. او به مرحله ای رسید که حجة الاسلام اعظم جهان اسلام در آن زمان شد که در کل جهان اسلام اولین لقب حجة الاسلام به غزالی داده شد، حالا که حجة الاسلام زیاد است. کسی در جهان اسلام به جز غزالی حجة الاسلام نبود. این آدم با این عظمت با این نبوغ، با این دم و دستگاه شک کرد، در چه چیزی شک کرد؟ در خدا، در پیغمبر و در دین شک کرد.

او می گوید دو ماه در شک بودم نه به گفتار، بلکه در واقع شک کرد. یک شب از خانه بیرون رفت زن، بچه، دین، منصب و حجة الاسلامی و همه را کنار گذاشت و 10 سال آواره شد. آیا این آدم، آدم کوچکی است؟! تحول درونی او بسیار عظیم بوده است. بعد می گوید آن عقاید از دست رفته زمانی که در مسند عشق معتکف شده بودم برگشت و تمام آن نوری که رفته بود دوباره برگشت و دوباره عقایدش را پیدا می کند، اما این بار تقلیدی نیست. دفعه پیش تقلید از نظامیه بغداد بود اما الان با تحقیق به آن رسیده است. در این زمان برمی گردد و با فلسفه و عرفان آشتی می کند. حالا دیگر یک عارف می شود که عارف بزرگی هم می شود. ابوحامد غزالی دیگر یک مفتی به آن معنای مصطلح کلمه نیست. به هر حال غزالی هم شرح حال دارد که من افکار، شرح حال و... او را به صورت یک کتاب نوشته ام که علاقه مندان می توانند آنرا بخوانند.

 اما غزالی هم با وجود اینکه در اوایل بسیار خشک و متعصب بود به مسئله نور توجه دارد حالا تا چه اندازه ایرانی بوده من نمی دانم، حس ایرانی داشته یا نه من نمی دانم. اما در مشکاة الانوار درباره نور نوشته است که کتاب بسیار خوبی است و باید بگویم یکی از بهترین کتابهایش است. سهروردی هم این کتاب را خوانده بود اما نوع تفکر سهروردی با آنچه که غزالی می گوید کاملاً متفاوت است. سهروردی یک فیلسوف تمام عیار است اما غزالی فیلسوف نیست بعداً به فلاسفه نزدیک می شود. بنابراین می توان گفت بله سهروردی این کتاب را خوانده است. اما سهروردی بیش از هر کسی از ابن سینا استفاده می کند و ابن سینا را هم فیلسوف نوری می داند. خود ابن سینا هم درباره آیه نور تفسیر نوشته است. این همه آیه که در قرآن است تفسیر نکرده بلکه آیه نور را تفسیر کرده است این مسئله یک دلیل داشته است و آن همان رگه ایرانی و ایران باستان است که در وجودشان بوده است. سهروردی خودش را مدیون ابن سینا می داند و می گوید حکمت اشراق را من از جایی شروع کردم که ابن سینا در آنجا آنرا به پایان برد. این کاری به غزالی ندارد و غزالی را یک متکلم می داند.

*آیا اصالت نوری که سهروردی می گوید در مقابل اصالت وجود صدرایی است؟

اصلاً در مقابل صدرایی نبوده است او می گوید اصالت وجود یونانی است و نور اسلامی، ایرانی است. می گفت هم قرآن و هم ایران باستان، نور هستند و قرآن هم از نور صحبت کرده است، قرآن از وجود صحبت نمی کند. اصلاً وجود چیست؟ وجود یک امر یافتنی است. نور ظهور است البته وجود هم ظهور است، آیا وجود ظهور است؟ باید توجه کنید که وجود با موجود فرق می کند و اینها یکی نیستند و همین امر است که آنرا نفهمیدند. آیا شما وجودشناسی دارید یا موجودشناسی؟ شما وجود را می بینید یا موجودات را؟ آیا تاکنون وجود را دیده اید؟ آیا وجود، وجود دارد؟ کسی هنوز وجود را ندیده است در صورتی که وجود است که همه موجودات را روشن می کند. شما نور را می بینید یا منور را؟ آیا تاکنون کسی نور را دیده است؟ بنابراین نه وجود را می توان دید و نه نور را. پس این دو، دو لفظ در یک معناست.

شما آنچه را که قابل رویت است می بینید شما بیننده هستید و آنچه دیده شده است، دیده شده. آیا شما رؤیت خودتان را می بینید؟ آیا رویت وجود دارد؟ شما مرئی را می بینید و رائی هستید. دید شما این صندلی را می بیند اما رؤیت وجود دارد و اگر رؤیت نباشد چیزی دیده نمی شود. پس رؤیت هست تا چیزها دیده شوند. شما مرئی هستید و خودتان رائی. رؤیت را نمی بینید بلکه موجودات را می بینید و وجود را نمی بینید. در واقع شما منظر را می بینید این افراد این مسائل را نمی فهمند و همین گونه حرفهای بی اساس می زنند. حالا سهروردی می گوید نور است و ملاصدرا می گوید وجود! اختلاف زیادی نیست شاید اختلاف فقط لفظی باشد.

* آیا این دو لفظ ماهیت و وجود برگرفته از فلسفه یونان است؟

 نه الزاماً! چون خود ماهیت و وجود در اسلام و یونان بوده است، البته فلسفه به طور کلی ریشه در یونان دارد اما فیلسوفان مسلمان تقلید نکرده اند بلکه آنها را خوانده اند و خودشان هم تولید داشته اند، اما فلسفه نور یونانی نیست.

*آیا می توان گفت فلسفه غرب عقل محور بوده در صورتی که فلسفه شرق عرفانی محور بوده است؟

 اینکه شما می گویید اشتباه آمیز است. عرفان بدون عقل اصلا به درد نمی خورد و باید دورش بیاندازید. اساساً عرفان بدون عقل چیست؟ آیا عرفان بدون عقل دارید؟ در ایران عرفان عین تعقل بوده بدین معنی که نور بوده چرا که اساسا عقل نور است. اینجا با قلم نور مطرح شده و آنجا با قلم وجود و چنانچه عقل از دست برود هیچ چیزی باقی نمی ماند.

*آیا می توان گفت سهروردی متأثر از شاهنامه بوده یا اینکه شاهنامه را خوانده است؟

 در واقع سهروردی و فردوسی می خواستند این فرهنگ را احیا کنند و قطعاً سهروردی شاهنامه را خوانده است. چیزهای بسیاری بوده که بیشتر شبیه یک راز است و شاید یک الهام بوده است، اما حتماً شاهنامه را خوانده است. در واقع من می توانم بگویم که سهروردی فیلسوف شاهنامه است و شاهنامه حماسه سهروردی است. اگر بخواهید سهروردی را به زبان حماسه بیان کنید می شود شاهنامه و اگر بخواهید شاهنامه را به زبان فلسفه بیان کنید می شود  سهروردی! سهروردی و فردوسی هر دو یک حرف می زنند؛ او به زبان حماسه سخن می گوید و این به زبان فلسفه و هر دو هم حکیم اند. آن حکیم شاعر حماسه ای و این حکیم فیلسوف  است.

*آیا می توان گفت این دو حماسه ساز بوده اند؟

بله! آن حماسه فلسفی است و این حماسه شعری. چندی پیش در برنامه معرفت بیان کردم که همه اینها یک حماسه اند و مولوی یک حماسه معنوی است.

*امروزه به سهروردی چه نیازی داریم؟

اگر بخواهیم آگاهی به هستی، جهان هستی و روح داشته باشیم از نان شب برای ما واجب تر است و اگر بخواهیم نادان باقی بمانیم هیچ نیازی به سهروردی نداریم، اما این آگاهی از تاریخ، فرهنگ، تفسیر سهروردی از اسلام و قرآن نیازمند شناخت است چون سهروردی خدا را نور می داند و اینها همه آگاهی است. آیا شما به اسلام عقیده دارید؟ دینی که همه اش عقل نباشد به درد نمی خورد. من تمام اسلام را عقل می دانم. سهروردی تمام هویت ما را توضیح می دهد و اسلام و هویت تاریخی ما را به خودمان نشان می دهد. تاریخ را نشان می دهد تا بفهماند که ما وحشی و بربر نبودیم و دیگران که ما را بربر می دانستند خودشان بربر بودند چون ما تمدن درخشان داشتیم. در زمانی که دنیای غرب در توحش به سر می برد ما یکی از درخشان ترین تمدنهایی بودیم که بشریت به خود دیده است. سهروردی این آگاهی از دین و هویت باستانی ما را نشان می دهد.
آخرين بروز رساني ( ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ )
محقق داماد: اتهام ادیان سامی به آلودگی محیط زیست شامل اسلام نمی شود/ خطرات علم سکولار برای محیط زیست
روزهای بروجرد- آیت الله دکتر سیدمصطفی محقق داماد در نشست نقد و بررسی کتاب الهیات محیط زیست گفت:در برخی مقالات نوشته شده که ادیان به خصوص ادیان سامی متهم شده اند به اینکه آنها باعث آلودگی محیط زیست شده اند، این اتهام بر همه ادیان وارد نیست به خصوص به قرآن که آیات متعددی در ارتباط با جهان هستی، محیط زیست سالم و سالم زیستن دارد.

به گزارش مهر، نشست هفتگی شهر کتاب که به بررسی کتاب "الهیات محیط زیست" نوشته آیت الله دکتر سیدمصطفی محقق داماد اختصاص داشت با حضور مؤلف کتاب، دکتر غلام رضا اعوانی رئیس هیئت مدیره انجمن حکمت و فلسفه ایران، دکتر شهین اعوانی عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران و دکتر هومان لیاقتی رئیس انجمن علمی کشاورزی بوم شناختی ایران برگزار شد.

در این نشست آیت الله محقق داماد رئیس گروه مطالعات اسلامی فرهنگستان علوم در خصوص ایده اولیه تألیف کتاب گفت: آنچه که باعث تألیف این کتاب شد مقاله ای برای همایشی که به میزبانی وزارت ارشاد (در زمان وزارت آقای خاتمی در وزارت ارشاد) که در کشور یونان با عنوان نگاه ادیان به انسان و طبیعت برگزار شده بود ارسال کردم و بعد هم سازمان محیط زیست مقاله را به زبان انگلیسی که زبان اصلی مقاله بود چاپ کرد.

وی افزود: همپنین مقاله دیگری در کنفرانسی با همین مضامین در زمان ریاست جمهوری حجت الاسلام خاتمی نوشتم که بیشتر بنده را متوجه این موضوع کرد که مسأله محیط زیست بسیار مطرح و مسأله روز جهان است.

وی در ادامه سخنانش اظهارداشت: در مقدمه این کتاب نوشته شده که در برخی مقالات نوشته شده که ادیان به خصوص ادیان سامی متهم شده اند به اینکه آنها باعث آلودگی محیط زیست ما شده اند زیرا انسان را گل سرسبد آفرینش می دانند و در کتب مقدس آنها آمده که زمین برای انسان آفریده شده است و انسان مختار است هر گونه که می خواهد از آن استفاده کند.

محقق داماد تصریح کرد: در کتاب آمده که اولا این اتهام بر همه ادیان وارد نیست به خصوص به قرآن که آیات متعددی در ارتباط با جهان هستی، محیط زیست سالم و سالم زیستن دارد. دوم اینکه باید تصریح کرد که نگاه علم آنچه که امروز به آن علوم تجربی می گوییم، به جهان که جهان را بی روح، بدون متولی و جهانی که ابزاری برای قدرت بشر است، می داند خود چه خطراتی را برای محیط زیست ایجاد کرده است.

استاد دانشگاه شهید بهشتی بیان کرد: همچنین در این کتاب نگاه ادیان الهی و غیرالهی به محیط زیست و هستی نیز آمده است، چون برخی ادیان به جهان نگاه قدسی دارند. مثل بودا و زرتشت و به خصوص نگاه دین اسلام. این کتاب برداشت اینجانب از نگاه اسلام به محیط زیست است.

وی تصریح کرد: در بخش آخر کتاب که همواره دغدغه من بوده که در مراجعه به کتب فقها همه چیز در مورد امور دینی و مذهبی وجود دارد ولی هیچ جا سخن از این مسایل که زندگی امروز بشر با چه معضلی روبروست؟ و این مسائل چه تأثیر شرعی دارد؟ سخنی گفته نشده است، البته این بخش از کتاب مقدمه کتابی است تحت عنوان فقه و امور محیط زیست که در آینده به آن خواهم پرداخت.

محقق داماد ضمن تشکر از کسانی که در این موضوع به او کمک کرده اند به ضرورت سخت کوشی مدیران اجرایی در حفظ محیط زیست اشاره کرد.
آخرين بروز رساني ( ۱۶ مرداد ۱۳۹۳ )
سهروردی بر منطق ارسطویی مسلط بوده اما در منطق شاگرد ابن سینا است
روزهای بروجرد- عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران گفت: از مجموعه مطالعات من نتیجه می‌شود که سهرودی در منطق شاگرد ابن سینا است. با وجود این که در منطق ارسطویی مسلط بود اما به دنبال این بود که آن را ساده سازی کند.
به گزارش مهر، در آستانه‌ روز بزرگداشت سهروردی، نشست هفتگی شهر کتاب به بررسی نوآوری‌های سهروردی در فلسفه و منطق اختصاص داشت که با حضور دکتر ضیاء موحد و دکتر سیدمحمود یوسف‌ثانی و علی اصغر محمدخانی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

دکتر ضیاء موحد در این نشست به سخنان زیر اشاره کرد:

* سهروردی در سی و چند سالگی به شهادت می‌رسد و پسر صلاح الدین ایوبی مامور قتل وی است. دلیلش واضح نیست اما علما و فقها در آن نقش داشته اند. چگونگی به قتل رسیدنش هم معلوم نیست، اما بعضی می‌گویند به درخواست خودش وی را در یک خانه محبوس کردند و غذا به او ندادند تا فوت شد.

* تمام شارحان می‌گویند سهروردی منطقی در مقابل منطق ارسطو می‌آورد و انقلابی در منطق برپا کرد به همین بسنده کرده اند و احتمالاً به یکی دو اختلاف هم اشاره کرده اند، اما از این که این منطق، منطقی است که در مقابل ارسطو و ابن سینا قد علم کند حرفی زده نشده است. در سال های اخیر غربی ها کم کم متوجه نوشته های منطقی ما شدند و چند نفر از فلاسفه تحلیلی درباره منطقیات سهرودی که نوآوری او در منطق الاشراق است مقالاتی دارند.

* سهروردی در کتاب‌هایش نشان می‌دهد که کاملاً بر منطق ارسطویی مسلط بوده است. بنابراین با علم و آگاهی به منطق ارسطویی وارد شده و خواسته نوآوری هایی بکند. نتیجه ارزیابی‌های من دو مقاله است که در «جاودان خرد» چاپ شده و هر دوی آنها به زبان لاتین است. دلیل نوشتن مقالات به زبان انگلیسی این بود که مخاطبان سهروردی بیشتر انگلیسی زبان هستند.

* اولاً از مجموعه مطالعات من نتیجه می‌شود که سهرودی در منطق شاگرد ابن سینا است. با وجود این که در منطق ارسطویی مسلط بود اما به دنبال این بود که از منطق کمترین استفاده را بکند و حتی آن را هم ساده سازی بکند اما یک مقدار اطلاعات کلی از منطق داشت و چون این کار با زبان طبیعی انجام شده پر از ابهام است.

* سردرگمی موجب شده که بحث‌های زیادی به وجود آید و نتوانند کارهای ابن سینا و شیخ اشراق را ارزیابی کنند، به عنوان مثال خوارزمی به دلیل نداشتن وسایل و ابزار امروزی یعنی همان سمبل گذاری یک مساله ساده ریاضی مانند یک معادله درجه دو که امروزه دانش آموزان دبیرستانی به راحتی آنرا حل می‌کنند به سختی حل می‌کند.

* اگر نتوانستیم کاری که شیخ اشراق در منطق کرد را انجام دهیم حداقل نگذاریم که هشت قرن بگذرد که نه ارزش کار آن را بفهمیم و نه نقدی که می‌شود بر کار آن زد درست است، به همین دلیل است که در یک نقطه متوقف شدیم مگر اینکه دانشگاه‌ها که در چنین جاهایی پیشرو بوده‌اند وارد عرصه شوند.
آخرين بروز رساني ( ۰۲ مرداد ۱۳۹۳ )
شهادت امام علی (ع) - چگونگی ضربت خوردن حضرت
روزهای بروجرد- چگونگی ضربت خوردن حضرت علی علیه ‎السلام در نوشته تاریخ‎ نویسان پیشین یکسان نیست. در حالی که طبری و ابن سعد و دیگران نوشته‏ اند: – چون حضرت علی علیه السلام از سایبانی که به مسجد می ‏رسد، بیرون شد، ابن ملجم او را ضربت زد. – یعقوبی که تاریخ او پیش از اینان نوشته شده گوید: – پسر ملجم از سوراخی که در دیوار مسجد بود، شمشیر بر سر او زد. – اما نوشته ابن اعثم که هم عصر طبری است، با نوشته آنان مخالف است و با آنچه میان شیعیان مشهور است مطابق می‏باشد. وی چنین می ‏نویسد:

- پسر ملجم شمشیر خود را برداشت و به مسجد آمد و میان خفتگان افتاد. علی علیه ‎السلام اذان گفت و داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار می ‏کرد، سپس به محراب رفت و ایستاد و نماز را آغاز کرد ، به رکوع، و سپس به سجده رفت. چون سر از سجده نخست برداشت، ابن ملجم او را ضربت زد و ضربت او بر جای ضربتی که عمرو پسر عبدود در جنگ خندق بدو زده بود آمد. ابن ملجم گریخت و علی در محراب افتاد و مردم بانگ برآوردند امیرمؤمنان کشته شد. -

/پاورقی ۱٫ تاریخ ابن اعثم، ج ۴، ص ۱۴۰ ـ ۱۳۹٫ /

بلاذری به روایت خود از حسن بن بزیع آرد: – چون پسر ملجم او را ضربت زد گفت: فزت و رب الکعبة و آخرین سخن او این آیه بود. – و من‏ یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره. -

/پاورقی ۲٫ انساب الاشراف، ص ۴۹۹٫ /

روایت‎های شیعی و برخی از روایت‎های اهل سنت نیز با آنچه ابن اعثم نوشته مطابقت دارد.

بهرحال امام را از مسجد به خانه بردند. دیری نگذشت که قاتل را دستگیر کرده و نزد او آوردند. بدو فرمود:

- پسر ملجمی؟ -

- آری! -

- حسن او را سیر کن و استوار ببند! اگر مُردم او را نزد من بفرست تا در پیشگاه خدا با او خصمی کنم و اگر زنده ماندم یا می‏بخشم یا قصاص می‏ کنم. -

ابن سعد نوشته است امام فرمود:

- بدو خوراک نیکو دهید و در جای نرمش بیارمانید. – و هم او نوشته است روزی که علی مردم را برای بیعت می ‏خواند ابن ملجم دوبار برای بیعت پیش آمد و علی او را راند سپس فرمود از پیغمبر شنیدم او ریش مرا از خون سرم رنگین خواهد کرد. امام در آخرین لحظه‏های زندگی فرزندان خود را خواست و به آنها چنین وصیت کرد:

- شما را سفارش می ‏کنم به ترسیدن از خدا، و این که دنیا را مخواهید هر چند دنیا پی شما آید. و دریغ مخورید بر چیزی از آن که به دستتان نیاید و حق را بگویید، و برای پاداش ‏- آن جهان‏ – کار کنید و با ستمکار در پیکار باشید و ستمدیده را یار. و شما و همه فرزندانم و کسانم و آن را که نامه من بدو رسد سفارش می ‎کنم به ترس از خدا و آراستن کارها و آشتی با یکدیگر، که من از جد شما شنیدم، می ‎گفت: آشتی دادن میان مردم بهتر است از نماز و روزه سالیان. -

خدا را، خدا را درباره یتیمان، آنان را گاه گرسنه و گاه سیر مدارید و نزد خود ضایعشان مگذارید.  خدا را، خدا را. همسایگان را بپایید که سفارش شده پیامبر شمایند، پیوسته درباره آنان سفارش می ‏فرمود چندان که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد نمود. خدا را، خدا را، درباره قرآن، مبادا دیگری بر شما پیشی گیرد در رفتار به حکم آن. خدا را، خدا را، درباره نماز که ستون دین شماست. خدا را خدا را در حق خانه پروردگارتان! آن را خالی مگذارید، چندانکه در این جهان ماندگارید که اگر – حرمت‏ – آن را نگاه ندارید به عذاب خدا گرفتارید. خدا را خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مال‎هاتان و به جان‎هاتان و زبان‎هاتان، بر شما باد به یکدیگر پیوستن و به هم بخشیدن. مبادا از هم، روی بگردانید و پیوند هم را بگسلانید. امر به معروف و نهی از منکر را وامگذارید تا بدترین شما حکمرانی شما را بر دست گیرند، آنگاه دعا کنید و از شما نپذیرند. پسران عبدالمطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته ‏اید و دست‎ها را بدان آلوده، و گویید امیرمؤمنان را کشته ‏اند. بدانید جز کشنده من نباید کسی به خون من کشته شود. بنگرید! اگر من از این ضربت او مُردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم می ‏فرمود: – بپرهیزید از بریدن اندام مرده، هر چند سگ دیوانه باشد. -

/پاورقی ۳٫ نامه ۴۷٫/

اندک اندک آرزوی او تحقق می‏یافت و بدانچه می‏ خواست نزدیک می ‏شد. او از دیرباز، خواهان شهادت بود و می‏ گفت:

- خدایا بهتر از اینان را نصیب من دار و بدتر از مرا بر اینان بگمار! -

علی علیه‎السلام به لقاء حق رسید و عدالت، نگاهبان امین و بر پا دارنده مجاهد خود را از دست داد، و بی‏ یاور ماند. ستمبارگان از هر سو دست به حریم آن گشودند و به اندازه توان خود اندک اندک از آن ربودند، چندانکه چیزی از آن بر جای نماند. آنگاه ستم را بر جایش نشاندند و همچنان جای خود را می ‎دارد تا خدا کی خواهد که زمین پر از عدل و داد شود، از آن پس که پر از ستم و جور شده است.

چون علی علیه‎ السلام را به خاک سپردند. امام حسن علیه‎ السلام به منبر رفت و گفت:

- مردم! مردی از میان شما رفت که از پیشینیان و پسینیان کسی به رتبه او نخواهد رسید. رسول الله پرچم را بدو می‎ داد و به رزمگاهش می ‎فرستاد و جز با پیروزی باز نمی‏ گشت. جبرئیل از سوی راست او بود و میکائیل از سوی چپش. جز هفتصد درهم چیزی به جای ننهاد و می‏ خواست با آن خادم بخرد. -

/پاورقی ۴٫ طبقات، ج ۳، ص ۲۶٫/

جز وصیت کوتاهی که نوشته شد، از امام وصیت‏های دیگری نیز در سندهای قدیمی دیده می ‏شود. برخی از آنها را پیش از ضربت خوردن فرموده و برخی را پس از آن که متوجه دیدار خدا گردید.
 
آخرين بروز رساني ( ۲۵ تير ۱۳۹۳ )
نگاهي به «ماترياليسم ديالكتيكي»/ براي آنها كه دلمشغول تغيير جهانند
ماترياليسم ديالكتيكي (ترجمه آيدين تراكمه، نشر تيسا)، نخستين كتابي است از هانري لوفور، فيلسوف فرانسوي كه به‌طور كامل به فارسي برگردانده شده است.

ماترياليسم ديالكتيكي دربرگيرنده روش ديالكتيكي است كه در سرتاسر كارهاي گسترده و ژرف لوفور ــ بيش از 60 جلد كتاب ــ مي‌توان همچون خطي محوري مشاهده كرد. اين روش ديالكتيكي به ويژه در توليد فضا به شكلي برجسته به كار بسته مي‌شود. او ماركسيسم را جنبشي پويا از نظريه و عمل و نه آموزه‌ و ابزاري ايستا براي راهبردي حزبي مي‌دانست. با وجود شباهتِ عنوان، ماترياليسم ديالكتيكي لوفور را نبايد با ماترياليسم ديالكتيكي كمينترن اشتباه گرفت. اين كتاب را مي‌توان به بهترين وجه «رديه‌يي» تلويحي اما «تند به ماترياليسم ديالكتيكي و تاريخي جوزف استالين» تلقي كرد.

ماترياليسم ديالكتيكي دربرگيرنده سه موضوع اصلي است. لوفور با تاكيد بر علم منطق هگل شرحي را از برداشت ديالكتيكي او از منطق آغاز مي‌كند. اداي سهم هگل در تقابل با منطق صوري سنتي قرار مي‌گرفت كه به دنبال تعيين‌ كاركردهاي خرد مستقل از محتواي تجربي است. منطق ديالكتيكي هگل به دنبال آن نبود كه «منطق صوري را براندازد بلكه مي‌خواست از طريق جست‌وجوي نوعي آگاهي از وحدت بي‌نهايت پرمايه انديشه و واقعيت و شكل و محتوا از منطق صوري فراتر رود». منطق ديالكتيكي هم به معناي «روشي براي تحليل» است و هم به معناي «بازآفريني پويش امر واقعي به واسطه پويش انديشه». به گفته لوفور اما پروژه كلي هگل، حتي با شرايط پيشنهادي خود او دست آخر شكست مي‌خورد. منطق هگل به جاي دست‌يافتن به وحدت پويايي از انديشه و واقعيت، شكل و محتوا، در چنگ پويش‌هاي بيگانه ذهن گرفتار باقي مي‌ماند. اين نقد مقدماتي بر هگل مبنايي را براي بخش دوم و مهم‌ترين بخش ماترياليسم ديالكتيكي يعني استدلال لوفور درباره رابطه بين هگل و ماركس فراهم مي‌كند. به گفته لوفور، ماركس در دو مرحله به ميراث هگل مي‌پردازد. ماركس در كارهاي اوليه‌اش، به ويژه در دست‌نوشته‌هاي اقتصادي- ‌فلسفي (1844) و ايدئولوژي آلماني (46-1845) بنيان‌هاي ماترياليسم تاريخي را بنا مي‌كند. او در دست‌نوشته‌ها هگل را در پديدارشناسي ذهن به خاطر ‌فهم نادرست بيگانگي بسان شي‌ء‌شدگي ذهن و نه شكلي از سلب مالكيت مادي نكوهش مي‌كند، جايي كه هگل «زندگي بيگانه» (مذهب، قانون، فلسفه) را با «زندگي واقعي» اشتباه مي‌گيرد. لوفور مي‌گويد كه ماركس در اين زمان هنوز برداشتي منفي از علم منطق هگل دارد. ماركس در فقر فلسفه (1847) و مانيفست كمونيست (1848) منطق ديالكتيكي هگل را بسان منطقي يكسره انتزاعي، صرفا صوري و كاملا ناسازگار با برداشتي ماترياليستي از انسان بي‌اهميت جلوه مي‌دهد. ماركس ــ همان?طور كه در سال 1858 در نامه‌يي به انگلس اعلام مي‌كند ــ تنها هنگامي به منطق ديالكتيكي هگل برمي‌گردد كه روي مقدمه‌يي بر كوششي در نقدي بر اقتصاد سياسي (1859) و سرمايه (1867) كار مي‌كند. تنها آنجا بود كه بنا به گفته لوفور، ماركس به درستي منطق هگل را رفع/دگرگون مي‌كند و روش ديالكتيكي بيان را با ماترياليسم تاريخي درمي‌آميزد و از اين رهگذر ماترياليسم تاريخي را به سطحي جديد ارتقا مي‌دهد. اين به روشن‌ترين شكل در سرمايه مشهود است، جايي كه «مطالعه پديده‌هاي اقتصادي... بر پويش ديالكتيكي مقوله‌ها مبتني است». سرمايه را در نمودهاي گوناگونش مي‌توان بسان انتزاعي انضمامي؛ يعني آميزه‌يي متضاد از محتوا و شكل: انضمام و انتزاع، كيفيت و كميت، ارزش مصرف و ارزش مبادله فهميد.

ماترياليسم ديالكتيكي از محصوركردن دانش در چارچوب جست‌وجويي فرجام‌گرايانه براي ايده مطلق، كه از ديد هگل دست آخر در دولت پروسي اصلاح‌شده تحقق مي‌يافت، خودداري مي‌كند و برخلاف منطق ديالكتيكي هگل، ديگر نوعي جزم‌انديشي نيست. نقطه ارجاع اصلي ماترياليسم ديالكتيكي، نه پويش دروني ذهن بلكه «پراكسيس، يعني كل فعاليت انساني، كنش و انديشه، كار فيزيكي و دانش» است. پراكسيس بر آن چيزي دلالت مي‌كند كه عقل سليم آن را «زندگي واقعي» مي‌نامد. هدف ماترياليسم ديالكتيكي چيزي جز بيان عقلاني پراكسيس، يا محتواي واقعي زندگي ــ و به شكلي همبسته، دگرگوني پراكسيس كنوني به پركتيسي اجتماعي آگاهانه، منسجم و آزاد نيست. هدف نظري ماترياليسم ديالكتيكي و هدف پركتيكال آن?ــ يعني دانش و كنش آفريننده ــ را نمي‌توان از هم جدا كرد.

تصور فراگير لوفور از پراكسيس بيانگر نقطه آغاز بخش سوم و نهايي اين كتاب است: «توليد انسان». او در اين بخش فرمول‌بندي ماترياليستي را از اومانيسم تدارك مي‌بيند كه به وفور از ديدگاه‌هاي ماركس در دست‌نوشته‌هاي 1844 اقتباس مي‌كند. بر اين اساس «انسان»، در حالي كه اساسا يك هستي طبيعي و زيست‌شناسانه است، «طبيعت خاص خود را به واسطه عمل بر روي طبيعت» مي‌آفريند. آنچه در اين فرآيند توليد انسان كليدي است، كنشگري كار انساني است كه در تجسم‌هاي گوناگونش ابعاد فيزيكي و روحي، عيني و ذهني هستي را مفصل‌بندي مي‌كند. كار انساني مبنايي را براي آگاهي شكل مي‌دهد كه بسان نوعي «كنشگري يكپارچه‌سازي»، بازتاب مكانيكي نيروهاي مادي نيست بلكه به بخش سازنده توليد و به خود متابوليسم انسان‌ـ ‌طبيعت تبديل مي‌شود.

خواندن اين كتاب براي فهم انديشه ديالكتيكي لوفور كه در سرتاسر كارهاي بعدي او ــ نقد زندگي روزمره، توليد فضا، انقلاب شهري، ضرباهنگ‌كاوي؛ فضا، زمان و زندگي روزمره و... ــ به كار بسته شده‌اند، گريزناپذير است. خواندن اين كتاب مي‌تواند براي همه آنهايي كه دلمشغول تغيير جهان هستند آموزنده باشد. افزون بر حوزه‌هاي اقتصاد سياسي، جامعه‌شناسي، جغرافياي انساني و فلسفه سياسي، به ويژه آنهايي را مخاطب اين كتاب مي‌دانم كه دلمشغول مسائل شهري هستند يعني برنامه‌ريزان و طراحان شهري. لوفور در كارهايي مانند توليد فضا به شكلي مشخص از انديشه ديالكتيكي در تحليل مسائل شهري در سرمايه‌داري استفاده مي‌كند. در آخر اينكه با درنظرداشتن انديشه لوفور در اين كتاب، امكان هرگونه برخورد فروكاست‌گرايانه با انديشه او از ميان خواهد رفت.
آخرين بروز رساني ( ۲۱ تير ۱۳۹۳ )
نقلی از چگونگی احیای پیامبر(ص) در سحر نیمه شعبان
روزهای بروجرد-  نیمه شعبان از شبهای مبارکی است که بر احیای آن تأکید شده است چراکه در سحرگاه آن وجود نورانی حضرت مهدی موعود(عج) ولادت یافت و بنا به روایتی از پیامبر(ص)؛ روزي ها در این شب قسمت مى شود و اَجَلْها و روندگان به حج معین می شوند و خداى تعالى ملائكه خود را از جانب آسمان به سوى زمين در مكه فرو می فرستد.

شب نيمه شعبان، شب بسيار مباركى است چنان که امام جعفر صادق(ع) از پدر بزرگوارشان روایت می کنند که از حضرت امام محمد باقر(ع) درباره فضل شب نيمه شعبان سؤال شد و ایشان فرمودند: «آن شب افضل شبهاست بعد از ليلة القدر، در آن شب عطا مى فرمايد خداوند به بندگان فضل خود را و مى آمرزد ايشان را به مَنّ و كَرَم خويش، پس سعى و كوشش كنيد در تقرب جستن به سوى خداى تعالى در آن شب پس به درستى كه آن شبى است كه خدا قسم ياد فرموده به ذات مقدس خود كه دست خالى برنگرداند سائلى را از درگاه خود مادامى كه سؤال نكند معصيت را و آن شب، شبى است كه قرار داده حَق تعالى آن را از براى ما به مقابل آنكه قرار داده شب قدر را براى پيغمبر ما(صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله) پس كوشش كنيد در دُعا و ثنا بر خداى تعالى...»
nimeshaban.jpg
اعمال شب نیمه شعبان:

و از جمله بركات اين شب مبارك، ولادت با سعادت حضرت امام زمان ارواحُنا لَهُ الفداء در سحر اين شب در سال 255 هجری در سامرا(سُرَّ مَنْ رَاى) است که براى اين شب چند عمل وارد شده است:

- غسل است كه باعث تخفيف گناهان مى شود.

- احياء اين شب است به نماز و دعاء و استغفار چنانچه امام زين العابدين(ع) انجام مى دادند و در روايت است كه هر كه احيا دارد اين شب را نميرد دل او در روزى كه دلها بميرند.

- زيارت حضرت امام حسين (ع)است كه افضل اعمال اين شب و باعث آمرزش گناهان است و اینکه هر كه خواهد با او مصافحه كند روح 124 هزار پيغمبر، حضرت حسین بن علی سیدالشهدا(ع) را در اين شب زیارت کند و اَقَلِّ زيارت آن حضرت آن است كه به بامى برآيد و به جانب راست و چپ نظر كند پس سر به جانب آسمان كند پس زيارت كند آن حضرت را به اين كلمات ((اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَكاتُهُ)) و هركس در هر كجا باشد در هر وقت كه آن حضرت را به اين كيفيّت زيارت كند اميد است كه ثواب حجّ وعُمره براى او نوشته شود. و زيارت مخصوصه اين شب در مفاتیح الجنان آمده است.

-  خواندن دعاى كميل كه در اين شب وارد شده است.

- صد مرتبه خواندن هر يك از سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُلِلّهِ وَاللّهُ اَكْبَرُ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ، تا خداوند تعالى گناهان گذشته او را بيامرزد و برآورد حاجتهاى دنيا و آخرت او را.

- همچنین شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان به روایتی از امام صادق(ع) اشاره کرده است که از ایشان درباره بهترین دعا در شب نيمه شعبان سؤال شد و حضرت فرمود: هر گاه به جا آوردى نماز عشا را پس دو ركعت نمازگذار بخوان در ركعت اوّل حمد و سُوره جحد( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ) و بخوان در ركعت دوم حمد و سوره توحيد ( قُلْ هُوَاللّهُ اَحَدٌ) پس چون سلام دادى بگو سُبْحانَ اللّهِ 33 مرتبه و اَلْحَمْدُلِلّهِ 33 مرتبه و اللّهُ اَكْبَرُ 34 مرتبه. در ادامه این نماز، دعایی وارد شده است که شیخ عباس قمی آن را در مفاتیح الجنان آورده است.


- در روایت مشهور دیگری به نقل از امام صادق(ع) درباره فضیلت نیمه شعبان چنین آمده است که حضرت فرمود: شب نيمه شعبان، رسول خدا صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَاله  همين كه نیمه شب شد برخاست رسول خدا(ص) از رختخواب خود براى عبادت. همسر پیامبر گمان برد كه پيغمبر(ص) بيرون رفته، اما به ناگاه نظرش افتاد بر رسول خدا(ص) كه در سجده است مثل جامه اى كه چسبيده شده بر روى زمين پس نزديك آن حضرت شد شنيد كه مى گويد در سجده خود: سَجَدَ لَكَ سَوادى وَخَيالى وَآمَنَ بِكَ فؤادى هذِهِ يَداىَ وَماجَنَيْتُهُ
به خاك افتاد براى تو سراپايم و انديشه ام و ايمان آورد به تو دلم ، اين است هر دو دستم و آنچه جنايتى كه
عَلى نَفْسى يا عَظيمُ [عَظيماً] تُرْجى لِكُلِّ عَظيمٍ اِغْفِرْ لِىَ الْعَظيمَ فَاِنَّهُ لايَغْفِرُ
بر خويش كردم اى بزرگى كه در هر كار بزرگى اميد به او است بيامرز گناه بزرگم را كه نيامرزد
الذَّنْبَ الْعَظيمَ اِلا الرَّبُّ الْعَظيمُ
گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ

پس بلند كرد سر خود را و دوباره برگشت به سجده و همسر پیامبر شنيد كه مى گويد:

 اَعُوذُ بُنُورِ وَجْهِكَ الَّذى اَضائَتْ لَهُ السَّمواتُ
 پناه برم به نور ذات تو كه روشن شد بدو آسمانها
وَالاْرَضُونَ وَانْكَشَفَتْ لَهُ الظُّلُماتُ وَصَلَحَ عَلْيْهِ اَمرُ الاْوَّلينَ
و زمينها و برچيده شد بدو تاريكيها و اصلاح شد بدو كار اولين
وَالاْخِرينَ مِنْ فُجاءَةِ نَقِمَتِكَ وَمِنْ تَحْويلِ عافِيَتِكَ وَمِنْ زَوالِ
و آخرين از ناگهانى رسيدن عذابت و از پا برجا شدن تندرستى تو و از زائل شدن
نِعْمَتِكَ اَللّهُمَّ ارْزُقْنى قَلْباً تَقِيّاً نَقِيّاً وَمِنَ الشِّرْكِ بَريئاً لا كافِراً ولا شَقِيّاً
نعمتت خدايا روزيم گردان دلى پاك و پاكيزه و مبراى از شرك كه نه كافر باشد و نه اهل شقاوت

پس بر خاك نهاد دو طرف روى خود را و گفت:

عَفَّرْتُ وَجْهى فِى التُّرابِ وَحُقَّ لى اَنْ اَسْجُدَ لَكَ
ماليدم به خاك رويم را و بر من سزاست كه برايت سجده كنم

پس همين كه خواست رسول خدا(ص) برگردد، همسر ایشان شتافت به سوى رختخواب خود، پس رسول خدا(ص) آمد به رختخواب او و شنيد كه نفس بلند مى زند فرمود چيست اين نفس بلند آيا نداسته اى كه چه شبى است امشب اين شب نيمه شعبان است كه در آن قسمت مى شود روزيها و در آن نوشته مى شود اَجَلْها و در آن نوشته مى شود روندگان به حج و به درستى كه خداى تعالى مى آمرزد در اين شب از خلق خود بيشتر از عدد موهاى بُزهاى قبيله كَلْب و مى فرستد خداى تعالى ملائكه خود را از جانب آسمان به سوى زمين در مكه.

اعمال روز نيمه شعبان

در این روز عيد مولود شريف امام دوازدهم مَوْلانا وَاِمامُنا الْمَهْدِىُّ حضرت حجّة بن الحسن صاحبُ الزَّمان(صلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ) است و از اعمال روز نیمه شعبان علاوه بر استحباب روزه و غسل، مستحب است زيارت آن حضرت(عج) در هر زمان و مكان و در هر جا و دعابراى تعجيل ظهور آن حضرت در هنگام زيارت و به خصوص تاكيد شده به زيارت آن حضرت در سرداب سامراء، و ظهور آن حضرت و فرمانروائي اش مسلم است و او است كه زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر شده باشد از ستم و بيدادگرى...»
 
مهر
آخرين بروز رساني ( ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ )
نظر‌ آیت‌ الله‌ جوادی‌ آملی‌ درباره انتحار و خودکشی
روزهای بروجرد- آیت الله جوادی آملی گفت: انتحار و خودکشی حرام است، برای اینکه ما مالک هویّتمان نیستیم، این را به عنوان امانت به ما دادند، اگر به عنوان امانت به ما دادند هرچند نسبت به دیگران اظهار مالکیّت می‌کنیم اما ما امین جان و هویت خود هستیم.
 
به گزارش دفتر آیت الله جوادی آملی، درس اخلاق هفتگی آیت الله العظمی جوادی آملی در محل بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء برگزار شد و آیت الله جوادی آملی در این جلسه با اشاره به فرمایش حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه اظهار کرد: نکته‌ای که از بیانات نورانی امیر مؤمنان(سلام الله علیه) در نهج‌البلاغه استفاده می‌شود آن است که جان و روح ما به جای دیگر وابسته است. در آن بیانات نورانی که حضرت خطاب به کمیل عالمان الهی و ربّانی را معرفی می‌کند می‌فرماید عالمان الهی کسانی‌اند که ابدانشان به این علوم و معلومات عادی وابسته است اما «أرواحها معلّقة بعز اعلی»!

مرجع تقلید شیعیان فرمایش دیگری از علی علیه السلام را مورد اشاره قرار داد و افزود: حضرت امیر(علیه السلام) در نهج‌البلاغه وقتی به کمیل می‌فرماید دل‌ها ظروف علوم است، می‌فرماید «مردان الهی از این ظرفیت حدّاکثر بهره را بردند، بدن اینها در عالَم طبیعت مشغول است اما ارواح اینها معلّق است بعزّ قدسک، به عرش اعلای الهی. معلوم می‌شود این جان ما وطن اصلی خود را حفظ کرده است.

استاد عالی حوزه علمیه قم با بیان این مطلب که "انسان مهاجر، کادح الی رب است"، تصریح کرد: انسان در نهایت به وطن اصلی‌اش برمی‌گردد، اگر در آیه إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ تعبیر به رجوع است برای اینکه ما از آن‌جا آمدیم یعنی اگر کلّ مجموعه عالم، فیض خداست و خدا آنها را خلق و عطا کرده؛ «فامنن أو أمسک»، اما روح را به ما عطا نکرده روح را طرزی به ما داده که یک طرفش به دست اوست فرمود: ﴿وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی﴾ نه «روحاً»! اینکه فرمود روح را به او دادم این یاء ﴿رُوحی﴾ یک اضافه اشراقیه است که ما را به آن مرتبط می‌کند.

رئیس بنیاد علوم وحیانی اسراء خاطر نشان کرد: اگر قرآن حبل است چه اینکه حبل است، اگر عترت طاهرین حبل‌اند چه اینکه حبل‌اند، این یک طنابی نیست که در جایی گذاشته باشند، اعتصام به طنابی که در جایی افتاده باشد مشکلی را حل نمی‌کند این طناب به یک جای بلندی بسته است به ما گفتند بگیرید و بالا بیایید یا بگیرید تا نیفتید ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا﴾.

آیت الله جوادی آملی افزود: کلمات طیّب و علوم عالیه به طرف او صعود دارند، اینها به طرف عزیز صعود می‌کنند آن وقت می‌شوند عزیز. انسان عزیز و انسان نفوذناپذیر در هیچ صحنه‌ای وا نمی‌ماند. بنابراین آنچه در بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در وصف عالمان دین در نهج البلاغه آمده است که ارواح آنان به جای بلندی وابسته است، شامل همه علما چه حوزویان چه دانشگاهیان، چه کسانی که در خدمت قرآن کریم‌اند و در خدمت سنّت معصومین و اهل بیت(علیهم السلام) هستند می باشد.

استاد عالی حوزه علمیه قم روح انسانی را دارای قداست دانست و تصریح کرد: جای این روح بلند، جای طهارت و قداست است، آن‌جا آلودگی نیست، هر چه آلودگی هست در این نشئه طبیعت است، ما می‌توانیم این را حفظ کنیم و اگر ان‌شاءالله حفظ کردیم وقتی از این صحنه دامن‌چین رفتیم راحت خواهیم بود.

مرجع تقلید شیعیان همگان را به پرهیز از ظلم به خود و دیگران توصیه کرد و گفت: بهترین راه این است که نه بیراهه برویم نه راه کسی را ببندیم، نه به خودمان ظلم بکنیم نه به دیگران. یای موجود در " نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی " معلوم میکند که درونِ ما نزد ما امانت است و برای ما نیست که حق داشته باشیم به او ظلم کنیم، اگر انسان به طور مطلق مالک خود بود دیگر ظلم معنا نداشت.

آیت الله جوادی آملی در تشریح چرایی حرمت انتحار و خودکشی خاطرنشان کرد: انتحار و خودکشی حرام است، برای اینکه ما مالک هویّتمان نیستیم، این را به عنوان امانت به ما دادند، اگر به عنوان امانت به ما دادند هرچند نسبت به دیگران اظهار مالکیّت می‌کنیم اما ما امین جان و هویت خود هستیم پس اگر گناه کردیم و به خودمان ستم کردیم؛ یعنی به آن هویّتی که به عنوان امانت به ما دادند ستم کرده ایم.

آخرين بروز رساني ( ۱۰ خرداد ۱۳۹۳ )
جامعیت علمی برای شهید مطهری عامل نوآوری شد
روزهای بروجرد- عضو هیئت علمی انجمن فلسفه و حکمت ایران با اشاره به اینکه جامعیت علمی برای شهید مطهری عامل نواوری شد، گفت:جامعیت علمی شهید مطهری بر هیچ حزب و گروهی پوشیده نیست.

به گزارش تسنیم، آیت‌الله مصطفی محقق داماد عصر امروز در همایش بین‌المللی اندیشه‌های فلسفی استاد مرتضی مطهری، اظهار کرد: علوم اسلامی دامنه وسیعی را در برمی گیرد و بر همین اساس در طول 14 قرن روز به روز گسترده شده است.

استاد فلسفه و حقوق حوزه و دانشگاه با بیان اینکه علوم اسلامی در قرون اولیه محدود بوداما تدریجا توسعه پیدا کرد و در زمان معاصر گستره‌ای بسیار وسیع پیدا کرده است، افزود: ادبیات عرب، تفسیر قرآن، علم تفسیر، تاریخ، اصول فقه، فقه، فلسفه و کلام رشته‌های علوم اسلامی هستند.

عضو هیئت علمی انجمن فلسفه و حکمت ایران با اشاره به اینکه در ادبیات اسلامی متخصص هر رشته‌ای را نام خاصی می‌دهند، تصریح کرد: در ادبیات اسلامی واژه‌ای تحت عنوان علامه وجود دارد که فرد در چند رشته از علوم اسلامی متخصص باشد به طور مثال علامه حلی در کلام، علم اصول و فقه تخصص داشته‌اند از همین رو لقب علامه بر ایشان نهاده شده است.

استاد فلسفه دانشگاه شهید بهشتی با انتقاد به اینکه اخیرا در کشورهای غیرایران و بعضا یران درباره برخی‌ها این نسبت را استفاده می‌کنند، گفت: علوم اسلامی چنان پیوستگی دارد که اگر کسی بخواهد در زمینه یکی از مسائل ابداع و نوآوری داشته باشد به این راحتی ممکن نیست مگر اینکه در رشته‌های مختلف تخصص داشته باشد.

وی با اشاره به اینکه آثار شهید مطهری نشان دهنده تخصص عمیق در رشته‌های مختلف اسلامی ایشان است، خاطرنشان کرد: اگر این تخصص‌ها نبود نوآوری وجود نداشت.

آیت الله محقق داماد با بیان اینکه فقه علمی عرفی است، اظهار کرد: نظریه شهید مطهری درباره عدالت که آن را از قاعده فقهی بیرون آورد و در طول مسائل فقهی قرار داد این امر را مسلم می‌کند که اگر کسی در علوم عقلی تخصص نداشته باشد نمی‌تواند به استدلال شهید مطهری دست پیدا کند.

عضو هیئت علمی انجمن فلسفه و حکمت ایران با تاکید براینکه ریشه تفکر عقلانی در آثار شهید مطهری مشاهده می‌شود، گفت: استاد مطهری در مباحث فقهی به دلیل تسلط به مسائل عقلی بوده است از همین رو جدایی معقول از منقول و اصرار بر آن در حوزه‌های علمیه ضربه‌ای به اندیشه اسلامی است.

استاد فلسفه و حقوق حوزه و دانشگاه با انتقاد به اینکه در این دوره اگر کسی بخواهد فلسفه اسلامی بخواند باید حتما فقه را بداند، بیان کرد: متاسفانه در برهه‌ای هستیم که تخصص گرایی بر جامعیت ارجح شده است.

وی با اشاره به اینکه متخصص شدن خوب است اما برای متفکر اسلامی بودن باید جامع الاطراف باشیم، عنوان کرد: ویژگی مطهری جامعیت در رشته‌های مختلف علوم اسلامی است که بعد از آشنایی با دیدگاه‌های غربی جامعیت ایشان بیشتر شد.
آیت الله محقق داماد خاطرنشان کرد: جامعیت علمی برای شهید مطهری عامل نواوری شد.
آخرين بروز رساني ( ۰۷ خرداد ۱۳۹۳ )
محقق داماد: به بیمار لاعلاجی که می خواهد بمیرد می شود اجازه داد تا بمیرد
  روزهای بروجرد- آیت الله سید مصطفی محقق داماد در سخنرانی اخیر خود، یکی از نظریات فقهی خود را مطرح کرده است که رویکردی نو در زمینه حق حیات و حق مرگ برای بیمار به نظر می آید.

 
آیت‌الله محقق داماد گفته است: طبیب بر اساس قراردادهایی که دارد و سوگندی که به شرافت خود خورده است باید حداکثر تلاش خود را در جهت رضایت بیمار انجام دهد و کاری کند که بیمار راحت زندگی کند و راحت بمیرد.

به گزارش روزنو، آیت‌الله محقق داماد در اولین سمپوزیوم بررسی جنبه‌های فقهی، حقوقی و اخلاقی مراقبت‌های پایان حیات بیماران طلب مرگ را حق بیمارانی دانست که امیدی به زنده ماندن ندارند و در شرایط سخت زندگی می‌کنند.

وی گفت: پیشنهاد من این است که مراقبت‌های پایانی حیات بیماران به صورت وسیع‌تر تعریف شود و 20 سال آخر عمر انسان را شامل شود.

این استاد حوزه و دانشگاه افزود: امروز میانگین عمر طولانی‌تر شده و 20 سال آخر زندگی در کشور به مسئله‌ای بزرگ تبدیل شده، ما نباید مراقبت‌های پایان حیات را تنها به قسمت بیمارستانی سالمندان مرتبط کنیم.

وی با اسف‌بار خواندن وضعیت سالمندان در خانه‌های سالمندی گفت: من چندین بار به بازدید از خانه‌های سالمندان رفتم و با فضای غمبار این مراکز روبرو شدم به همین دلیل به فکر تاسیس شهرک پرطراوت و پرنشاطی برای سالمندان افتادم که در این شهرک ضمن زندگی با نشاط سالمندان از خدمات پزشکی برخوردار شوند.

محقق داماد افزود: به عنوان یک معلم شرمنده‌ام که در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که مهربانی و دوستی کم شده و خشونت از در و دیوار کشور می‌ریزد؛ من علت این را می‌دانم و با تمام وجود خود، آن را حس می‌کنم که چرا کشور این چنین شده و جامعه ما دیگر مهربانی و دوستی ندارد.

وی مهربانی را یک رفتار جمعی دانست و گفت:‌نمی‌شود در جامعه‌ای که همه خشن رفتار می‌کنند یک فرد مهربان باشد.

استاد حوزه و دانشگاه وظیفه متقابل بیمار و طبیب را این گونه بیان می‌کند که طبیب بر اساس قراردادهایی که دارد و سوگندی که به شرافت خود خورده است باید حداکثر تلاش خود را در جهت رضایت بیمار انجام دهد و کاری کند که بیمار راحت بزید و راحت بمیرد.

وی افزود:‌ باید شرایطی را فراهم کنیم که فرد در هنگام مرگ آسوده باشد و نگرانی خاصی نداشته باشد و این وظیفه طبیب است.

محقق داماد به بیماران صعب‌العلاج و کسانی که به سختی در حال زندگی هستند اشاره کرد و گفت: آنچه که یقیناً ممنوع، حرام، جرم و کار زشتی است انجام عمل خودکشی است؛ کشتن دیگری با کشتن خود فرقی ندارد و هر دو قتل نفس محسوب شده و حرام است.

وی ادامه داد: «نظریه‌ای دارم که شاهدش را هم از دلایل فقهی می‌آورم. خداوند در قرآن مجید می‌گوید که خوردن گوشت میت(مرده) حرام است، اما در آخر می گوید اگر کسی مضطر شد و میت(گوشت مرده) خورد گناه نکرده است. توجه کنیم که نمی‌گوید واجب است می‌گوید گناه نکرده است.»

آیت‌الله محقق داماد گفت: «از عبارات قرآن اسفاده می‌شود که  فرد حق دارد گوشت میت را بخورد و خودش را حفظ کند و حق هم دارد نخورد؛ اگر نخورد و مرد، پیش خدا مسئول نیست. خب من مانند این، شواهد زیادی دارم که در جای خودش هم نوشته‌ام و گفته‌ام.»

وی یادآور شد: به هر حال این یک نظریه شخصی است و من در این جلسه علمی آن را مطرح می‌کنم شما آن را نقد کنید یا قبول نکنید و آن را رد کنید.

این استاد حوزه و دانشگاه افزود: من می‌گویم اگر فردی به طبیب همانی را گفت که آن خانم خارجی در مقاله «اجازه بده تا بمیرم» (let me to die) گفت؛ که داستان مرگ به همین صورت است باید به آن توجه کنیم.

وی ادامه داد: مثلاً فردی دکتر به او می‌گوید تو سرطان داری، سرطانت پیشرفته است و چنان و چنان است. یک وقتی هست که بیمار می‌گوید «دکتر هر دارویی هست برای من تجویز کن و تمام تلاش را برای زنده ماندن من بکن» و طبیب هم باید آن را انجام دهد.

وی گفت: اما زمانی هست که بیمار می‌گوید دکتر اقدام دیگری نکن من نمی‌خواهم بیشتر از این رنج بکشم. در صورتی که برای طبیب اثبات شود که دیگر شرایط عادی بازنمی‌گردد و فقط دارد جان می‌کَنَد، این حق بیمار است که بخواهد زنده نماند. حق را می‌شود اعمال کرد و می‌شود اعمال نکرد.

آخرين بروز رساني ( ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳ )
در اسلام اصطلاحی به عنوان «دروغ مصلحت‌آمیز» وجود ندارد
روزهای بروجرد: دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی، استاد اخلاق و کلام و نویسنده کتاب «دروغ مصلحت آمیز» رواج دروغگویی به عنوان یک رذیلت اخلاقی را در جامعه خطرناک‌تر از بزرگترین‌ مفاسد دانست و معتقد است که رواج دروغ‌گویی در جامعه با تعبیر مصلحتی یا غیر، به مرور اعتماد عمومی را سلب می‌کند از این رو شخصیت‌ها و الگوهای اخلاقی نباید دروغ را با کلام مصلحت آمیز توجیه کنند. متن گفت‌وگوی سايت «شفقنا» با دکتر اسلامی اردکانی را می‌خوانید:

* طبق آمارهای گفته شده و نظرسنجی‌هاي انجام شده مهم ترین آسیب اخلاقی و ناهنجار‌هاي رفتاری در جامعه ایران دروغگویی و عدم صداقت است. این نشان مي‌دهد که دروغ یکی از ناهنجاری‌های مهم در زندگی اجتماعی امروز ایران است. دلیل بروز چنین ناهنجاری‌هايي با توجه به مذهبی بودن عموم جامعه چیست و چرا آموزش‌هاي فرهنگی نهادهای مختلف در اصلاح این ناهنجاری موثر نبوده است؟

اسلامی اردکانی: زمانی که انسان سخنی بگوید یا اظهاری کند که خود به آن باور و اعتقاد نداشته  و خلاف واقعیت باشد در حقیقت دروغ گفته است. در بسیار از مواقع انسان‌ خلاف واقع سخن مي‌گوید و باور دارد که اشتباه می‌کند. به عنوان مثال اگر من امروز از روی بی اطلاعی گفتم پنجشنبه است، دروغ نگفته‌ام و اشتباه کرده‌ام، اما اگر بدانم که امروز پنجشنبه نیست و بر سخن خود اصرار کنم، دروغ گفته‌ام. با این نوع نگاه به دروغ می‌توان گفت سرشت و تربیت انسانی براساس راستگویی استوار است. معمولا انسان‌ها دلیلی ندارند که آنچه باور دارند را پنهان کنند و اگر هیچ مانع بیرونی و قصد و غرض خاصی نداشته باشند آنچه را که باور دارند، مي‌گویند. ترس، منفعت و تعارف موجب هدایت انسان به سمت دروغ می‌شود.

دروغگویی به دلیل ترس در میان کودکان تا یک سنی بسیار رواج دارد و امری طبیعی است. به دروغ‌هاي این کودکان دروغ‌هاي دفاعی گفته مي‌شود. وقتی کودک 4 ساله لیوانی را می‌شکند، شما با تندی از او می‌پرسید چرا شکستی؟ اولین سخنی که از کودک می‌شنوید، این است که نشکستم! این کودک در حقیقت نمی‌خواهد باور خود را کتمان کند و شما را فریب دهد بلکه قصد دارد خود را از یک مجازات نجات دهد، این نوع رفتار در میان کودکان امری طبیعی است.

عامل دیگری که موجب دروغ گفتن می‌شود، تعارف است که به این دروغ‌ها اصطلاحا دروغ‌های بی ضرر می‌گوییم. به عنوان مثال زمانی که برای استخدام یا پذیرش دانشجویی در شغلی از من تحقیق می‌کنند، من بدون اینکه این دانشجو را بشناسم، از محاسن و خوبی‌های او می‌گویم تا این فرد مشغول به کار شود. در این هنگام ما به گمان خود دروغ‌های بی ضرر می‌گوییم بدون اینکه بدانیم این دروغ‌ها در دراز مدت می‌تواند مضر باشد و آسیب‌های بسیاری وارد کند چرا که با همین توصیه نامه دروغی که من برای دانشجو مي‌نویسیم امکان پذیرش یک دانشجو شایسته را حذف کرده‌ایم.

انسان‌ها رشد مي‌کنند و در زمینه اخلاقی پیشرفت می‌کنند و مي‌آموزند که باید عقیده و باور خود را با ادب و ظرافت و به شکلی که آسیب و آزاری به دیگران وارد نکند، بگویند. توجیه کسانی که به سراغ دروغ مصلحت آمیز می‌روند این است که اگر راست بگوییم، فرد مقابل می‌رنجد، اما باید بدانیم، می‌توانیم به جای دروغگویی سخن خود را به گونه‌ای بگوییم که موجب رنجش افراد نشود. ما با علم به این مساله دروغ می‌گوییم چون منافع و مصالح ما چنین اقتضا مي‌کند و پس از آن برای دروغ خود دلیل می‌آوریم و نام آن را مصلحت می‌گذاریم.

* زمانی از واژه مصلحت استفاده مي‌شود که نفعی بالاتر و والا مطرح باشد مثلا حفظ جان انسان و ... اما امروز به دلیل باب شدن بحث پذیرش دروغ مصلحت آمیز در اسلام و گذاشتن پسوند مصلحت آمیز در حقیقت زمینه سوء استفاده فراهم شده و حتی یک رذیلت اخلاقی مثل دروغ با توجیهات شرعی همراه می شود. برای عدم سوء استفاده از این امر چه مي‌توان کرد؟

اسلامی اردکانی: ما همیشه دروغی را که مي‌گوییم موجهه مي‌کنیم و دلیلی با عنوان مصلحت برای آن مي‌تراشیم که در این صورت به گمان ما دروغ‌هاي مصلحت آمیز می‌شوند اگر این تصور در میان مردم رواج پیدا کند به مرور همگان به این تعبیر مي‌رسند که هیچ دروغی بی مصلحت نیست، این نوع نگاه به دروغ موجب سوء استفاده‌های بسیار می‌شود. برای اینکه در این رذیلت اخلاقی دچار اشتباه نشویم با کلام مصلحت آمیز آن را توجیه نکنیم باید نگاه اسلام نسبت به دروغ را بیابیم و بدانیم.

* دروغ مصلحت آمیز چه نوع دروغی است و چه زمانی استفاده مي‌شود آیا استفاده از آن عمومی است؟

اسلامی اردکانی: طبق تعریفی که به دست آوردم دروغ سوء استفاده از اعتماد دیگری است. در هر دروغی نوعی سوء استفاده و خیانت از اعتماد وجود دارد. در زندگی موقعیت‌های مختلفی هستند که با خیانت به اعتماد دیگران دروغ‌ می‌گوییم. به عنوان مثال پدر یا مادر به فرزند خود قول می‌دهند که در صورت اینکه در درس خود نمراتی خوبی کسب کنند، به او پاداشی خواهند داد، اگر فرزند به شرط گذاشته شده عمل کند و پدر و مادر قول خود را اجرایی نکنند در حقیقت آنها به اعتماد فرزند خود خیانت کرده‌اند. بسیاری از پدر و مادرها گمان می‌کنند که در چنین شرایطی برای پیشرفت فرزندشان به او دروغی مصلحت آمیز گفته‌اند و کودک با گذشت زمان این مساله را فراموش می‌کند در صورتی که این دروغ و خیانت نسبت به اعتماد او هیچ‌گاه از ذهن فرزند پاک نخواهد شد. در جامعه هم نیز به همین صورت است. نماینده مجلس در هنگام انتخابات به دروغ می‌گوید در صورت انتخاب شدن برای شما چنین کارهایی را انجام می‌دهم و پس از اینکه رای را جمع کرد و به مسوولیت رسید، قول‌های خود را فراموش می‌کند. رواج این نوع مسایل در جامعه به مرور اعتماد عمومی را سلب می‌کند و بی اعتمادی رواج می‌یابد. ما در اسلام حکم یا اصطلاحی به عنوان دروغ مصلحت آمیز نداریم. این اصطلاح در سنت ادبیات فارسی شکل گرفته و تا جایی که مي‌ دانم به داستانی که سعدی در اول گلستان خود نقل مي‌کند، برمی گردد. در آخر این داستان سعدی می‌گوید، «دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.»

در اسلام همواره تأکید شده که نباید دروغ گفت و تنها در سه موقعیت دروغ را جایز دانسته است. یکی از این مواقع، جنگ است که تقریبا مسلم و پذیرفتنی است. انسان در میدان جنگ در قبال دشمن هیچ تکلیفی ندارد که راست بگوید چون بنیاد جنگ، نیرنگ است حتی فقها بیان کرده‌اند که تنها دروغی که پیامبر گفته در میدان جنگ بوده است. این تعریف از دروغ به تعبیری امروزی بدین معناست که اگر پای میز مذاکره نشستید، حق ندارید به دشمن خود دروغ بگویید.

* فرمودید دروغ در سه موقعیت جایز است، علاوه بر جنگ...

اسلامی اردکانی: من تنها موردی که امکان دروغ در آن را پذیرفتم، جنگ است. مورد دیگری که معروف است، در مورد اصلاح ذات البین است. زمانی که دو نفر با هم دعوا دارند، این برداشت وجود دارد که به دروغ آنها را با هم آشتی دهیم، اما به نظر من در چنین موقعیتی دروغی به هیچ عنوان جایز نیست. ما به جای دروغ گفتن می‌توانیم از گفتن راست‌های اختلاف انگیز که موجب تشدید دعوا می‌شود، بپرهیزیم؛ به تعبیر دیگر آنچه که از سخنم بیرون می‌آید باید راست باشد ولی همه دانسته‌های خود و هر راستی را نباید بگوییم؛ این دو مساله باید از هم تفکیک شوند.

موقعیت سومی که دروغ گفتن در آن جایز شمرده شده، اما در سنت دینی اشاره‌ای به آن نشده است، اغراق زوجین در توصیف یکدیگر است. در این مورد آنچه که از مجموع تحلیل روایات به دست می‌آید این است که زن و مرد می‌توانند با هم سخنان عاشقانه‌ای بگویند که عاری از واقعیت است. به عنوان مثال مردی در مقام ابراز علاقه همسر خود را زیباترین زن عالم توصیف می‌کند، هر دو زوج می‌دانند که این بیان خلاف واقعیت است، در این شرایط چون نقض و خیانتی نسبت به اعتماد وجود ندارد، سخنان غیر واقعی اشکالی ندارد. در سایر موقعیت‌ها و شرایط هر سخنی که خلاف واقعیت و خیانت به اعتماد باشد، دروغ است.

تجربه تاریخی نشان داده که تقریبا هشتاد درصد دروغ‌هایی که گفته‌ می‌شود و از سوی گوینده مصلحتی قلمداد می‌شود، بی مصلحت بوده و مفسده دراز مدتی در پی داشته است.

* دروغ مصلحت آمیز در فرهنگ و ادیان دیگر هم وجود دارد یا تنها در فرهنگ اسلامی باب شده است؟
اسلامی اردکانی: دروغ از رذیلت‌هایی است که در تمام ادیان و مکاتب الهی و اخلاقی به شدت نهی شده و سرسختانه با آن مقابله شده است. در واقع علاوه بر اسلام در سایر ادیان و فرهنگ‌های دیگر نیز اصطلاحی و توجیهی با عنوان مصلحت وجود ندارد. تنها گفته شده برای حفظ و دفاع از جان، ناموس و زندگی جایز به دروغ گفتن هستند که این مبحث در همان مفهوم دروغ‌های دفاعی می‌گنجد که بیشتر در میدان جنگ در مقابل دشمن به کار می‌رود.

* علما، حوزه و روحانیون در عدم سوء استفاده و به کار بردن صحیح پسوند مصلحت آمیز، چه نقشی دارند و باید چه آموزش‌هايي را بدهند؟

اسلامی اردکانی: در بحث اخلاق با الگوها سر و کارداریم. اگر در آغاز مفاهیم اخلاق را نیاموزیم می‌توانیم با الگو قرار دادن شخصیت‌ها و قهرمانان اخلاقی، اخلاق را یاد بگیریم. اگر علما و روحانیون می‌خواهند سخنشان در همه زمینه‌های مربوط از جمله اخلاق نفوذ داشته باشد، باید ابتدا خود، نمونه‌ای کامل از اخلاق اسلامی باشند. برای این امر اولین و آسان‌ترین و در عین حال دشوارترین اقدامی که می‌توانند انجام دهند، این است که خودشان انسان‌های صادقی باشند. امام صادق(ع) فرمودند: «كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِكُمْ؛ با غیر زبان هآیتان مردم را دعوت کنید» اولین انتظاری که می‌توان از یک مبلغ و مدرس داشت، این است که خود انسان صادق و راستگویی باشد تا بتواند این صفت نیک را به دیگران بیاموزد. البته این نکته را باید در نظر داشت که در زندگی زمینی انسانی که ما داریم گریز از دروغ و کنار گذاشتن آن به شکل مطلق، محال است. ما انسان‌هایی هستیم شکننده، ضعیف، محدود و دچار ضعف نفس لذا در شرایط و موقعیت‌هایی دروغ می‌گوییم، اما باید بکوشیم دایره دروغ‌گویی را تا جایی که می‌توانیم کم کنیم و باور کنیم که دروغ ریشه تمام گناهان است. این رذیلت اخلاقی حتی از بدترین مفاسدی که در جامعه می‌شناسیم خطرناک‌تر و بدتر است. از امام صادق(ع) می‌پرسند، آیا ممکن است مؤمن دزدی ‌کند و با کسی روابط نامشروع داشته باشد؟ حضرت می‌‌فرمایند: ممکن است گاهی این اتفاقات رخ دهد. می‌‌پرسند، آیا مؤمن دروغ می‌گوید؟ امام(ع) می‌فرمایند: مومن هیچ وقت دروغ نمی‌گوید. در حقیقت امام صادق(ع) می‌پذیرد که ممکن است مومنی مرتکب بسیاری از خطاهای جنسی و مالی شود، اما خطای دروغ نابخشودنی است.

دومین اقدامی که مبلغان می‌توانند انجام دهند این است که تمام این توجیهات نسبت به دروغ گفتن را بی اعتبار کنند. توجیهاتی که نسبت به دروغ در جامعه رواج یافته نوعی خود فریبی است و هیچ اعتباری ندارد، علما موظف هستند پرده از این خود فریبی‌ها برکشند و مردم را با حقیقت امر آشنا کنند.

* داستانی مربوط به امام علی(ع) هست که روزی ظالمی که در پی مظلومی بود. مظلوم به امام (ع)گفت:  اگر او از من پرسید، نگو من از اینجا رد شده ام. حضرت علی(ع) بلند شدند و در جای دیگر نشستند و هنگامی که ظالم از ایشان پرسید کسی را ندیده‌اید؟ امام(ع) گفت: از وقتی که من در اینجا نشسته ام، کسی را ندیده ام. عده‌ای برای دروغ گفتن خود این داستان را بیان می‌کنند و به نوعی خود را در مواقعی مجاز به دروغ گفتن‌ می‌دانند. آیا واقعا در این داستان موضوع دروغ مطرح است؟

اسلامی اردکانی: این داستان را زیاد شنیدم، اما در منابع ندیدم. اگر چنین داستانی صحیح هم باشد از بحث دروغ خارج است و توریه نام دارد. صداقت ائمه آشکار بوده، اگر امامان برای اینگونه مسایل دروغ می‌گفتند، امیرمؤمنان نیز باید در زمانی که از او خواستند طبق قرآن، سنت پیامبر و علمای پیشین عمل کند، می‌پذیرفت و تعهد می‌داد و به تعهد خود عمل نمی‌کرد که در این صورت بسیاری از مشکلات برطرف می‌شد، اما امام علی(ع) هیچ‌گاه چنین تعهدی نداد.

* در اکثر مباحث ضرورت و اهمیت آموزش مطرح می‌شود و تأکید بر آن است که آموزش باید از سن پایین شروع شود. شما فرمودید دروغگویی در میان کودکان امری طبیعی است و حالت دفاعی دارد. آموزش در بحث دروغ‌گویی چه جایگاهی دارد؟ از چه مقطعی و توسط چه کسی باید یاد گرفته شود که دروغ در هر موقعیت و زمانی خطرناک و نادرست است؟

اسلامی اردکانی: شروع کننده این آموزش خانواده به خصوص مادر است. مادر بیشترین ارتباط را با کودک دارد و رفتار، نوع گفتمان، تعهد و قول او بسیار بر کودک تأثیر می‌گذارد. مادران کشور ما بسیار اهل اغراق هستند و کودکان را تهدیدات پوچ می‌کنند که این امر بسیار خطرناک است. اگر فرزند را به خاطر خطایی که ممکن است انجام دهد تهدید می‌کنیم حتما تهدید خود را عملی کنیم این امر باعث می‌شود از همان کودکی به فرزند خود بیاموزیم که در سخنان خود جدی هستیم. از سوی دیگر اگر به فرزندانمان قولی می‌دهیم حتما قول خود را عملی کنیم، در غیر این صورت سخن ما در مقابل فرزندانمان بی اعتبار می‌شود و همین فرزندان در آینده موجب افزایش قول نادرست در جامعه می‌شوند.
 
آخرين بروز رساني ( ۰۵ ارديبهشت ۱۳۹۳ )
گفت و گو با دكتر كريم مجتهدي/ فرهنگ بدون فلسفه يعني كلام بدون بصيرت
روزهای بروجرد: فاجعه فلسفي ما اين نيست كه تفكر نداريم بلكه فاجعه اصلي در كشورهاي مثل ما اين است كه تفكر ما عمق كافي را ندارد. فلسفه ارتباط بسيار نزديكي با فرهنگ دارد. فرهنگ بدون فلسفه مثل كلام بدون بصيرت است يعني اگر هر جامعه‌يي در فرهنگ خودش فلسفه نداشته باشد اصلا معناي زندگي خود را گم مي‌كند و بر زندگي خودش اشراف ندارد. براي همين فرهنگ بدون فلسفه مثل كلام بدون بصيرت است

منوچهر دين پرست/ در ايران صدساله اخير بيشتر به‌طور لفظي از علم تجليل شده است و آن را درست دانسته‎اند، بدون اينكه در ماهيت آن دقيقا فكر كنند اما دكتر كريم مجتهدي معتقد است كه تا وقتي كه درباب علم و فرهنگ به درستي دقت نكنيم و عمق آن را درنيابيم هيچ‌وقت از فاجعه‌يي كه گريبان ما را خواهد گرفت رها نخواهيم شد. به عقيده اين استاد دانشگاه تهران به سهولت نمي‌توان فلسفه‎هاي جديد غربي را با فلسفه‎ روحي و عميق ايراني مقايسه كرد؛ كار آساني نيست و اساسا غلط است و نبايد به اين شكل و با ساده‎لوحي وارد اين بحث شد. به‎خاطر اينكه در فلسفه‎هاي جديد غرب كه از قرن 15، 16 و به‎خصوص17ميلادي آغاز مي‎شود يعني از فرانسيس بيكن تا رنه دكارت، بيشتر معطوف به علوم جديد و صنايع هستند. در واقع فلاسفه اين عصر مقدمه‎چيني مي‎كنند تا علوم جديد را پر و بال بدهند اما از سوي ديگر با توجه به فضاي فكري كه در ايران حاكم است ايشان معتقدند كه نبايد اخلاق را به قربانگاه سياست كشاند. وقتي كه وضعيت اخلاقي در جامعه‌يي فروپاشيد طبقه‌هاي مختلف جامعه نيز در وضعيت نابساماني قرار مي‌گيرند.

يكي از مصايب وضعيت فعلي ما در جامعه علمي اين است كه بسيار گرفتار سطوح شده‌ايم و چندان به لايه‌هاي فكري كه مي‌تواند براي ما بسترهاي نوين معرفتي ايجاد كند توجه نداريم. نظر شما در اين مورد چيست؟

مي پذيرم. بايد بگويم فاجعه فلسفي ما اين نيست كه تفكر نداريم بلكه فاجعه اصلي در كشورهاي مثل ما اين است كه تفكر ما عمق كافي را ندارد. فلسفه ارتباط بسيار نزديكي با فرهنگ دارد. فرهنگ بدون فلسفه مثل كلام بدون بصيرت است يعني اگر هر جامعه‌يي در فرهنگ خودش فلسفه نداشته باشد اصلا معناي زندگي خود را گم مي‌كند و بر زندگي خودش اشراف ندارد. براي همين فرهنگ بدون فلسفه مثل كلام بدون بصيرت است.

يعني ما با توجه فضايل اخلاقي مي‌توانيم شهامت علمي بيابيم؟

من به اين نكته اشاره مي‌كنم. سقراط در قرن پنجم قبل از ميلاد به معنايي كه در اخلاق است اشاره مي‌كند كه در بين فضايل اخلاقي انسان مثل صداقت، ايمان، شجاعت، شهامت و امانت و تمام فضايلي كه به لحاظ اخلاقي براي انسان مي‌شناسيم اگر بصيرت و آگاهي نباشد و اين فضايل با هم مربوط نشوند و جامعيت نيابند در واقع هيچ‌كدام از اين فضايلي كه شمرديم نمي‌توانند اصالت داشته باشند. براي مثال نمي‌شود گفت فلان كس صادق است ولي دستش كج است يا فلان كس با شهامت است ولي رشوه مي‌گيرد. براي اينكه فضايلي كه نام برديم يكدست بشوند و بتوانند با هم فضيلت حساب شوند يك بصيرت و آگاهي كلي لازم است كه سقراط اسم اين را بصيرت مي‌گذارد كه موجب اتحاد فضيلت‌ها مي‌شود. كسي كه صادق است ديگر دستش كج نمي‌شود يا فرد با شهامت ديگر رشوه نمي‌گيرد. اين بصيرت تعيين‌كننده فضايل كثير است. وقتي بصيرت باشد اين فضايل با هم متحد مي‌شوند. از طرف ديگر بدون فلسفه جامعيت از علوم رخ برمي‌بندد. ما با علوم مختلف مثلا فيزيك، شيمي، مكانيك و رشته‌هاي علوم انساني و رياضي روبه‌رو هستيم. علوم به يك معنا كثير و متعدد هستند.

شما در اينجا جايگاه ويژه‌يي براي فلسفه قايل مي‌شويد؟

اگر فلسفه نباشد هيچ نوع جامعيتي بين آنها برقرار نمي‌شود و اين آگاهي كلي و يك نوع علم كلي است كه اين دانش‌هاي پراكنده و جزيي را متحد مي‌كند. يك نوع آگاهي و خود‌آگاهي و آگاهي عميقي ايجاد مي‌شود. براي مثال در ايران مي‌توانيم ابن‌سينا را مثال بزنيم يا در اروپا دكارت را. هم ابن سينا هم دكارت سعي كردند دانش مختلف بشري را متحد كنند؛ ابن‌سينا مثل افلاطون و مثل خيلي از فلاسفه بزرگ متوسل به گفت‌وگو مي‌شود. فلسفه نوعي گفت‌وگو است. با گفت‌وگو بين متفكران شرق، مسلمان و ايراني و متفكران غرب و مسيحي و متفكران مختلف مي‌شود يك نوع هماهنگي و هم صحبتي ايجاد كرد.

گفت‌وگوي متفكران با ايجاد بستر مناسب فرهنگ فلسفي امكان‌پذير مي‌شود؟

آنچه فلسفه را مهم و ارزش آن را دوچندان مي‌كند به‌خصوص در شرايط جامعه امروز ما بيشتر به لحاظ مقابله با سطحي‌نگري انسان‌هاست يعني از طريق فرهنگ فلسفي و انديشه فلسفي مي‌تواند با سطحي‌نگري مقابله كرد زيرا فاجعه فلسفي ما اين نيست كه تفكر نداريم هر كسي يكجور تفكر دارد فاجعه اصلي در كشورهاي مثل ما اين است كه تفكر ما عمق كافي را ندارد و فلسفه اين عمق كافي و اشراف كافي را به دانش‌هاي مختلف مي‌دهد. از اين لحاظ خيلي طبيعي و قابل دفاع و حمايت است كه در جهان حداقل يك روزي در سال به فلسفه اختصاص داده شود. نوعي تامل و تفكر درباره اين جنبه‌هاي فرهنگي انسان برقرار شود كه از طريق فلسفه يادآوري اين مساله حداقل يك‌بار در سال شايد لازم باشد و از اين روز خاص كه روز فلسفه ناميده مي‌شود با فرهنگ‌هاي مختلف بايد گفت‌وگو كرده و نظر خودمان را بدهيم ضمن اينكه آسيب‌شناسي هم بكنيم. هر كسي كه مثلا دو كلمه تفكر انتزاعي دارد عرض و جوهر را به زبان مي‌آورد الزاما فيلسوف نيست. فيلسوف در درجه اول بايد فكرش عمق داشته باشد. آدمي كه عمق ندارد فيلسوف نيست. روز جهاني فلسفه روز جهاني افرادي است كه فلسفي‌اند و توجه به عمق مطالب و عمق تفكر دارند. به‌طور كلي روز جهاني فلسفه در همه كشورها و خاصه در ايران بايد محدود و متوجه به عمق تفكر بشود و از تفكر سطحي اجتناب ورزيد.

بازگرديم به سوال نخستين كه بحث اخلاقي و توجه به فضايل اخلاقي را طرح كردم اما از اين نكته به بحث بپردازم كه چگونه بايد اخلاقي زندگي كنيم در حالي كه در عالم سياست اخلاق‌مدار باشيم؟

طبيعي است كه اخلاق و سياست به سهولت نمي‌توانند بر يكديگر تاثير بگذارند. تمام كساني كه راجع به اين موضوع صحبت كردند در نهايت مثل سقراط يا افلاطون موضع اخلاق را يك موضع وجداني دانستند و اين جواب را به ما مي‌دهند كه كاري نداشته باشيد كه از لحاظ سياسي مورد قبول واقع مي‌شويد يا خير. شما مي‌توانيد اخلاقي باشيد حتي اگر سياست ضد اخلاق باشد ولي در هر صورت ميان اين دو يك فاصله وجود دارد و نمي‌شود به سهولت اين فاصله را از بين برد.

يعني بين اخلاق و سياست يك فاصله‌يي وجود دارد كه اخلاق و سياست نمي‌توانند با هم منطبق شوند؟

بله، بين اين دو هميشه يك فاصله‌يي خواهد بود. علتش هم روشن است؛ سياست در يك موقعيت خاصي با مولفه‌هاي خاصي بروز مي‌كند. سياستمدار ابتدا به ساكن نظريه و موضع سياسي‌اش را عنوان نمي‌كند. در مقابل يك واقعيت روزمره كارش را انجام مي‌دهد. آن واقعيت روزمره را خودش انتخاب نمي‌كند، جريانات اجتماعي موجود، او را در برابر عملي خاص قرار مي‌دهد. سياستمدار در برابر آنها سعي مي‌كند يك راه‌حل معقول و متعادلي را اتخاذ كند. اين طور نيست كه سياستمدار به تنهايي ارزش‌ساز باشد بلكه آن ارزش‌ها تابع وقايع است، تابع يك موقعيت‌هايي است، تابع اقتصاد است، تابع اختلافات اجتماعي است حتي مي‌توانيم بگوييم تابع نزاع طبقاتي است.

اين ارزش‌هاي نسبي در سياست چگونه مي‌تواند با ارزش‌هاي مطلق در اخلاق نسبت برقرار كند؟

اين موضع مقداري آرماني و مقداري هم تدبير مي‌شود. سياست نوعي تدبير است، يك نوع موضع اخلاقي نيست يعني در مقابل مسائل موجود و مسائلي كه من ايجاد نكرده‌ام چه كاري كنم كه بهترين باشد نه اينكه از ابتدا به ساكن يك ارزش مطلقي را بتوانم اجرا كنم.

آيا اين «بهترين» نظر به منفعت دارد؟

بهترين از لحاظ كاربرد روز اتخاذ مي‌شود. در ابتدا داده‌هاي موقعيت را در نظر مي‌گيريد و از سوي ديگر موقعيت را شما انتخاب مي‌كنيد. موقعيت موجود است. اين موقعيت، وضعيت اقتصادي است، وضعيت اشتغال است، وضعيت اختلاف طبقات است، وضعيت درآمدهاست، وضعيت عدم اشتغال جوانان است، در قبال اينها يك تدبير انديشيده مي‌شود. در سياست است كه تدبير وجود دارد.

در چه موقعيتي اخلاق، قرباني سياست مي‌شود؟ ما مي‌بينيم اخلاق هم در جامعه ضعيف مي‌شود.

در اخلاق ارزش‌ها مي‌تواند مطلق و شخصي باشد. در سياست اين ارزش‌ها مطلق نيست، كاربردي است. بايد بتوان در روزمره از آن استفاده كرد و شخصي نيست بلكه جمعي است. يك سياستمدار اخلاقي نفع جمع يا اكثريت را در نظر مي‌گيرد، نه نفع فرد را در صورتي كه در اخلاق مي‌توانيم حق فرد را در نظر بگيريم. نمي‌گويم تقابل ولي هر كاري كنيد ميان سياست و اخلاق يك فاصله‌يي باقي مي‌ماند.

يك راه برون رفت براي اينكه اخلاق قرباني سياست نشود و اخلاق در جامعه نهادينه شود و هر قدر سياست بخواهد منافع خود در مسائل روزمره را در نظر بگيرد و كاربردها و تدبيرها را اتخاذ كند ولي اخلاق ضعيف نشود و اخلاق را نحيف نبينيم، چيست؟

در سياست مساله‌يي كه مهم است، قدرت است. خيلي ساده بگويم مساله اخلاق، الزاما مساله قدرت نيست. مساله سياست، مساله قدرت است. در اين قدرت حقيقت تابع سياست مي‌شود، ارزش‌ها تابع سياست مي‌شوند، چون اصل بر قدرت است و شما نمي‌توانيد كار سياسي بدون قدرت انجام دهيد. در نتيجه حقايق اخلاقي يا غير اخلاقي راجع به فضايل و... هر كاري كنيد بايد تابع حفظ آن قدرت و تدبير باشيد. اخلاق از لحاظي يك امر فردي است. خود شخص و وجدان فرد مطرح است، نه نظر كل جمع. هميشه يك گسستي بين اين دو بوده است. حالا حق اين است كه از طريق تعليم و تربيت، آگاهي دادن، نوشته‌ها، اشاعه فرهنگ سالم سعي كنيم به نحوي موقعيتي را فراهم كنيم كه اصول اخلاقي در يك مقياس وسيع‌تري قابل حفظ باشد، با وجود اينكه هيچ‌وقت با سياست روز منطبق نخواهد بود.
 
اعتماد
آخرين بروز رساني ( ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۳ )
تفاوت سبک تدریس در حوزه و دانشگاه از نگاه دکتر سید جعفر شهیدی
محمود اسعدی: به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت ادیب و مورخ فرزانه دکتر سید جعفر شهیدی نگاهی به آثار و احوال ایشان مفید فایده است.

صرف نظر از دانش و تجربه گرانقدر استاد شهیدی، روحیات و منش و روش رفتاری او جذاب و آرامش بخش بود. دکتر شهیدی از جمله شخصیت های کم نظیر است که در حوزه و دانشگاه، هم درس خوانده و هم تدریس کرده است و تا آخرین درجات عالی نیز ارتقاء یافته:کسب درجه اجتهاد در حوزه و استاد ممتاز در دانشگاه.

با این وصف دیدن او از نزدیک و حشر و نشر روزانه، هفتگی و ماهانه و حتی گاه گداری، توفیق و فرصتی مطلوب برای مخاطب بود. تواضع، پشتکار، توجه دقیق، ایمان سرشار و احترام به انسان ها -در هر قشر و گروه- از او انسانی وارسته ساخته بود. در میان صدها استادی که دیده ام آشنایی مختصر با روحیات این مرد بزرگ، به یاد ماندنی ترین تجربه ام بوده است. در سال 1373 -که سردبیر کیهان فرهنگی بودم- و گفتگو و مراوداتی با نویسندگان و پژوهشگران داشتم بر آن شدم تا ضمن انجام این مصاحبه ها دوربینی نیز به زبان تصویر گفت و شنودوها را ضبط کند. با اینکه ارادتی دو طرفه پیش آمده بود قبول نمی کرد مقابل دوربین از خود بگوید. بالاخره با اصرار و ابرام من پذیرفت و نخستین برنامه "چهره های ماندگار" که به زندگی، آثار و احوال استاد پرداخت، پدید آمد و چندی بعد در تلویزیون-شبکه2- پخش شد و کاش اینگونه برنامه ها که آنزمان با نوارهای یوماتیک تهیه می شد در سالگرد این مردان بزرگ پخش شود تا برای جوانان و علاقمندان الگو شود.

نکاتی که در این مختصر می گویم ناظر به این گفتگوست. بی تردید دکتر سیدجعفرشهیدی از چهره های درخشان تاریخ و ادبیات ماست که باید آثار او بیش از پیش مورد عنایت قرار گیرد. به گفته خودش: به چهار سالگی نرسیده مرا به مکتب فرستادند. بعد نزد آخوند ملا محمدعلی در بروجرد فقه و اصول و ادبیات عرب خواندم. بعد از شهریور1320 به نجف رفتم. اولین کتابم در سال 1324 به نام "مهدویت و اسلام" نوشتم. آنوقت که بازار "کسروی" گرم بود و من ناراحت می شدم. بعد "جنایات و تاریخ" را نوشتم که خیلی جا باز کرد و بسیاری مرا به اسم مولفِ جنایات و تاریخ می شناسند. در سال 1330 به ایران آمدم و در دبیرستان "ابومسلم" درس دادم بعد امتحان "مدرسی" را با مرحوم مطهری "رضوان الله علیه دادیم، طبعاً قبول شدیم و سال بعد خودمان ممتحن شدیم...

سال 1340 دکتری ادبیات گرفتم چون آن زمان رشته تاریخ دکتری نداشت. سفرهای زیادی به جهان عرب داشتم و می توانم بگویم در هر کشور عربی حداقل 3 سخنرانی داشتم و بعدها نیز در اروپا، چین، هند، پاکستان ، الجزایر، آفریقا و.. بلکه بشود خدمتی انجام دهیم... .

پرسیدم: شما استادان بزرگی در حوزه و دانشگاه داشته اید حضرت آیات عظام خویی، بروجردی، کاشف الغطاء، شاهرودی؛ و از دانشگاه مرحوم استاد ملک الشعرای بهار، مرحوم استاد احمد بهمنیار، مرحوم استاد فروزانفر و دیگران. با توجه به اینکه در هر دو دستگاه هم "درس" خواندید و هم "درس" دادید، تفاوت کار در کجاست؟

مرحوم دکتر شهیدی اشاره کرد: فرق این سبک با آن سبک این است که در حوزه، مدرس سعی می کند اقلیت نخبه کلاس را ارتقاء دهد مثلاً آقای خویی 200 طلبه داشت. خب همه که مجتهد نمی شوند. روی استعداد تعداد اندکی متمرکز می شد حالا دیگران بفهمند یا نفهمند! اما در دانشگاه شما باید روی اکثریت فکر کنید. ضمن اینکه در حوزه گاه یک درس را 10 نفر ارائه می کردند و شما می توانستید انتخاب کنید استاد خود را. و کسی که برای درس خواندن می آمد و قصد داشت "عالم"بشود، چون امتحانی نبود. مرحوم مینوی می گفت لطمه به علم از وقتی شروع شد که در مدرک نوشتند دارنده علم آن از مزایای قانونی علم استفاده کند و این باعث شد هر کسی دنبال مدرک برود. وقتی پرسیدم چرا اکنون استادانی مثل فروزانفر و همایی تربیت نمی شوند؟ ایشان ضمن اشاره به جلسه ای در همین زمینه در پیش از انقلاب اسلامی گفت: فروزانفر را "محیط" تربیت کرد. او وقتی جوان بود در مجلسی دید شخص ضعیف جثه ای مثل ادیب پیشاوری را که وزراء در مقابل او تعظیم می کردند، دید علم ارج و قرب دارد؛ خب استعداد هم داشت و تلاش کرد، چون ادبیات هیچوقت بقول معروف "نان" نداشته اما همواره رونق معنوی داشته است.

بعد هنگام ظهر شد و ندای اذان ناگاه برخاست و وضو گرفت گوشه ای به نماز ایستاد.بچه ها گویا تصویرش را گرفتند. سلام داد و گفت: اسعدی نوار را دربیار! پذیرفتم. گفت معنویت هیچوقت از بین نمی رود. درست است که ما در دوران مادی زندگی می کنیم اما همیشه معنویت ارزش خودش را حفظ می کند. در پایان نکته و پندی از او خواستم. با فروتنی گفت: برادران و خواهران! در هر رشته ای که هستید سعی کنید بهترین باشید. بقول مولانا اگر پینه دوز هم می شوید تلاش کنید به درجه عالی برسید تا همه به شما مراجعه کنند.

آنقدر جلو بروید تا به تخصص برسید...
خاطرات با ایشان پر دامنه است. در فرصتی دیگر به تلاش دکتر شهیدی و استاد حکیمی در زمینه سازی سفر مرحوم زرین کوب به مکه اشاره خواهم کرد.
دکتر سیدجعفر شهیدی همکار و جانشین دکتر محمد معین در موسسه دهخدا و مولف بیش از چهل اثر ماندگار در حوزه ادبیات و تاریخ اسلام، شایسته توجه بیشتر است. اجازه ندهیم حضور معنوی مفاخر ایران کمرنگ شود. اگر چه تمبر دکتر شهیدی در سال 1382 منتشر شد و مراسمی در نکوداشت ایشان برگزار گردید اما گستره شخصیت دکتر شهیدی فراتر از این را می طلبد. خدایش بیامرزاد.
 
آخرين بروز رساني ( ۳۱ فروردين ۱۳۹۳ )
تاملي در باب انديشه‌هاي رضا داوري اردكاني در مقام يك متفكر؛ مقام متفكر و ناشنوايي نداي حقيقت
دكتر بيژن عبدالكريمي: چيزي هست كه از جان متفكر به سخن درمي‌آيد و همين نداست كه متفكر را در مقام يك متفكر قرار مي‌دهد: هيچ چيز نمي‌تواند جانشين اين ندا قرار بگيرد و هيچ قدرتي نمي‌تواند بر اين ندا چيره شود يا آن را تحت الامر خويش قرار دهد. در وجود متفكران و از وجود متفكران چيزي كه در ذات تفكر خود را آشكار مي‌سازد، با ما سخن مي‌گويد. پاسداري از مقام متفكران به معناي پاسداشت از ندايي است كه روشنايي افق حركت‌ و زندگي‌مان بسته به آن خواهد بود و بي‌احترامي به مقام متفكران و جانشين ساختن هر چيزي به جاي حقيقت و تفكر به معناي پشت كردن و ناشنوايي به ندايي است كه روزگار و سرزمين ما بيش از هر دوره ديگري به گشودگي به آن نيازمند است

وجود متفكر متضمن عطشي سيراب‌ناپذير است كه هر آنچه در جهان است از فرونشاندنش عاجز و ناتوان است، به همين دليل تفكر سرشتي دردآلود و در همان حال شيرين و بهجت‌انگيز دارد. تفكر به جهت سرسپاري‌اش به امري متعالي و احاطه‌كننده، كه يگانه امر مطلق و نامشروط است، عين آزادي و آزادگي است

كدامين «وصف» در داوري است كه داوري را داوري كرده است؟ رييس فرهنگستان علوم بودن؟ استاد دانشگاه بودن؟ معلم فلسفه بودن؟ يا نويسنده تعدادي كتاب و مقاله بودن؟

اما به گمانم هر يك از اين اوصاف در بسياري ديگر نيز ديده مي‌شود. ما مسوولان و متصديان مقام‌هاي فرهنگي، اساتيد دانشگاه، اساتيد فلسفه و نويسندگان بسياري داشته و داريم. اما براي همه آنها يك چنين مراسم بزرگداشتي را برپا نمي‌كنيم.

لذا شايد بتوان گفت صفتي در داوري وجود دارد كه وي را در ميان جامعه ما و در نسل خودش، اگر نه به نحو مطلق، اما تا حدود زيادي يگانه و منحصر به فرد مي‌كند: اين صفت چيست؟ پاسخ من چنين است: «داوري يك متفكر است». اما حال سوال اين است: تفكر چيست؟

همه مي‌انديشند، اما ما همه را متصف به صفت «متفكر» نمي‌كنيم. كارمندان بانك، روساي بانك‌ها، سرمايه‌داران و بازرگانان، مهندسان، پزشكان، جراحان، شهردارها، فيلمسازان، فرماندهان نظامي، نمايندگان مجلس، روساي جمهور، مجتهدان و فقها و مراجع تقليد و رهبران سياسي و اجتماعي و اساسا همه انسان‌ها براي انجام دقيق و شايسته فعاليت‌هاي خويش مي‌انديشند و بسيار نيز مي‌انديشند، با اين وصف ما هيچ يك از آنها را متصف به صفت «متفكر» نمي‌كنيم. اساسا همه آدميان مي‌انديشند و حتي يك لحظه نمي‌توانند نينديشند و پيوسته صور ذهني در اذهان آنان در حال حركت است. همه پيوسته و همواره مي‌انديشند، اما ما همه را حتي اساتيد دانشگاه، از جمله همه اساتيد فلسفه و بسياري از نويسندگان و شاعران و هنرمندان را «متفكر» نمي‌ناميم.

پس متفكران از چه اوصافي برخوردارند كه به اين وصف نايل مي‌شوند؟ «تفكر» در «متفكران» از چه اوصاف و ويژگي‌هايي برخوردار است كه در انديشيدن ديگراني كه به وصف صفت «متفكر» متصف نمي‌شوند، ديده نمي‌شود؟ لذا مي‌توان اين پرسش را در خصوص داوري تكرار كرد: اين چه اوصافي است كه داوري را در تاريخ معاصر ما در مقام يك متفكر قرار مي‌دهد و وي را تا سر حد يك متفكر ارتقا مي‌بخشد؟ پاسخ اين پرسش را شايد بتوان حول محورهاي زير خلاصه كرد:

1- همه ما به انديشه‌ها و تاريخ تفكر علاقه نشان مي‌دهيم. اما اينكه كسي به انديشه‌ها و تاريخ تفكر علاقه‌ نشان دهد نشانگر آمادگي براي تفكر نيست. خواندن نظريه‌ها و تاريخ تفكر امري ستوده و سودمند است، به خصوص هنگامي كه تلاش‌هاي سترگ بشري را جلوي چشم ما مي‌آورد، اما آن را نمي‌توان نشانه‌يي بر آمادگي براي تفكر دانست. حتي اين امر كه ما ساليان سال و تمام عمر حقيقي خود را به مطالعه و بررسي آثار فلسفي و پژوهش درباره آرا و انديشه‌هاي متفكران و نظريه‌پردازان بزرگ بپردازيم، ضرورتا به اين معنا نيست كه ما توانسته‌ايم انديشيدن را بياموزيم يا خود سالك مسير تفكر شده‌ايم؛ حتي برعكس، پرداختن به تاريخ تفكر و پيوسته درباره تفكر سخن گفتن مي‌تواند غرور و خودفريبي بزرگي را براي ما به ارمغان آورده، اين توهم را در ما شكل دهد كه گويي ما خود پيوسته در حال تفكريم. هراكليتس مي‌گفت: «آموختن چيزهاي بسيار، فهم و حكمت نمي‌آموزاند». داوري از جمله كساني نبود كه صرفا مترجم و برگيرنده خوانده‌ها و آموخته‌هايش باشد.

2- شور اصيل تفكر و در واقع شور انسان به هستي و زندگي آنجاست كه به گفته هايدگر، «شور انسان به امر عاري از منفعت پيوسته بيشتر مي‌شود». ارسطو معتقد بود كه حكمت نظري راستين، مغيي به هيچ غايتي نيست. شايد بتوان گفت همه به اموري كه معطوف به نفع و مغيي به غايتي است، مي‌انديشند. اما متفكران پيوسته بيشتر و بيشتر به «امر عاري از منفعت» مي‌انديشند. «امر عاري از منفعت»، امري نيست كه هيچ منفعتي از آن برنمي‌خيزد. درخصوص اين تعبير، يعني «امر عاري از منفعت» بايد دقت نظر بيشتري از خود نشان داد. «امر عاري از منفعت» نه به اين معناست كه هيچ منفعتي در آن نيست. شايد بهتر است گفته شود آنچه از «مطلوبيت ذاتي» برخوردار است، ديگر نمي‌تواند ابزاري براي نفعي قرار گيرد. «امر عاري از منفعت» همان حقيقتي است كه از مطلوبيت ذاتي برخوردار است. لذا شايد بتوان گفت در داوري، شوق انديشيدن به امر عاري از منفعت از همه ما بيشتر بوده است.

3- تفكر حاصل مواجهه انسان با جهان است. در مواجهه با جهان دو امكان بنيادين در برابر آدمي وجود دارد. وجود اين دو امكان شرط تحقق آزادي در بنيادي‌ترين معناي آن است. اين دو امكان عبارتند از: الف. «خودبنيادي» يا «اراده معطوف به قدرت». ب. «دگر‌‌‌‌بنيادي» يا «اراده معطوف به حقيقت».

سوبژه خودبنياد پديدارها و هر آنچه هست را به مثابه چيزها و وضعيت‌هاي متعلق به خويش تلقي كرده، آنها را متوقف و مسدود مي‌سازد. او پديدارها را در ذات خودشان رها نمي‌گذارد، بلكه مي‌كوشد تا هر آنچه هست را تا سطح فهم خويش فروكاهد و سپس به تجزيه و تحليل و ارزيابي آن بپردازد. سوبژه خودبنياد به صورت‌بخشي‌هاي آزادانه و خودانگيخته خويش به هستي پديدارها بيش از خود هستي پديدارها ارزش و اعتبار مي‌بخشد. اراده سوبژه خودبنياد معطوف به خويش و بسط قدرت خويشتن است. اما تا فرد خود را تحت امر خويش قرار نداده، در برابر پديدارها و آنچه ‌هست به خوارداشت خويش نپردازد، نمي‌تواند به ساحت تفكر اصيل گام گذارد. نامتفكر پيوسته درصدد بسط قدرت و بزرگ كردن خويش، آن هم به بهاي ضعف و ذلت ديگران است، اما متفكر به خوارداشت خويش مي‌پردازد چرا كه چشمانش به امري اصيل، يعني همان امري عاري از منفعت گشوده شده و شوق اين امر آنچنان در جانش خانه كرده است كه ديگر جايي براي خويشتن و بزرگ‌نمايي خويش باقي نمي‌ماند و اينچنين است كه آنان كه بيشتر به خوارداشت خويش مي‌پردازند به عظمت‌ها و بزرگي‌هاي بيشتري نايل مي‌شوند.

اما امكان بنيادين ديگري در برابر نحوه هستي آدمي وجود دارد. در اين امكان، آدمي نه خويشتن بلكه امري متعالي و احاطه‌كننده را بنياد جهان، بنياد خويشتن، خاستگاه تفكر و تعيين‌كننده مسير و هدايت‌كننده تفكر تلقي مي‌كند.

لذا شايد بتوان گفت، آنچه داوري را از ما متمايز مي‌سازد، عبارت از اين است كه وي نكوشيد پديدارها و هر آنچه هست را به مثابه چيزها و وضعيت‌هاي متعلق به خويش تلقي كرده و به همين دليل آنها را متوقف و مسدود سازد. او پديدارها را، در حد توانايي‌اش، در ذات خودشان رها گذارد و سركوب‌شان نكرد و نكوشيد تا هر آنچه هست را تا سطح فهم خود و صورت‌بندي‌هاي ذهني خودش تنزل بخشد. به نظر مي‌رسد نوشته‌ها و انديشه داوري، برخلاف بسياري، نمايانگر اراده معطوف به خويش و صرف بسط قدرت خويشتن نبوده است. شايد بتوان گفت داوري، همچون ديگر متفكران، در حد بضاعت تاريخي خويش، خود را تحت امر خويش قرار داده، در برابر پديدارها و آنچه‌ ‌هست به خوارداشت خويش پرداخت، در غير اين صورت او نمي‌توانست به ساحت تفكر گام گذارد.

4- در سنت تفكر متافيزيكي عموم ما، به تبعيت از اين سنت كه در روزگار ما سيطره كامل يافته است، انسان را غالبا «حيواني ناطق» مي‌دانيم، يعني موجودي كه تفكر مي‌كند. اما مساله اينجاست كه انسان در مقام سوبژه، يعني در مقام موجودي انديشنده، بايد هرگاه كه اراده كند، قادر به تفكر اصيل باشد، اما به‌هيچ‌وجه چنين نيست. انسان همواره خواهان است كه به تفكر و نظريه‌پردازي بپردازد، با اين حال چنين نيست كه همواره به تفكر و نظريه نايل ‌شود. دانشگاه‌هاي ما خيل انبوهي از تصديق‌داران را به جامعه ارائه مي‌دهند، اما صاحب دكترين امري است و صاحب دكتري امري ديگر. پس شايد انسان همواره قصد تفكر و نظريه‌پردازي داشته باشد، اما با اين حال قادر به اين امر نيست. اما سوال اين است: چرا؟

ممكن است گفته شود شرايط بد اجتماعي و اقتصادي مانع تفكر و نظريه‌پردازي در يك جامعه هستند. اگر چنين است، پس بايد افراد متعلق به طبقات مرفه اجتماعي و اقتصادي و افراد جوامع قدرتمند هرگاه كه اراده كنند، بتوانند به تفكر، در معناي اصيل كلمه، نايل شوند و افراد جوامع و قدرت‌هاي بزرگ جهاني، به دليل وفور امكانات‌شان بايد بتوانند هر گاه كه اراده كنند براي بحران‌ها و بن‌بست‌هايشان افق‌هاي تازه‌يي بيافرينند. نكوشيم مساله را با تقليل به يك مساله سياسي و اجتماعي ساده كنيم. آري! تفكر منوط به وجود امكانات براي تفكر است، اما همه سخن در اين است كه آنجايي هم كه امكانات تفكر هست، تفكر تابع اراده سوبژه نيست. ظهور امكانات تازه، يعني راه‌هاي جديد تفكر، تابعي از وجود امكانات، در معناي ابزارها و تسهيلات نيست. با امكانات، نمي‌توان امكان‌ها را آفريد.

اين كه ما، در اين بخش از جهان، به تفكر در معناي حقيقي، اصيل و زاينده‌اش كم‌تر نايل مي‌شويم، ممكن است صرفا نوعي تعلل، تاخير يا نوعي كوتاهي و قصور از جانب خودمان تلقي شود. اما در اين صورت با برطرف كردن هر يك از تعلل‌ورزي‌هاي آدميان، تفكر بايد به شيوه‌يي انساني و با تدابير خاصي ظهور پيدا كند. اما چنين به نظر نمي‌رسد.

تفكر را شايد و بايد حاصل نوعي لطف و اعطا تلقي كرد. اين لطف و اعطا امري محاسبه‌ناشدني، پيش‌بيني‌ناپذير و غيرقابل تبديل به يك طرح (پروژه) است. ما دانشگاه بوعلي‌ساز و ملاصدراآفرين يا گروه‌هاي ادبيات حافظ‌پرور و مولاناآفرين نداريم و نمي‌توانيم به وجود آوريم. براي تفكر، بايد آن را بياموزيم، اما مساله اين است كه هيچ‌كس نمي‌تواند تفكر را به ما بياموزاند.

گشودگي به هستي، جهان و پديدارها شرط اساسي تفكر است. اما ما با صرف اين گشودگي، نمي‌توانيم صاحب تفكر شويم. به نظر مي‌رسد امري هست كه بيش از ما در ظهور تفكر دخالت دارد.

متفكر درست آنجا كه بر توان خود براي كشف افق تازه‌يي براي انديشيدن و كنش اصرار مي‌ورزد، بايد علاوه بر آن و بيش از آن، به تقدير و نيروي تعين‌‌بخش آن بينديشد. به تعبير حافظ بزرگ:

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است / رهرو‌گر صد هنر دارد، توكل بايدش

5- روزگار ما روزگاري است كه به تعبير نيچه «انسان ديگر تير اشتياق خويش را فراتر از خودش نمي‌افكند». شايد بتوان گفت داوري در روزگار ما و در ميان ما بيش از هر كس ديگري «تير اشتياق خويش را فراتر از خويشتن افكنده‌ است».

امر فراتر از انسان، يعني امري متعالي و فراگيرنده، كه هر انديشيدن و كنشي محتواي خود را از آن دارد، ما را از ژرفاي هستي با ندايي خاموش به خويش مي‌خواند. اما در روزگار ما كمتر كسي است كه به اين ندا پاسخ بدهد.

تا آنجا كه ما حافظ نداي امر احاطه‌كننده هستيم، يعني در قرب آن و متعهد به آن هستيم و لذا به آنچه هست و به پديدارها وفاداريم، امر احاطه‌كننده حافظ ما و حافظ اصالت و غناي تفكر ما خواهد بود. با پشت كردن به امر احاطه‌كننده، نامشروط و مطلق‌‌ يعني همان چيزي كه در روزگار و در ديار ما امري همه‌گير شده است‌ــ تفكر و نظريه‌ها پا در هوا خواهد شد و نظريه و نظريه‌پردازي به سطح ياوه‌گويي و ياوه‌سرايي تنزل مي‌يابند. بدون توجه به امر احاطه‌كننده و نامشروط (حقيقت) و شور و شوقي وافر به آن، انديشه‌ها چيزي جز فضاهاي تهي و خلأ‌گون مفاهيم بي‌روح و انتزاع‌هاي منحرف‌كننده نخواهند بود.

انسان متفكر صرفا در برابر مرحله‌يي مطلق، به منزله «يگانه مرجعيت اصيل» و نه هيچ‌ چيز ديگر، مسووليت مطلق و بلاشرط دارد. به همين دليل تفكر عين آزادگي است و آزادي و آزادگي تنها در پرتو تفكر امكان‌پذير است.

وجود متفكر متضمن عطشي سيراب‌ناپذير است كه هر آنچه در جهان است از فرونشاندنش عاجز و ناتوان است، به همين دليل تفكر سرشتي دردآلود و در همان حال شيرين و بهجت‌انگيز دارد. تفكر به جهت سرسپاري‌اش به امري متعالي و احاطه‌كننده، كه يگانه امر مطلق و نامشروط است، عين آزادي و آزادگي است.

6- روزگار ما، روزگار انحطاط و تباهي است. نيچه در چنين گفت زرتشت مي‌گويد: «واي بر آنكه كوير را پنهان مي‌سازد». تعبير «كوير» در لسان نيچه به «انحطاط» اشاره دارد. در روزگار ما انحطاط در حال گسترش است. مطابق با تفسير هايدگر، «انحطاط چيزي بيش از ويراني و هولنا‌ك‌تر از نابودي است؛ [چرا كه]1 ويراني تنها آنچه را تاكنون رشد كرده يا ساخته شده از بين مي‌برد، اما انحطاط از رشد و بالندگي در آينده نيز باز مي‌دارد و از هرگونه سازندگي ممانعت مي‌كند»2. ويراني از بين مي‌برد، در حالي كه انحطاط امور بازدارنده و ممانعت‌كننده را پيوسته گسترش مي‌دهد. در ديار ما نيز انحطاط در حال گسترش روزافزون است. شايد بتوان گفت داوري در مقام يك متفكر كوشيده است تا در برابر سونامي انحطاط صرفا با پشتوانه تفكر و قلم به مبارزه‌يي سخت و نابرابر با اين روند بپردازد.

7- يكي از نشانه‌هاي انحطاط مرگ شعر، هنر و تفكر والاست. به‌راستي چرا در روزگار ما، شعر و تفكر هر دو با هم ويران شده‌اند، اما در گذشته، از جمله در تاريخ ما، اين دو همچون دو نوزاد توامان، همگام با يكديگر پيش رفته، سرودن شعر و تفكر در بلندا و ژرفنا در كنار يكديگر بودند؟

هايدگر پاسخ اين پرسش را با نقل قولي از شعر هولدرلين مي‌دهد: «آن كه به ژرف‌ترين امور انديشيده، به پرشورترينان عشق مي‌ورزد». شاعر بزرگ آلماني و هايدگر به‌درستي «دوست داشتن» راستين و شعر و هنر را بر «انديشيدن و تفكر» استوار مي‌سازند.

اين نگرش، نوعي خرد‌گرايي شگفت‌انگيزي است كه عشق را بر مبناي تفكر استوار مي‌كند. در وجود متفكران عشقي سرشار موج مي‌زند. در خصوص داوري نيز بسياري شهادت مي‌دهند كه در وجودش از كينه خبري نبوده، قلبش سرشار از عشق انساني است. اين عشق ريشه در خاك تفكر دارد.

هولدرلين از عشقي سخن مي‌گويد كه بر تفكر استوار است. ليكن آنچه مورد تاكيد نگارنده اين سطور است تفكري است كه بر عشق ورزيدن استوار است. شايد متناظر با سخن هولدرلين بتوان گفت: «تنها آن كس كه به پرشورترين امر عشق مي‌ورزد، مي‌تواند ژرف‌تر و نيز به ژرف‌ترين امور بينديشد». سخن از تفكري است كه بر عشق استوار است. به تعبير افلاطون، آنجا كه مي‌گويد «فلسفه همان اروس است»، ميان تفكر و اروس (عشق) پيوندي نازدودني وجود دارد.

خواهند پرسيد: آيا اين عبارات بيانگر تفكري احساساتي، رمانتيك و مهلك نيست كه بر آن است نوعي احساسات‌زدگي را، كه دشمن تفكر است، دامن زند؟ پاسخ خواهم داد: به‌هيچ‌وجه. در اينجا هيچ ردپايي از احساسات‌گرايي در ميان نيست، بلكه سخن از تعهد و وفاداري به نقطه‌يي مطلق و لابشرط است كه هم آغاز و هم غايت تفكر است. تفكر قائم به اين نقطه آغاز و پايان توامان است. پرسش با تعهد به امري مطلق، يعني حقيقت و تلاش براي كشف حقيقت آغاز مي‌شود و تنها با حقيقت آرام و قرار مي‌يابد.

عشق راستين به حقيقت و تعهد بي‌قيد و شرط به آن يگانه راه نجات ما است و روزگار ما روزگار خاموش شدن اين عشق و اين تعهد در قلب‌هاي ما است. در هر سرزميني كه حضور آتش اين عشق و ايمان و تعهد بي‌قيد و شرط به حقيقت كمرنگ شود، روشنايي و گرمي از آن سرزمين رخت خواهد بست و سياهي و ظلمت آن ديار را فرا خواهد گرفت و روزگار كنوني ما اسير يك چنين فضاي سرد و ظلماني است. من نمي‌گويم كه با داوري آتش عشق به تفكر و وفاداري به حقيقت در سرزمين ما شعله‌ور شد، اما با جديت تمام معتقدم كه در روزگار حاكميت غوغاها و هياهوهاي دروغين ايدئولوژي‌هاي رنگارنگ وي پاسدار حريم تفكر بود و اجازه نداد تا آتش تفكر و خودآگاهي در اين سرزمين به تمامي خاموش شود. به همين دليل، جامعه، روشنفكران و دانشگاهيان ما به او بسيار مديونند.

8- تفكر به امر احاطه‌كننده شوق و اشتياق براي ورود به ساحتي بي‌مرز است، با اين وصف، اين ساحت، سترگ‌ترين مرزهاي تفكر ما است. ورود به ساحت روشنايي محض، بسيار تاريك به نظر مي‌رسد. اين تفكر خوف‌‌انگيز و اضطراب‌بر‌انگيز است، اما صرفا خوف‌انگيز و اضطراب‌بر‌انگيز نيست، بلكه طربناك، آزادي‌بخش، معنادهنده، زيبا، رازآميز و كرامت‌برانگيز نيز هست.

9- نامتفكران و خرده‌انديشمندان صرفا اسير توهم اصالت خويشند و بدين‌ترتيب وجود خود را بر نفوذ جريان رود هستي كه از دوردست‌ها جريان يافته است مي‌بندند، اما متفكران بزرگ خود را تحت نفوذ اين سريان قرار مي‌دهند و اجازه مي‌دهند تا امر احاطه‌كننده از زبان آنان سخن گويد:

در اندرون من خسته دل ندانم كيست/ كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست

متفكر از اراده خويش در مي‌گذرد و مي‌كوشد در اراده‌يي جاودان سكني گزيند. او به سوي چيزي مي‌رود كه از سنخ امور گذار و فاني در زمان نيست. او خود را آزادانه به سير زمان مي‌سپارد و مي‌كوشد ذات خويش را در حقيقتي اصيل‌تر از زمان فاني جست‌وجو كرده، در اين تجربه آزادي را در نهايي‌ترين حد ممكن تجربه كند.

متفكر ذات خويش را در نفس هستي، يعني در همان حقيقت احاطه‌كننده جست‌وجو مي‌كند. تمام جريان تفكر يعني برقراري نسبت با نفس هستي.

اما نسبت ذات آدمي با نفس هستي همچنان فروپوشيده در ابرهاي سنگين و تيره مي‌ماند و چه بسيار انديشمندان كه از وحشت اين ظلمت پس مي‌نشينند. اينجاست همان تاريكي واپسين تفكر، يعني ساحتي كه ديگر به تفكر و خود متفكر تعلق ندارد. چيزي هست كه از جان متفكر به سخن درمي‌آيد و همين نداست كه متفكر را در مقام يك متفكر قرار مي‌دهد: هيچ چيز نمي‌تواند جانشين اين ندا قرار بگيرد و هيچ قدرتي نمي‌تواند بر اين ندا چيره شود يا آن را تحت الامر خويش قرار دهد. در وجود متفكران و از وجود متفكران چيزي كه در ذات تفكر خود را آشكار مي‌سازد، با ما سخن مي‌گويد. پاسداري از مقام متفكران به معناي پاسداشت از ندايي است كه روشنايي افق حركت‌ و زندگي‌مان بسته به آن خواهد بود و بي‌احترامي به مقام متفكران و جانشين ساختن هر چيزي به جاي حقيقت و تفكر به معناي پشت كردن و ناشنوايي به ندايي است كه روزگار و سرزمين ما بيش از هر دوره ديگري به گشودگي به آن نيازمند است.

1- عبارت داخل دو قلاب توسط نگارنده به عبارت نقل قول افزوده شده است.

2- مارتين هايدگر، معناي تفكر چيست؟ ترجمه فرهاد سلمانيان، نشر مرکز، تهران، 1385 ص30
اعتماد
آخرين بروز رساني ( ۲۸ فروردين ۱۳۹۳ )
خنده و فلسفه
«از ميان همه كارهايي كه انسان‌ها تجربه مي‌كنند، خنديدن عجيب‌ترين‌شان است». اين نخستين جملات از فصل اول كتاب «فلسفه طنز» با عنوان فرعي «بررسي طنز از منظر دانش، هنر و اخلاق» نوشته جان موريل است كه توسط محمود فرجامي و دانيال جعفري ترجمه شده و به همت نشر ني منتشر شده است.
 
البته عنوان اصلي كتاب «تسكين كميك: فلسفه جامع شوخ طبعي» است. نويسنده كتاب جان موريل از فعال‌ترين پژوهندگان معاصر در حوزه طنز و استاد مطالعات ديني كالج ويليام‌اند مري در ويرجياناي امريكاست كه سابقه تدريس در مراكزي علمي نظير دانشگاه فلوريداي جنوبي، دانشگاه پنسيلوانيا، دانشگاه سانتا كلارا و موسسه تكنولوژي روچستر را دارد.
 
كتاب از هشت فصل تشكيل شده است. در فصل اول با عنوان موضوعي شوخي‌نابردار به نظريه‌هاي سنتي طنز اشاره مي‌شود، فصل دوم به روانشناسي خنده مي‌پردازد و در فصل سوم به تكامل خود طنز اشاره دارد. فصل چهارم كتاب با عنوان آن لبخند ژكوندي زيبايي‌شناسي خنده را بررسي مي‌كند و فصل پنجم به نقدهاي رايج اخلاقي به مقوله طنز پرداخته مي‌شود. فصل ششم كتاب برخلاف فصل قبلي اخلاق مثبت طنز نام دارد و فضايل روشنفكرانه طنز را نشان مي‌دهد. فصل هفتم نيز فلسفه و كمدي نام دارد و برخي ديدگاه‌‌هاي فلسفي نسبت به كمدي مثل نگرش سقراط و نگرش اگزيستانسياليستي را معرفي مي‌كند. فصل هشتم كتاب نيز نيمه خالي و نيمه پر ليوان نام دارد و مزيت‌هاي شادمانه زيستن را تشريح مي‌كند.
آخرين بروز رساني ( ۲۲ فروردين ۱۳۹۳ )
نقش برجسته آیت الله العظمی بروجردی در تقریب مذاهب اسلامی
آیت الله العظمی ˈسیدمحمد حسین طباطبایی بروجردیˈ، مرجع علی الاطلاق شیعه پس از عمری خدمت ارزنده به حوزه دین و فقاهت، در 10 فروردین سال 1340 هجری شمسی در اثر بیماری قلبی به دیار باقی شتافت.naghashi_ayatolah_borujerdi.jpg
 
هرچند جایگاه علمی، فقهی، سیاسی و اجتماعی این مرجع بعنوان یکی از بزرگترین مراجع شیعه در دوران معاصر بر اهل فن چندان پوشیده نیست، اما نگاه و باور این عالم بزرگ به مساله ˈتقریب بین مذاهبˈ کمتر مورد توجه قرار گرفته است.

آیت الله سیدحسین طباطبایی بروجردی که نسبش به حسن مثنی، فرزند امام حسن مجتبی(ع) می رسد در سال 1250 هجری خورشیدی در بروجرد دیده به جهان گشود و در کنار پدر صاحب کمالش سیدعلی طباطبایی پرورش یافت.

آیت الله بروجردی از شاگردان برجسته آخوند خراسانی است که بدلیل احاطه کامل برعلوم دینی و اسلامی پس از درگذشت آیت الله حائری زعیم حوزه قم، در صدر استادان بزرگ این حوزه و بر مسند زعامت حوزه علمیه قم قرار گرفت.

تربیت خیل عظیم شاگردان،تاسیس مدرسه های بزرگ،کتابخانه ها و بناهای مذهبی از خدمات ارزنده و تا حدی شناخته شده این عالم ربانی به دنیای اسلام است.

مناسک الحج، مستدرک فهرست منتخب الدین، جامع احادیث الشیعه، تجرید اسانید الامانی و تجرید اسانیدالاستبصار، حاشیه علی کفایه الاصول، المهدی فی کتب اهل السنه، الآثار المنظومه، انیس المقلدین، و مجمع الفروع از آثار ارزشمند آیت الله بروجردی در حوزه های مختلف علوم اسلامی است.

درعین حال، تلاش خستگی ناپذیر آیت الله بروجردی در رفع سوء تفاهمهایی که در محافل اهل سنت نسبت به باورها و عقاید تشیع 12 امامی وجود داشت، یا چندان شناخته شده نیست یا این که کمتر به آن پرداخته شده است.

این مرجع بزرگ چنان برای اقدامات تقریبی ارزش قائل بود که به اطرافیانش گفت:ˈمایلم نسخه ای از فتوای شیخ شلتوت(عالم بزرگ اهل سنت در برسمیت شناختن مذهب جعفری) را با من دفن کنندˈ.

آیت اللهˈسیدمحمد جواد علوی بروجردیˈ از نوادگان دختری آیت الله بروجردی از ˈشیخ محمد قمیˈ نقل می کند:ˈاز مرحوم آیت الله بروجردی (ره) شنیدیم که فرمودˈمایلم تا فتوای شیخ شلتوت را در کفنم قرار دهند و با من دفن کنندˈ؛ ایشان این کار را بعنوان یک اثر ارزنده و خدمت بزرگ برای خود می دانستندˈ.

** فتوای شیخ محمد شلتوت

شیخ محمود شلتوت(۳۱۰ - ۱۳۸۳ ه.ق) معروف به ˈشیخ شلتوتˈ از بزرگان اهل سنت و رییسان دانشگاه الازهر مصر و از پایه گذاران ˈدارالتقریب بین المذاهب الاسلامیهˈ است.

وی از مدافعان و فعالان وحدت میان شیعه و سنی بود و باآیت الله بروجردی روابط دوستانه داشت و معروف است که تلاشهای آیت الله بروجردی و همکاری با شیخ شلتوت سبب صدور یک فتوای تاریخی از سوی این عالم بزرگ اهل سنت شد.

در این فتوا، مذهب تشیع اثناعشر برای نخستین بار از سوی یک عالم بزرگ سنی به رسمیت و ˈجایز الاتباعˈ شناخته شد.

در استفتایی از شیخ محمود شلتوت سووال شد:ˈبعضی از مردم چنین می اندیشند برای آنکه مسلمان عبادات و معاملاتش صحیح باشد حتماً باید به یکی از مذاهب چهارگانه معروف عمل کند و دربین آنها مذهب شیعه امامیه و مذهب زیدیه نیست. آیا شما با این رأی بطور کلی موافقت دارید، و تقلید از مذهب شیعه امامیه را جائز نمی شمارید؟ˈ

شیخ شلتوت در پاسخ به این سووال نوشته است:ˈ...مذهب جعفری معروف به مذهب امامی اثناعشری،مذهبی است که شرعاً پیروی از آن مانند پیروی از مذاهب اهل سنت جایز و سزاوار است مسلمانان این مطلب را بدانند و از عصبیت و طرفداریهای بیجا و بدون حق و حمایت از مذهب معینی خودداری کنند...ˈ

آیت الله بروجردی برای پاسداشت نگاه تقریبی شیخ الازهر، آیت الله ˈحاج میرزا خلیل کمره ایˈ را به همراه آیت الله ˈسیدمحمود طالقانیˈ و گروهی از روحانیون، به نمایندگی خود به قاهره فرستاد تا از شیخ محمود شلتوت مفتی اعظم و رییس وقت دانشگاه الازهر مصر بخاطر فتوای تاریخی اش تشکر کنند.

** یادآوری یک اتفاق مهم تاریخی

آیت الله علوی بروجردی اخیرا در دیدار دکترˈالشیخ الهلالیˈ مفتی و استاد دانشگاه الازهر مصر با اشاره به جایگاه الازهر گفت: ما برای الازهر، اعتبار و ارزش فوق العاده ای قائلیم؛چرا که از گذشته تاکنون، همواره شخصیت های بزرگی همانند شیخ محمود شلتوت و شیخ مجید سلیم که از نظر ما قابل احترامند، در آن حضور داشته اند.

وی ادامه داد: از دیدگاه ما، الازهر بزرگترین و مهمترین مرجع اهل تسنن است و مرحوم آیت الله العظمی بروجردی(ره) با توجه به این نکته، ارتباط گسترده ای را با الازهر برقرار کردند و شیخ ˈمحمدتقی قمیˈ را بعنوان نماینده تام الاختیار خود در قاهره و در مجمع دارالتقریب معرفی کردند.

استاد حوزه علمیه قم یادآور شد: مرحوم آیت الله العظمی بروجردی بنا داشتند تا در قاهره بعنوان مرکز تقریب، بتوانند مجلس اسلامی متشکل از شخصیت های تراز اول دنیای اسلام اعم از مذاهب اربعه، شیعه امامیه و برخی دیگر از فرق آن مانند زیدیه تشکیل شود و بطور منظم نشست هایی را برگزار کنند.

آیت الله علوی بروجردی با بیان این که حرکت تقریبی آن مرجع فقید، در راستای حل مشکلاتی که برای دنیای اسلام پیش می آید، بود، گفت: این آرزو تحقق پیدا نکرد و حتی آقای ˈطنطاویˈ شیخ سابق الازهر در یک اجلاسیه که در کشور بحرین و بعنوان تقریب بین مذاهب برگزار شد، به ما اعتراض کردند که چرا بعد از آیت الله بروجردی(ره) دست از تقریب برداشتید؟

وی اضافه کرد: شیخ طنطاوی در آن دیدار اظهار داشت ˈاگر شما آن حمایتها و مرکزیت تقریبی را در مصر حفظ می کردید، اکنون وهابیت و سلفیت این گونه در دنیای اسلام حاکم نمی شدˈ.

** ارتباط حضرت آیت الله بروجردی(ره) و شیخ شلتوت

آیت الله علوی بروجردی بااشاره به این که مرحوم آیت الله بروجردی، مکاتبات فراوانی با شیخ شلتوت و شیخ مجید سلیم داشت و ارتباط ایشان با الازهر بقدری گسترش یافت که کتاب مجمع البیان طبرسی با مقدمه شیخ مجید سلیم، در قاهره چاپ شد، افزود: علاوه بر مجمع البیان، کتاب مختصر النافع علامه حلی و کتاب کلامی مراجعات شرف الدین در الازهر چاپ شد و این مساله اوج تقریب در آن زمان بود.

وی با نقل خاطره ای از نظر حضرت آیت الله بروجردی(ره) در باره فتوای شیخ شلتوت در مورد تشیع ابراز داشت: شیخ محمد قمی به من گفت از مرحوم آیت الله بروجردی(ره) شنیدیم که فرمودˈمایل هستم تا فتوای شیخ شلتوت را در کفنم قرار دهند و با من دفن کنندˈ.

وی افزود: ایشان این کار را بعنوان یک اثر ارزنده و خدمت بزرگ برای خود می دانستند و این فتوا را بوسیله شیخ محمد قمی نزد مرحوم آیت الله میلانی از مراجع مشهد فرستادند و ایشان نیز بخوبی از آن استقبال کردند و در مراسم باشکوهی، به موزه آستان قدس رضوی تقدیم شد.

استاد حوزه علمیه قم با اشاره به دیدگاه مرحوم آیت الله بروجردی(ره) در باره ارتباط با علمای الازهر، بیان داشت: ایشان اعتقاد داشت که اهل تسنن اکثریت مسلمانان را تشکیل می دهند و شیعه نیز در دنیای اسلام وجود دارد و این دو باید با هم زندگی کنند؛ چرا که دشمن مشترک دارند.

** اهل بیت(ع)؛ رمز وحدت شیعه و سنی

آیت الله علوی بروجردی گفت: ما معتقدیم ائمه اثنی عشر، امامند و ولایت دارند؛ ولی اهل تسنن این عقیده را ندارند، اما به مقتضای حدیث ثقلین، آنها برای عترت حجیت قائل اند.

وی افزود: اگر برخی از اهل تسنن، حجیت قول ائمه اطهار(ع) را قبول نداشته باشند، ولی عترت پیامبر اکرم(ص) را بعنوان راوی ثقه از سنت نبوی شریف محسوب می کنند؛ بنابراین ما بر اساس محوریت اهل بیت(ع) و عترت می توانیم تقریب داشته باشیم، چرا که این خاندان، برای ما ولایت و امامت اعتبار دارند و برای اهل تسنن عین همان اعتبار را به شکل دیگری دارند.

وی تصریح کرد: مرحوم شیخ محمود شلتوت برهمین مبنا،در فتوای خود تصریح کرد که ˈاگر کسی از مذهب جعفری تبعیت کند، چون به اقوال ائمه عمل می کند، حجت است و این عمل او مجزی خواهد بودˈ.

** جایگاه آیت الله بروجردی(ره) از نگاه شیخ طنطاوی

به گفته این استاد حوزه، با وجود تیرگی روابط مصر و ایران در زمان جمال عبدالناصر و محمدرضا شاه، هیچ وقت رابطه قم و الازهر قطع نشد و به تعبیر آقای طنطاوی، در پرتو عظمت آیت الله بروجردی(ره) و تقریب، رابطه الازهر و حوزه علمیه قم در آن زمان، حاکم بر روابط سیاسی بود.

وی با بیان این که امروز با حمایت و هدایت مقام معظم رهبری نیز زمینه برای ایجاد چنین حرکتی وجود دارد تا شخصیت های اهل تسنن و علمای الازهر، مجلس تقریب را با همان صلابت گذشته در ایران، لبنان یا عرق، احیا کنند، خاطرنشان کرد: باید علمای شیعه و اهل تسنن با همفکری و تعامل، سیادت خود را بر دنیای اسلام اثبات کنند.

وی در دیدار با این عالم الازهر بر آمادگی برای برگزاری کنگره ای با همکاری مشترک قم و الازهر تاکید کرد و افزود: ما حاضریم با همکاری علمای الازهر، فارغ از روابط سیاسی، کنگره ای بین المللی برگزار کرده و مجلس تقریب را با انتخابات یا پیشنهادات، ترجیحا به مرکزیت قاهره، به احترام سابقه ای که الازهر از زمان فاطمیون تاکنون دارد، تشکیل دهیم. 
 ایرنا
آخرين بروز رساني ( ۱۰ فروردين ۱۳۹۳ )
شعر پنجره‌يي به سوي جهان فلسفه
کریم مجتهدی: نمي‌توان بعضي از قرابت‌هاي ميان شعر و فلسفه را انكار كرد، ‌افزون براينكه خود فلاسفه نيز- همان‌طور كه اشاره شد - به بيان شعري متوسل شده بودند، هيچ شاعر و اديبي هيچ گاه نخواسته و نمي‌تواند بخواهد كه اثر خود را فاقد تفكر بداند، حتي اگر صرفا در صورت موزون، به محتواي بسيار مبهم رمزي، ‌به سبك بعضي از نوپردازان جهان امروز، فقط به تركيب زيباي كلمات واصوات موسيقيايي آنها، اكتفا كند

فلسفه مضاف ـ صرفنظر از اينكه اين تركيب را بتوان مقبول دانست يانه ـ به معنايي كوششي است براي تشخيص جهت عقلي يك امر كه در آن به تبيين علي اكتفا نمي‌شود، بلكه در واقع به نوعي تامل نياز است كه بيشتر به اهداف و غاياتي توجه مي‌كند كه عقلا بر موضوع خاص مورد نظر مترتب است. ولي در اينجا عنوان بحث را «فلسفه ادبيات» انتخاب نكرده‌ايم، بلكه با قرار دادن حرف «و» ميان آن دو، آنها را از ابتدا به نحوي از هم متمايز دانسته‌ايم، با اينكه از طرف ديگر بايد توجه داشت كه دايره شمول اين دو مفهوم به اندازه‌يي وسيع‌ و گسترده است كه نمي‌توان محدوده هيچ يك و حتي مرز دقيق ميان آن دو را به سهولت تعيين كرد، ولي باز در عين حال مسلم است كه بايد به نوعي قلمرو مشترك ميان آنها قايل شد. به همين دليل با نزديك‌سازي اين دو مفهوم به يكديگر، ما به ناچار با تعدادي از مسائل روبه‌رو مي‌شويم، از جمله اينكه آيا كار فلاسفه به نحوي از نوع ادبي نبايد تلقي شود و از طرف ديگر، آيا شعرا و نويسندگان نيز به سبك خود از افكار فلسفي استفاده نمي‌كنند! در هر صورت اين سوال در مورد بعضي از آنها واقعا مطرح مي‌شود، اعم از اينكه خود چنين ادعايي داشته باشند يا حتي اگر صريحا به آن اشاره نكرده باشند. با رجوع به تاريخ، احتمالا بتوان در اين مورد با مطالب و مثال‌هاي جالب توجهي روبه‌رو شد.

در يونان باستان، در سنت فكري سقراط و افلاطون به نظر مي‌رسد كه فيلسوف بايد كار خود را از نفوذ شعر و شعرا مصون بدارد و بي‌وجه نبوده است كه افلاطون جوان، بعد از آشنايي با سقراط، اشعار و احتمالا تنها نمايشنامه خود را نيز در آتش از بين برده باشد. البته خواه ناخواه هميشه اين نوع پرسش، بدون جواب قطعي باقي مانده است كه افلاطون در آن دوره، چه تصور خاصي از شعر و ادب داشته كه آن را مغاير با فلسفه دانسته است! چگونه مي‌توان به نام فلسفه، اصالت و ارزش ادب و خاصه شعر را نفي كرد! وقتي به ياد مي‌آوريم كه بعضي از فلاسفه بزرگ پيش از سقراط، چون كنوفانس، استاد پارميندس و خود او و همچنين احتمالا گروهي از فيثاغورسيان، خاصه در مسائل اخلاقي، به بيان منظوم شعري متوسل مي‌شده‌اند، كار افلاطون جوان و نظر منفي او نسبت به شعر، بيش از پيش عجيب و غيرقابل توجيه، مي‌نمايد.
 
احتمالا افلاطون تحت نفوذ سقراط معناي جديدي از فلسفه را در ذهن خود مي‌پرورانده است و آن را صرفا عقلي مي‌دانسته و در نهايت براي عقل نيز قايل به مراحل تشكيكي بوده و همان طور كه مي‌دانيم، به لحاظي، آنها را نيز با سلسله مراتب وجودي مطابقت مي‌داده است. به همين سبب اگر فلسفه را به معناي اخص كلمه در نظر بگيريم، حتي در يونان باستان، قدمت آن را زياد نمي‌توانيم بدانيم.
 
در عصر پريكلس به نظر مي‌رسد كه كليه فلاسفه اعم از سوفسطايي يا غيره، چهره‌هاي بسيار جديدي در جامعه آتني بوده‌اند و به نحوي، سنت‌شكن تلقي مي‌شده‌اند و برعكس گويي در درجه اول شعرا بوده‌اند كه با قصايد و نمايشنامه‌هاي خود، ريشه‌هاي بسيار عميق‌تري در فرهنگ بومي واعتقادات مردمي داشته‌اند و در جهت حفظ روح قومي و دفاع از آن، به نحو مستقيم‌تري از خدايان الهام مي‌گرفته‌اند. از طرف ديگر گفته‌هاي آنها احتمالا حالت تلقيني داشته و بدون استدلال يا حداقل بدون توسل به شهود عقلي، مردم را تحت تاثير قرار مي‌داده‌اند. آنها به نحو غيب‌گويان در يونان عمل مي‌كرده‌اند و مردم عادي، همين گونه افكاري را مي‌پسنديده‌اند كه از لحاظ زندگاني جمعي تضمين‌كننده جايگاه آنها باشد و تفكر اضافي را لازم نمي‌دانستند و احتمالا سقراط آرامش خاطر آنها را برهم مي‌زده است. البته از طرف ديگر، نمي‌توان بعضي از قرابت‌هاي ميان شعر و فلسفه را انكار كرد، ‌افزون براينكه خود فلاسفه نيز

ـ همان‌طور كه اشاره شد ـ به بيان شعري متوسل شده بودند، هيچ شاعر و اديبي هيچ گاه نخواسته و نمي‌تواند بخواهد كه اثر خود را فاقد تفكر بداند، حتي اگر صرفا در صورت موزون، به محتواي بسيار مبهم رمزي، ‌به سبك بعضي از نوپردازان جهان امروز، فقط به تركيب زيباي كلمات واصوات موسيقيايي آنها، اكتفا كند. منظور اينكه اگر فلاسفه الزاما از نثر زيبا يا از شعر براي بيان افكار خود استفاده نكرده‌اند، در عوض‌گويي همه شعرا و كل نثرنويسان- شايد بدون استثنا- ادعا داشته‌اند كه انگيزه اصلي آنها، بيان افكار نغز و درخور تامل، به صور مختلف ادبي بوده است.

امروزه شعر را بيشتر سخن موزون و غالبا مقفي مي‌دانند كه خالي از احساس و تخيل است. ضمنا مسلم است كه ميان «شعر» و «نظم» بايد به وجوه تفارقي قايل شد: شعر، كلامي است موزون و متخيل، بنابراين شعر منثور هم وجود دارد، ‌در صورتي كه «نظم» كلامي است موزون و مقفي، بنابراين «نظم» غير شعر هم وجود دارد، مانند نصاب و غيره... با رجوع به علوم جديد از نوع انساني، در مورد مراحل تكويني ابتدايي شعر، ريشه‌يابي عميق‌تري نيز مي‌توانيم بكنيم. تحقيقات علم «انسان‌شناسي » نشان مي‌دهد كه اصوات والحان كه حاكي از حالات و هيجانات مختلف در نزد گروه كثيري از جانداران است، احتمالا در نزد انسان اوليه نيز به مراتب قبل از الفاظ و كلمات و به طريق اولي پيش از مفاهيم، ‌به عنوان وسيله برقراري ارتباط ميان او و همنوعانش به كار مي‌رفته است و كلا از اين رهگذر بوده كه هم آهنگي اين نوع موجودات با يكديگر و انطباق گروهي آنها با محيط خارجي براي حفظ حيات خود، فراهم مي‌آمده است. افزون بر اين، مسلم است كه حركات جسماني غير صوتي به سبب عدم رويت در تاريكي، نمي‌توانسته‌اند فقط مورد استفاده آنها قرار گرفته باشند. در واقع آن موقع هنوز اصوات الزاما بر امر معيني به نحو

با واسطه دلالت نمي‌كرده‌اند، بلكه آنها صرفا جنبه بازتابي داشته و مستقيما چيزي جز نفس همان مدلول خود نبوده‌اند و هنوز كوچك‌ترين جنبه قراردادي در آنها محرز نبوده است، مثل كودكي كه از شادي، فرياد مي‌زند يا از گرسنگي گريه مي‌كند يا به سبب سلامتي به طور طبيعي به خنده درمي‌آيد. البته به مرور در نزد انسان، ‌اصوات و الحان هم آهنگي بيشتري يافته‌اند و بدون اينكه الزاما فردي بمانند، از مختصات نوعي انسان شده‌اند، با اينكه از لحاظي هم اصلا در آن مرحله، فرد از جمع قابل تفكيك نبوده است.
 
منظور اينكه لحن آهنگ‌دار به مانند حركات موزون، ريشه در نهاد انسان پيدا كرده است و از نخستين نشانه‌هاي تحقق روح جمعي و تشكل فعاليت گروهي در نزد او شده است، به نحوي كه شايد بتوان آن را از قديمي‌ترين صور فرهنگ ممكن در نزد انسان به حساب آورد. به هر طريق آنچه در ابتدا در نزد انسان صرفا جنبه آلي و حياتي داشته و به نحوي موجب تعادل و همزيستي او با موجودات مشابه خود مي‌شده است، در اثر تحول صور جديدتري پيدا كرده است. انطباق با محيط مادي خارجي ـ شايد اصلا به سبب اينكه آن به نحو كامل و همه‌جانبه مقدور نبوده است ـ كم‌كم به نظر انسان ناكافي آمده و ضرباهنگ الحان و حركات او با سرعت بيشتري توازن پيدا كرده و انسان بالاخره نه فقط به وضع خاص خود روي زمين خاكي پي برده، بلكه نگاه خود را نيز به فضاي بالاي سر خود بلند كرده و به مرور در احتمال ريشه‌هاي آسماني خود به حيرت افتاده است.
 
بي‌اراده، الحان در نزد او به صورت سرودهاي نيايشي درآمده است و حركات موزون او وقار خاصي يافته و به صورت مناسك مقدسي اجرا شده است. آنگاه ديگر گويي حق انتخاب از انسان سلب شده است و «شعر» الهام‌گونه، بدون اذن او، قدم بر عالم هستي گذاشته است. انسان بعد از آن دوره، بايد در جهاني زندگي كند كه تناسبي با عالم روحي او داشته باشد و فقط «شعر» مي‌توانسته است نه فقط الهام بخش او، بلكه هادي و راهنماي او باشد و همين عملا مقوم فصل مميزه انسان شده است. حتي مي‌توان تصور كرد كه نيروي «تخيل» هرچند كه در ابتدا بيش از اندازه ناچيز بوده باشد و نمي‌توانسته مستقلا موثر واقع شود، ‌با اين حال موجب شده است كه هوش حسي و حركتي انسان به مرور مبدل به هوش انتزاعي شود و كاربرد مفاهيم و تصورات كلي را ممكن سازد. البته در اين مورد نبايد توهم داشت؛ بشر نيازمند اين تحول بوده ولي نياز در هر صورت فقط مي‌تواند احتمالا شرط كافي باشد و در واقع در هر صورت شرط لازم، فقط همان استعداد بالقوه هوش انسان و تحول آن بوده است.

از طرف ديگر با تامل در اشتراك ريشه كلماتي چون «شِعر» و «شعر» و مشتقات آنها در زبان عربي، به طور مسلم- ولي شايد به نحو غيرمنتظره ـ تا حدودي ما به مطالب مشابهي مي‌رسيم كه در اينجا عنوان كرده‌ايم؛ يعني «شعر» در واقع اسم مصدر فعل متعدي «شعر» است و به نحوي به نظر مي‌رسد كه سخن منظوم با معناي آگاهي و دانايي سنخيت دارد و اين تقرب، اشتراك لفظي نيست و برخلاف كاربرد ظاهري آنها، در ميان كل مشتقات اين كلمات هم خانواده، نوعي اشتراك معنوي وجود دارد و اگر بحث در كل آنها ـ با اينكه عنداللزوم مي‌تواند بسيار آموزنده باشد ـ از حوصله اين نوشته خارج است، ولي به هر ترتيب يادآوري كلماتي چون «شعور» و «مشاعر» و «مشعر» و «اِشعار» و امثال آنها، ‌اهميت فوق‌العاده اين تقرب را از لحاظ اين تحقيق، به خوبي نمايان مي‌سازد. از اين منظر، «شِعر» متضمن نوعي وقوف به حقايق است.
 
البته در زبان‌هاي اروپايي از ريشه يوناني و لاتيني، معاني مشابهي به ذهن تداعي نمي‌شود و ما به ناچار با نظرگاه نوع ديگري آشنا مي‌شويم. در زبان يوناني «پوئزيس» به معناي شعر و «پوئته» به معناي شاعر است؛ اين دو اصطلاح متضمن مفاهيمي از قبيل صنعت و فن و سازندگي است و شاعر به نحوي صنعتگر و اهل فني است كه در تركيب و تنظيم كلمات مهارت خود را نشان مي‌دهد. در نظام فكري ارسطو، اين مطلب به نحو دقيق بيان شده و «شعر» جايگاه خاص خود را در تقسيم‌بندي حكمت ذوقي پيدا كرده است و بسيار نزديك به معنايي است كه در سنت‌هاي ايراني و اسلامي، تحت اصطلاح صنعت شعري به كار مي‌رود. از اين لحاظ به نحو غيرقابل انكار، شعر و فنوني كه بر آن مترتب است، ‌دلالت بر مهارت در تنظيم موزون كلمات و محتواي تخيلي آن دارد، آن هم نه به معناي «خيال محض»، بلكه بيشتر به عنوان نوعي توهم و تفنن و در جهت كاربرد استعاره ادبي و خلاقيت ذوقي. با توجه به جنبه ابداعي و ذوقي شعر، در سنت يوناني، آن مي‌توانسته، نوعي مهارت در قانع كردن مخاطب دانسته شود، ولي نمي‌توانسته است، صرفا جنبه برهاني و استدلال عقلي به نوع ارسطويي يا «ديالكتيكي» به سبك سقراطي داشته باشد و براي آموزش ارتقايي ذهن مخاطب به كار برده شود. در هر صورت به نظر مي‌رسد كه اغلب اوقات، آن بيشتر به نوعي «سكر» و حالت خلسه و «برون شد» از خود، ‌ختم مي‌شده است و نه الزاما به نوعي «صحو» و طمانينه و وقار دروني. به همين دليل، بدبيني سقراط و افلاطون نسبت به شعر تا حدودي قابل فهم مي‌شود.
 
در نظام فكر افلاطون آنچه اهميت دارد، ‌توجه كامل به «مُثُل» است كه مظهر ازلي و ابدي فضايل و امور جميل و حقايق‌اند. «مُثُل» ساخته و پرداخته ذهن انسان نيستند، بلكه كليت مطلق دارند، آن هم بدون اينكه از امور جزيي انتزاع شده باشند. آنها به طور محض عقلي و در عين حال كاملا واقعي هستند و بدون استثنا، امور جزيي و محسوس و صيرورت‌پذير فقط سايه‌هايي از آنها قلمداد مي‌شوند، سايه‌هايي كه براساس آنها، علم به هيچ‌وجه تحقق پيدا نمي‌كند، بلكه فقط مُثُل، مقوم شناخت هستند. ذهن انسان به نحو محض در مقابل «مُثُل» منفعل است؛ ذهن نمي‌تواند آنها را ابداع يا حتي به نحو قراردادي تعبير كند. البته هر درجه‌يي از شناخت در نزد انسان به نسبت درجه بهره‌مندي آن شناخت از «مُثُل» تعيين مي‌شود و اگر بتوان گفت، در اين سلسله مراتب اجتناب‌ناپذير، اين ارزيابي نه فقط به لحاظ صرف شناسايي انجام مي‌گيرد، بلكه حتي بر اين مبني، اعتبار وجودي هر چيزي نيز تعيين مي‌شود.
 
اعتماد
آخرين بروز رساني ( ۲۲ اسفند ۱۳۹۲ )
 
 
 
صفحه اول | درباره‌ی ما | منوی یالا
تمامی حقوق برای نشریه روزهای بروجرد محفوظ می باشد.      استفاده از مطالب با ذکر منبع آزاد است.
پایگاه خبری «روزهای بروجرد» دارای مجوز انتشار از  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جمهوری اسلامی ایران است 
Powered by VCD Co.